تبليغاتX
گريه‌هاي مريم مصلوب
 

دهستان پیدگه

( به خواهر لطیفم لطیفه سحر و تمام خواهران بی نام و نشانم در پیدگه)

 

پیدگه: دهستان است در فاصله 15 کیلومتری شهرک سنگماشه در خاور غزنی که، دارای  16 روستای کوچک از بخش مرکزی شهرستان جاغوری است.

دهستان پیدگه، از چهار طرف در میان کوه قرار گرفته و راه ارتباطی آن گذرگاه های است که آن را به پشی، سنگماشه و بابه وصل می کند.

وسعت پبدگه دو صدکیلومترمربع و مرکز آن کوشه چمبر است. این دهستان در ارتفاع 2500 کیلومتری از سطح دریا قرار گرفته‌است.

فاصله پیدگه تا مرکز شهرستان 15 کیلومتر، تا مرکز استان غزنی145 کیلومتر و تا کابل 235 کیلومتر است. پیدگه، دهستان کوهستانی است و در آن‏ کوهها و دره‏های عمیق و حاصلخیزی وجود دارد.

نامگذاری

به نظر نگارنده واژه پیدگه مرکب از دو جزء "پیاده" و پسوند "گاه"  است‏. "گاه" در پارسی باستان پسوند بوده و در واژه های خرگاه، گذرگاه و... دیده می شود."پیاده " زیرا که پیاده گاه لشکر بوده است. یا  شاید روزگاری دارای کاروان سرای بوده که کاروانان در آن پیاده می شده است. این نام یادگار آن روزگار نیکو است. یا احتمالاً در دوران حکومت غزنویان  توسط مردم محل به عنوان منزلگاهی در حاشیه خاکریز باستانی و در مسیر عبور از غزنی به سنگماشه  و به سمت شمال خراسان بزرگ و فرارود ( ماوراءالنهر) بنا شده‌است. این وجه تسمیه یا نامگذاری درست تر به نظر می‌رسد. وجود محله‌ای به نام "سیا خاک" و" پامی خاگاه" ( گورستان)  قدیمی در بافت قدیمی سایه خانه پیدگه، کاوشهای به عمل آمده از قلعه خاکریز در " کوه خاکریز" و " خارتیزک"، و نیز نقاشی های سنگی به‏ دست آمده از  کوه پیازک در نزدیک خاکریز و آثار بسیار باستانی از بیشتر منطقه، سنگ نگاره در دره های "ریزه پیازک" پیدگه ( جابی غولجه)، نقاشی چند آهو با شاخ های بس بلند، حکایت از قدمت چند هزار ساله آن دارد. همچنین علاوه بر وجود گورستان قدیمی در سایه خانه( پامی خاگاه) و در اغلب روستاهای ریز پیدگه دال بر قدمت تاریخی این منطقه‌است. نام برخی از روستاهای ریز پیدگه دارای ریشه پهلوی و اساطیری و ترکی هستند، مانند: لوده، قاش، قول آسیاب، لوطو که ترکی اند. مارسنگ و غارسنگ که باور اسطوره ای دارند. پامی، کوشه و چمبر که دارای ریشه های زبان پهلوی اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 8:45 |

اساسنامه انجمن دانشجویان و دانش آموختگان افغانستان

متن پیشنهادی اساسنامه

نشانی انجمن: www.adaafghanistan.blogfa.com

اشاره: این اساسنامه توسط دکتر حفیظ الله شریعتی سحر نوشته، گردآوری و تدوین شده است. با کمک تک تک اعضای انجمن اصلاح خواهد شد و در نشست آینده مجمع عمومی تصویب خواهد شد.

ساعت ٢:٤۳ روز شنبه ٤ قوس ۱۳۸8

بنام خدا

با سلام خدمت تمام دانشجویان و دانش آموختگان و علاقه مندان افغانستانی دانشگاه های افغانستان و خارج از کشور در پی اساسنامه انجمن دانشجویان و دانش آموختگان افغانستان

آمده است. خواهشمند است اساسنامه فوق را با دقت مطالعه فرموده و نظرات سازنده خود را به انجمن ارسال نمائید و یا در بخش نظر ها یادداشت کنید.

با سپاس


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 14:53 |
 

  اشاره: نازنین برادرم مهدی در هند است. فیلش یاد هندستان کرد و رفت. ما را با اندوه فراوان جا گذاشت. وقتی به ایران برگشتمُ نبود او چون دیواری بر من آوار شد. ای دل غافل! صادقی در کرمان شاه. شایان در پاوه. ناهید گرفتار خواندن جزوه های فوق لیسانس. من گرفتار تلخی و آشفتگی تهران. در تهران وقتی همه بود من فال می گرفتم و حافظ می خواندم.حالا در هند مهدی به تنهایی فال می گیرد.  مهدی نازنین در دوران بیماری چون برادر من را در آغوش داشت که تنهایی برایم بی معنا شده بود. حالا او تنهاست. او را به خدا می سپارم و برای روزی که او از هند بیاید و بچه ها گرد هم بیایند چشم به راه می مانم. مهدی جان زود بیا. عزیزم ترا به خدا می سپارم. من هم مثل تو تنهایم. خیلی تنها تر از تو. غربت  در من دیرگاه و بومی شده است . امید که خدای ما هیچ گرگ بیابان را تنها نکند و از آشیانه اش دور.  عزیز دور افتاده ام در پناه حضرت حق باشی.

این هم فال های مهدی برای ماها:

برای همه ی آنهایی که این روزهایادم کردندیا من یک جورهایی یادشان بودم فال گرفته ام.اینروزها اینجا عید است و تا دو هفته همه چیز تعطیل است.خب در خانه نشستن و هی تنهایی را دوره کردن باید هم آدم را ببرد به دیوان حافظ و تفالی...از دیوان قدیمی پدرم که تاریخ چاپش به دهه ی 20برمی گردد برایتان فال گرفته ام و در انتخاب بیت ها برای همه از قانون یکسانی استفاده کرده ام بجز چند نفری که بیت آخر فالشان را هم اضافه کرده ام.پرواضح است برای همه ی آنهایی که نامشان اینجاست دلتنگم.


 

سارا:

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است      گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنند

 علی رضا صادقی:

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست       عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

 سیمین کشاورز:

گر تیغ بارد در کوی آن ماه     گردن نهادیم الحکم لله

حافظ چه نالی گر وصل خواهی      خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

 شایان ربیعی:

حال دل با تو گفتنم هوس است    خبر دل شنفتن ام هوس است

همچو حافظ به رغم مدعیان       شعر رندانه گفتنم هوس است

 حامدطالبیان:

حافظا عشق و صابری تا چند    ناله ی عاشقان خوش است،  بنال

 مهدی مولایی:

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردیم     یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 زهرا چوپانکاره:

بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح     شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

 مینا نوروزی:

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند     ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

 جلال سمیعی:

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود    پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

خوجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت     حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 میلاد شاکر:

به جز هندوی زلفش هیچ کس نیست     که برخوردار شد از روی فرخ

غلام همت آنم که باشد                    چو حافظ بنده و هندوی فرخ

 حفیظ خان:

رموز مستی و رندی زمن بشنو نه از واعظ     که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم

 هادی مسعودی:

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد        تورا در این سخن انکار کار ما نرسد...

 مریم جانقربان:

درویش مکن ناله زشمشیر احباء    کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ    بیداد لطیفان همه لطف است وکرامت

 مهنازهمتی:

پندعاشقان بشنو وز در طرب بازآ    کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی

 کاظم:

بی تودر کلبه ی گدایی خویش    رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچوحافظ غریب در ره عشق    به مقامی رسیده ام که مپرس

 زینب حیدری:

چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود    ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد

 خودم:

درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است    صراحی می ناب و سفینه ی غزل است

...به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش       چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است

 

پ ن 1:رفقایی که اسمشون بالا اومده اگر توصیه من رو قبول می کنن برن غزل کاملی رو که به فالشون مربوط میشه پیدا کنند و بخونند

پ ن 2:رفقایی که اسمشون بالا نیومده هم مصداق این بیت حافظ هستند که می فرماید:

                          گرچه یاران فارغند از یادمن  از من ایشان را هزاران یاد باد

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:52 |

سرخ پهلوان و خنك بيگم

( راز بودای "سرخ بت و خنك بت" بامیان)

بود، نبود: زير گنبد كبود، غير از خدای مهربان هيچ كس نبود. يك پادشاه بود كه با خودكامگي و زور بر مردم حكومت مي­كرد. مردم او را "شارباميان" مي­گفتند. شارباميان، مرد خودخوا و تندخويي بود. داد و فرياد راه مي­انداخت و اطرافيانش را با تندي از خود مي­راند. مردم از وي بيزاري مي­جستند و پايان حكومت وي را انتظار مي­كشيدند. شارباميان به درباريانش دستور مي­داد كه به اطراف و اكناف حكومتش بروند و زيباترين دختركان را به زني وي انتخاب كنند. مأموران وي با زور و جبر دختران زيبارو را به دربار مي­آوردند و قصر او پر از زيبارويان بيگناه مي­شد. در همين روزگار در شهر باميان مردي به نام سرخ پهلوان زندگي مي­كرد كه بسيار مهربان و مردم دار بود. همه به وي احترام مي­گذاشتند و طول عمر براي او خواستگار بودند. سرخ پهلوان جوان بود و راز جوان مردي و عیاری مي­دانست. روزها ميان ضعيفان شهر مي­رفت و از آنان دلجويي مي­كرد. مردمان فقير شهر از كمك­هاي وي بهره­مند بودند. در همسايگي سرخ پهلوان، دختر زيبارويي زندگي مي­كرد كه به وي خنك بيگم مي­گفتند. خنك دختر ماه­رو و نوجوان بود. سرخ پهلوان دل در گرو خنك بيگم داشت و او را از گزند پادشاه باميان دور نگهداشته بود. خنك بيگم نيز پاكباختۀ پهلوانی وجوان مردی، سرخ پهلوان بود. آنها دور از هم روزگار خوبي داشتند و براي رسيدن به هم زمينه چيني مي­كردند. پس از چندين سال كم كم زمان آن فرا رسيد كه خانواده سرخ پهلوان، براي خواستگاري به خانه خنك بيگم برود.

 وعده عروسي گذاشته شد و همه چيز با خوبي و خوشي به پايان رسيد. زمان عروسي معين شد و جهيزيه­ها آماده شدند. سرخ پهلوان تمام شهر را به عروسي دعوت كرد، اما پادشاه دعوت نشد. شارباميان از اين پيش آمد رنجيد و در صدد انتقام برآمد. سرانجام شب عروسي فرا رسيد و شهر باميان رنگ شادي به خود گرفت. پير و جوان، غريب و دارا راهي عروسي سرخ پهلوان شدند. همه خوشحال بودند و اين شادي و ميمنت را به همديگر تبريك مي­گفتند. شب که به نيمه رسيد، مهمانان كم كم محفل را ترك ­كردند. از آن طرف شارباميان كه اين دهن كجي را از سرخ پهلوان نمي­توانست تحمل كند در صدد توطئه برآمد. به چند تن از پهلوانانش سپرد كه به خانه سرخ پهلوان حمله كنند و او را با خنك بيگم به قصر شاهي بياورند. در خانه سرخ پهلوان همه چيز به خوبي پايان مي­يافت و مهمانان چندي پيش نمانده بودند؛ كه صداي شیهة اسپان پهلوانان شارباميان به گوش رسيد. آنان با يك حملة غافلگيرانه محفل را به هم زدند و به سمت اتاق عروس و داماد هجوم بردند. اما سرخ پهلوان و خنك بيگم از راه پشتي فرار كردند و به سمت كوه باميان راه افتادند. آن دو به سرعت خود را به دامنة كوه رساندند و پشت به كوه آمادة مبارزه شدند. پهلوانان و سربازان شارباميان از راه رسيدند و جنگ تن به تن شروع شد. در يك چشم به هم زدن عده­اي از پهلوانان و سربازان شارباميان كشته شدند و بقيه فرار كردند. سرخ پهلوان و خنك بيگم تكيه بر كوه دادند و نظاره­گر سرنوشت شدند. لحظه­اي بعد شارباميان با لشكر انبوه از راه رسيد تا آن دو را كشته يا اسير ببرند. سرخ پهلوان و خنك بيگم دست به درگاه خالق يكتا شدند و از آن حضرت خواستند كه به سنگ تبديل شان كند. وقتي شارباميان به نزد آن دو رسيد، دو پيكرة زيبا از سنگ ديد كه دو چشم آنان چون گوهر شب چراغ مي­درخشيدند. از آن روز به بعد مردم آن دو را سرخ بت و خنك بت خواندند و احترامشان را به جا داشتند. شبها مردم از گوهر شب چراغ آن دو بر خوان روشن مي نشستند و نياز به چراغ نداشتند.

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 20:16 |

جهان وطني در شعر و ادب فارسی

(برگرفته از هفته نامه مشارکت ملی کابل)

(درگفت و گوي انترنتي با دکتر حفيظ الله شريعتي سحر)

تذکر:

در ادامۀ گفت وگو هاي انترنتي، اين بار سراغ داکتر حفيظ الله شريعتي سحر را گرفتيم. خوشبختانه که ايشان چندي است که در افغانستان مي باشد. به همين دليل فرصت را غنيمت شمرده مزاحم وقت وي شديم. داکتر حفيظ الله شريعتي سحر صاحب چندين مجموعه تحقيقي و ادبي مي باشد و مقالات بسيار وداستان وشعر زيادي از او به چاپ رسيده است. اينک ماحصل اين گفت وگو را شماهم بخوانيد:

- سلام، استاد!

درود برشما

-شنيده ام به افغانستان آمده ايد؟

بله، گفتم "روم به شهر خودم وشهريار خود باشم".

-کجاهستيد و به چه کاري مصروف؟

چند روزي است در ديار شما، کابل باستاني ام، ديدار يار و ديارو بازگشت؟!

- کابل که عروس باستاني همه ماست. خانه هر افغان ومأمن امن(؟؟) هر افغاني.

مهدي اخوان ثالث شعري دارد: "اي در وطن خويش غريب". غم غريبي وغربت باعث شده که گاهي احساس کنم وطنم جاي ديگر است. به دل نگيريم!

- جاي ديگر يعني کجا؟

ايران_ جايي که چشم به آوارگي گشودم، بزرگ شدم، درس خواندم، احساس تعلق کردم.عزيزي در ايران مي گفت: "وطن جايي است که کسي را با کسي کاري نباشد." دلم مي خواهد در افغانستان بمانم و عادت کنم. اما" مه در لندن بومي است وغربت در من." گاهي زياد جهان وطني فکر مي کنم. شايد غربت در من اين نظريه را تقويت کرده باشد.

-اگر ازمذاق ناراحت نشويد بايد بگويم: هتلر هم جهان وطني فکر مي کرد. اوباما هم همينگونه فکر مي کند. فکر اين ها با فرک تي اس اليوت – که آن هم جهان وطني فکر مي کرد- چه تفاوتي دارد؟

جهان وطني نظريه جديد است که در پس نظريه جهاني سازي و جهاني شدن به اردوگاه فکر وانديشه بشر اضافه شده است، اما ريشه در روزگاران بس کهن دارد. شايد به روزگار آفرينش بشر- افسانۀ آفرينش -برگردد. در اسطوره هاي عرب- سامي، پدر ومادر بشر امروزي آدم وحواست که انسان هاي پس از آن در جهان يگانه ويگانه مي زيستند. در اسطوره هاي افغانستان وخراسان کهن (ايران باستان) آفرينش بشر با مشي ومشيانه آغاز مي گردد، که زيسته از گياهي به نام ريواس است. اين بس که زيستگاه يگانه دارند ويگانه اند. بشر در طول تاريخ در پي اين يگانگي بوده اند.عده اي با نگاه سخت افرازي وبرخي نرم افرازي. خشونت هتلري درنوع نخستين است وتي اس اليوت از نوع دوم. من هم به نوع دوم اعتقاد دارم و باور دارم که روزي بشر به "روزگار وصل خويش" بازگشت خواهد کرد. آن وقت مرز هاي انساني ازنوع سياه وسفيد، رومي وچيني، مسلمان ومسيحي و بوديستي شکسته خواهد شد. به چنين روزي ايمان دارم و با روياي آن زندگي مي کنم. راستي چه قدر قشنگ است که با پيوستن افغانستان به چنين جهاني، کسي به جرم چگونه انديشيدن وچگونه بودن رنج نکشد.

- به اميد آن روز. شما چه فکر مي کنيد: آيا چنين کسي –نظير تي اس اليوت – در جهان ما (جهان انديشه و ادب) وجود دارد؟

شاعران ونويسندگان بزرگ زبان وادب فارسي بيشتر جهاني انديشيده اند و يگانه زيسته اند. تفکر اشراقي، عرفاني، صوفيانه و درويشي برخاسته از چنين انديشه اند. اين بس که انديشۀ خدا جهان وطني است. پيامبر خراسان کهن زردشت ، انديشه جهان وطني دارد. "گفتار نيک، رفتار نيک، پندار نيک" که شامل نگاه جهان وطني است. خطاب خداوند در قرآن جهان وطني است. واژه ناس "مردم" رنگ وبو ندارد. حضرت مولاناي بلخي پدر انديشه جهان وطني است. فردوسي بزرگ با انديشه ايراني از ايران انساني سخن مي گويد. نگاه کنيد به ذهاک مار دوش و فريدون که نمونه کاملي از انسان کامل به صورت خير وشراست. خير مطلق وشرمطلق. اما اينکه امروز ما گرفتار تعصب و نگاه قوم مدارانه هستيم، ريشه در انديشه اصلي ما ندارد. وارداتي است. شايد در فقه خشن است که درست درک نشده است. تنها راه بيرون رفت از چنين انديشه خشني، فقه تأويلي نه تفسيري است که همان انديشه جهان وطني است.

- يعني به نظر شما عامل نبود چنين انديشه اي(جهان وطني) درعصر حاضر گرايش هاي قوم مدارانه وتعصبات جغرافيايي است يا عوامل ديگري نيز در عدم پرورش چنين انديشه اي –خصوصا در حوزه ادبيات فارسي- وجود دارد؟

نسبي نگاه کنيد. جهان امروز اردوگاه نسبي گرايي است. روزگار بس درازي است که مطلق نگريستن رخت بربسته است. بدون شک مولفه ها وعوامل پيچيده اي ما را به اين روزگار انداخته است. يکي از آن ها پيچيدن در لايه هاي ستبر قومي و ديني- مذهبي است، که از مردم ما دورباد! با نگاه به شاعران امروز ز بان وادبيات فارسي دري در افغانستان به خوبي مي توان انديشه جهان وطني را درشعر هاي آنان يافت. درد ورنج راه يافته دراين شعر ها درد انساني امروز است که يکي از آن ها انسان افغانستاني است. نگاه کنيد به شعر شريف سعيدي: "آدمي مار بود افسون شد+ آدمي خاک آدمي خون شد". تا آن جا که مي گويد" آدمي دوره گرد گردون شد". حرف از انسان يگانه است نه قوم ودين ومذهب خاصي که سعيدي وابسته به آن باشد.

- درست است که انديشه اومانيستي درشعر و ادبيات ما وجود دارد و در گذشته ريشه عميق تر داشته است اما چرا چنين انديشه اي نتوانسته خود را در رفتار ما آدميان ظاهر سازد؟

باورکنيد بوده ، هست وخواهدبود. اما اين که در رفتار و گفتار مردم ما خيلي آشکار نيست، عوامل زيادي دارد که يکي از آن ها فقه خشن گونه ونگاه خشونت آميز به باور هاي ديني ماست. شايد اين که ما نتوانستيم از لايه هاي خشن قومي وقبيله کهن خويش عبور کنيم وبه دنياي مدرن ومدرنيتۀ جهاني برسيم، چنين باور رفتاري را در ما رشد داده است. ما نخست ... ايم پس از آن افغانستاني وسپس انسان. اگر اين پروسه طولاني را طي کنيم مي رسيم به اردوگاه جهاني شدن وجهان وطني. که بزرگ ترين آرزوي بشر امروز است. عبور ازقبيله و قوم گرايي، رسيدن به ملت واحد، شکل گيري وحدت ملي وتفکر جغرافياي سياسي، سپس انساني زيستن وانساني انديشيدن ما را به جهان وطني رهنمون خواهد ساخت. ما هنوزم در خم يک کوچه ايم. چنين است که چنينيم!؟

- ازگپ هاي شما پيدايه که اين کار، خيلي سخت است ودرشرايط حاضر غير ممکن. مه فکر مي کنم بايد کسي بيايد و آستين بالا زند. يعني ما به يک زمامداري نياز منديم که اين گونه بينديشد. مشکل ما در نبود نخبه است.

نه عزيز! در جهان کنوني نخبه گرايي وبربرج عاج نشيني جايگاهي ندارد. دنياي امروز دنياي نخبگان سيال، شناور و همگاني است. نخبگان سياسي و انديشه، ديگر متمرکز نيست. گفتمان غالب کم رنگ شده، حاشيه ها پررنگ تر از مرکز هاست. به دنبال نخبه ها نباشيد. تلاش کنيد ، عقل گرايي، خرد ورزي، تفکر وانديشه، همگاني شود. اين کار با در هاي باز و پزيرش انديشه هاي جهاني امکان پذير است. درهارا باز کنيد. خودي وغير خودي نکنيد. ديگر ببينيد که فانوس ها ودريچه هاي زياد شما را به خود خواهد خواند. کيش پرستي و آيين کيش گرايي ما را به عقب خواهد برد. با وجود عبور ومرور خارجي ها ورسانه هاي فراوان وشکل گيري آيين خرد ورزي که بيشترآن دانشگاه ها ومراکز آموزشي است، نويدي درراه است که دور نخواهد بود. به زودي به ناچار ما انديشه هاي مضحک قوم گرايي ودين پروري خشن را به خاک خواهيم سپرد. نگاه کنيد مجاهدين وطالبان امروز، ديروزي نيستند!؟

به نظر مي رسد خيلي نااميد هستيد. اينجا آسمان همين رنگ است. با تمام اين نااميدي ها چه اميدي را مي توان در زيستن در اين خاکدان( افغانستان) در سرپروراند؟ شايد به همين دليل است که مي خواهيد ترک وطن کنيد؟

مي روم و برمي گردم. با دستان پر از حرف وسخُن. نگران نباشيد در اين مدت کوتاه چيز هاي زيادي ديده ام وشنيده ام که مرا به آينده اميد وار مي کند. به طور نمونه وقتي مي خواستم در دانشگاه کابل به عنوان يک دکتر علوم انساني، تدريس کنم، مخالفت کردند. گفتند ترا آن بس که در گوشه خويش بخزي و دعواي بزرگي نکني که اينجا لیسانس ها را بايد. توبي سوادي. اما دانشجويان از هرقوم و قبيله اي با من احساس همدردي کردند وخواستند که بمانم و به صورت آزاد وغير رسمي به آن ها درس بدهم که نشان از تحول بزرگ مي داد. خوشحالم وخوش بين، چون نسل جوان وامروزي، ديگر انديشند و بزرگ نگر. خدا را سپاس گذارم ومي خواهم که اين فرصت از آن ها گرفته نشود.

اگر بيشتر بماني بيشتر مي بيني. خوب! از اين سخن ها که بگذريم ، چه کار هايي داريد انجام مي دهيد و چه چيزهايي مي نويسيد؟

اين روز ها درتهران گرفتار دفاع از پايان نامه دکترا در زمينه "گويش هزارگي" هستم که وقتم را از آن خود کرده است. چند کتاب در راه است که يکي از آن ها شايد چاپ شده باشد؛ " اوسانه هاي مادرم". همچنان در حال نوشتن جستار هايي در بارۀ " ساختار و درونمايه دوبيتي هاي هزارگي " هستم . اگر خدابخواهد کتاب نيمه کاره گويش زابلي وهمانندي آن درگويش هزارگي را خواهم نوشت. چون معتقد به جزيي نويسي ام تا کلي گويي وکلي نويسي. مثل اين که بنويسي "نگاهي به زبان شناسي ادبيات دري" که دروغي است بس بزرگ!

خوب! چند مدت اين جا هستي؟

چندي ديگر درافغانستان هستم وبه زودي برمي گردم.

آيا دلت براي اين جا دق نمي شود؟

دلم براي تمام بچه هاي مهربان اين جا تنگ مي شود.

-مي خواهي برگردي که چه؟

کمي مريضم ازمردمم مي خواهم برايم دعا کنند.

آرزويت چيست؟

آرزويي جز خوشبختي ورفاه مردمم ندارم.

حرفي يا کلام آخر ؟

به تمام آن هايي که مرا مي شناسند درود و پدرود بگوييد!

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 15:14 |
 

غروب غریب کابل

سلام. دیر گاهی نمی شود از راه ریسده ام. باور تان می شود از دیارم برگشته ام،چندی جاغوری بودم خوش گذشت. بد نبود. دور انتخابات بود. کمی همکاری داشتم ولی دور بدی بود. به خاطر یک ذره پول ناچیز چه حرمت ها که شکسته نشد و چه رفاقت های که از بین نرفت. مردم  جاغوری بین سنت ستبر و مدرنیته شکننده گیر کرده اند. نه مثل سایر هزاره هاست و نه از مزایای فرهنگ تسبیت شده دنیای مدرن بر خوردارند. مردم سیال با اداب و فرهنگ نوی غیر شفاف و شناورکه خیلی ها را شاکی کرده اند. کاری نمی شود کرد، باید عبور کرد. نگران نباشید. ولی وضع زندگی مردم را خوب دیدم. اوضاع فرهنگی خیلی بهتر شده است. امید که طالبان بر نگردد. فرصت ها باقی باشد. از مسیر قره باغ با طالبان بر خوردم. چیزی نگفتم نه شنیدم فقط دنبال کسی می گشتند که در ماشین در کنار من بود. صدا در بیخ گلویم گیر کرده بود. مردم و زنده شدم. عزیزم بود. گذشت. در جاده اصلی دو بار در جنگ بر خوردم که برای مردم عادی بود و تماشایی و برای من دردناک. در غزنی دنبال بیهقی و بیرونی گشتم که نبود. کسی خبری نداشت. گریه کردم. بغضم شکست. وای بر من دو روز دنبال مشاهیر شهر و کسی نمی دانیست . اوضاع شهر و فرهنگ ادبی و مشاهیر شهر در غبار فقر و نبود فرهنگ گم شده بود. در مسیر کابل طالبان پیاده ام کرد و لی بغلم کرد وقتی به عربی حرف زدم و از خارجی ها بد گفتم. ازاد و رها به کابل رسیدم . طالبان ترسناک تر شده است و ما بیباک تر. در کابل همه جا سر زدم و همه جا شعر خواندم، بسیار جا ها را دیدم بزرگان ادبی، فرهنگی، سیاسی و دوستان قدیمی را دیدم. به رادیو ها و تلویزیون ها که کم نیستند و دنبال آدم می گردند، سر زدم. گفتم. گفتند که خواهم نوشت. با بشر دوست گپ زدم نظرم در باره ایشان تغیر کرد. غریب وطنم. در جامعه مدنی شعر خواندم. مورد توجه قرار گرفت ( سیگارم را می افروزم و به سمت سازمان ملل و کرزی فوت می کنم) که پیامد داشت و در رسانه ها انعکاس کرد. بد شد. ولی از ازادی خوبی که در افغانستان است خوشحال شدم. زیباست از ما گرفته نشود.  هوایی به هرات امدم در هرات عده ای از فرهنگی ها را در فرودگاه ملاقات کردم. شب فرهنگی خوبی بود. یادش بخیر. از مرز به مشهد امدم و در آن دیار مهمان استاد کاظمی و مظفری بودم. دوستان بزرک، افتاده و خاکی که در این دیار پر هیاهو کم اند. در تهران گرفتار ادامه درمان قبلی و درسهایم هستم. راستی من بر گشتم .برایم دعا کنید.

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 13:22 |
 

سلام دوستان این روز ها جاغوری ام وضع ظاهری ام بد نیست . روزهای هفته را چنین می گذرانم : یک روز جوپانی روز دوم زمین داری روز سوم سر زدن به بازار، سایر روز هارا تکرار می کنم . گذر روزگار به بیهودگی درین جا معنی واقعی را پیدا می کند . اگر می خواهید بدانید که عمری را بیهوده در دانشگاه ها تلف کرده اید، سری به این جا بزنید. تفاوت بین چوپان و دکترایی تخصصی علوم انسانی وجود ندارد . یاد مان باشد که جاغوری اروپای افغانستان است: ای دل غافل اگر به جنوب و سایر مناطق این دیار سر بزنید. گفتم : روم به شهر خودم شهریار خود باشم . ای داد : ای در وطن خویش غریب. مسیر راه ها توسط طالبان مسدود است. نه پای گریز و نه دست ستیز . اگر زنده بودم خزان به ایران بر می گردم .  روزگارم بد نیست اما تو باور نکن .

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 9:34 |
گرفته از دهن باد

رودابه  احمدی  گیلانی

درنگی بر ( پراکنده های در باد) جستاری در فرهنگ شفاهی هزاره های غزنین نوشته:  حفیظ الله شریعتی سحر.

یک: من حفیظ را بیشتر با شعر می شناسم تا با اثر نثری. دوست دارم که او شاعر بماند همان طور که شاعری خوبی هست. این باور از آنجا شروع می شود که شبی در شب های شعر گیلان پسر ریز نقش، ساده، مهربان و خوش لهجه روی سن رفت و با لهجه شرق ایران یک غزل و یک شعر سپید خواند که تلخ و از نظر ساختار و فرم بسیار قوی بود.  فردا شب در کنار ساحل تنها بود و دور از کسان و هیاهوی اطرافش با دریا حرف می زد. دلم برایت گرفت. به من گفته بودند که شاعران افغانستانی غمگین اند. وقتی با سلام من خلوتش به هم خورد، رو بر گرداند. اشک شوری را بر گونه هایش دیدم.آن لحظه را هرگز فراموش نمی کنم.آن غروب غمگین را با حفیظ تنها گذاشتم . شب در هوتل به دیدارش رفتم. با  نخستین دیدار با او گرم و صمیمی شدم . او با تلخی برایم از وطنش گفت و از شهرش غزنی و از هزاره های مهربان که امروز با آن ها به خوبی آشنایم. زیرا همرا با حفیظ، استاد ابوالفضل بیهقی در تاریخ بی مانندش آنان را به من آشنا کرد.که هزاره ها و هزارستان همان غرجستان کهن و باستانی است.

 از آنجایی که هر دو در یک دانشگاه درس می خواندیم پس از آن دیدار، دیدار تکرار شد. امروز او از دوستان خوب و صمیمی من است. باید اضافه کنم که حفیظ مسوول شعر دانشکده  علوم اجتماعی علامه طباطبایی است. چند روز پیش کتابی به من داد که بخوانم. شب با ولع تمام خواندم و لذت بردم. خواستم این کتاب را به دوستانم معرفی کنم. از حفیظ هم سپاسگذارم که من را با وطن دومم افغانستان و هموطنانم- هزاره ها به این خوبی آشنا کرد.

 دو: ماکسیم گورکی گفته است: « بدون آگاهی از آفرینش شفاهی مردم، تاریخ حقیقی توده های زحمت کش را نمی توان فرا گرفت .» در حقیقت هم بدون شناختن میراث های فرهنگی نسل های گذشته، قادر به تجسم زندگی آن ها نخواهیم شد. اساطیر و داستانهای بازمانده از گذشته های خیلی دور برخی از اقوام و ملل تنها منابعی هستند که پرتوهایی بر دوران پیش از تاریخ آن ها می افکنند. با توجه به این اصل هنر و ادبیات مردمی به منزله مصالح اولیه شاهکارهای بشر بشمار می آید. بخصوص، ادبیات، هنرهای زیبا، فلسفه و ادیان مستقیما از این سرچشمه سیراب شده و هنوز هم می شوند. این سرچشمه افکار مردمی که نسل های پیاپی همه اندیشه های گران بها، عواطف و نتایج فکر، ذوق و آزمایش خود را در آن ریخته اند، گنجینه زوال ناپذیری است که شالوده آثار معنوی و کاخ با شکوه زیبایی های بشریت بشمار می آید.

 سه:  به نوشته حفیظ، هزاره‌هاي غزنين مانند ساير هزاره هاي افغانستان یکی از اقوام كهن و بومي افغانستان است. هزاره هاي افغانستان  خود سی درصد جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. اينان مردمی اند صادق، درستکار، آرام و صلح جو و در عین حال شجاع پرکار و زحمتکش و مشاغل طاقت فرسا دارند ولی کم در آمد اند. هم چنین اغلب کارهای تولیدی و سازندگی کشور بدوش این مردم است.

 بنا بر نوشته حفیظ در این کتاب، خاستگاه هزاره هاي غزني منطقه‌ایست کوهستانی که در جنوب غربي افغانستان موقعیت دارد. باشندگان اين منطقه به زبان فارسی دری و به گويش هزارگی صحبت می کنند. گويش هزارگی دارای واژه های بسیار ترکی باستاني است. در عین حال تعداد زیاد واژه های اصیل و متروک فارسی دری شامل واژگان گويش هزارگی هستند. به نظر می رسد در این کتاب، نگارنده بیشتر به هزاره های دی میرکشه تکیه داشته که با توجه به نوشته وی چنین دسته بندی می شود:

قبیله دای میر کشه: که شاخه های قومی آن در ولسوالی های جا غوری،جغتو، قره باغ، ناهور،خواجه عمری ولایت غزنی سکونت دارند که شامل شاخه های آته شامل ده مرده، هیچه، بابه،  مسکه، خوشه، پشي، ئ شير داغ و شاخه اي گری، با غوچوری، ایذدری، و همين طور: کمر ک، بهبود، قطغیت، شاهو، محمد خواجه، الیاس، اکنه، شیر زایده، باریک وغیره می باشند.

 همین طور از کتاب بر می آید که ولسوالی‌های هزاره نشين غزني چنين اند: جاغوری، مالستان، ناهور، جغتو، قره‌باغ، خواجه عمری، اگر چند در ولسوالي هاي ديگر غزني نيز هزاره ها زندگي مي كنند.

و اما در اين پژوهش و جستار كه گذر است كوتا و نخستيني از فرهنگ و ادبيات شفاهي هزاره هاي غزني، از فرهنگ غني و پر بار اين مردم بهره برده شده است. با توجه به کتاب، بيشتر هزاره هاي مالستان، قره باغ و جاغوري مورد توجه بوده است. زيرا حفیظ به من می گفت: که خود اهل اين حوزه فرهنگي است.

چهار: گزیده ای عناوین این کتاب چنین است:  ترانه جرو جو، فردوسي در باورهاي عاميانه هزاره هاي غزنين،  مخته- سوگسروده هاي زنان بداهه سراي هزاره هاي غزنين، لالگ ها- نغمه هاي دختران هزاره هاي غزنين، زن در ضرب‌المثل هاي هزاره هاي غزنين، واژه ها و تركيب هاي استفاده شده در تاريخ بيهقي، يگانگي و دگرگونگي امروز آن در گفتار مردم غزنين با تكيه به گويش هزاره هاي استان غزني، لالايي نخستين موسيقي آوازي زنان  هزاره هاي غزنين، سبک موسیقی هزاره های غزنین، و نه افسانه از افسانه های هزاره های غزنین. این کتاب در حوزه مطالعات فرهنگی و مردم شناختی کتاب در خور توجه است. خواندگان با آن می توانند گوشه ای از فرهنگ کهن و غنی هزاره های افغانستان باستانی را در یابد که غنیمتی است بس بزرگ. به علاقه مندان فرهنگ شفاهی این کتاب را توصیه می کنم. به حفیظ خان هم درود می فرستم. شاد باشید.

تهران خوابگاه علامه

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 13:43 |

راز بزرگ

 

آدم- ابوالبشر

نخستین آهش را برای تو کشید

وقتی بهشت را ترک می کرد

و غار نشینان با تیشه های سنگی

تو را بر دیواره ها تصویر می کردند

تو راز بزرگی

که مرگ را به شادی

و شادی را به عشق بدل می کنی

به جهت نیست

که خدا جاودانگی اش را با تو قسمت کرده است.

.........

شعر های کوتاه

 

صادقانه ترین رویا

جاری چشمان توست

که قافله ای در کنار آن اطراق کرده باشد.

.........

گیسوان فروهشته ات را رها می کنی

شب می شود

........

در این فصل بی پرندگی

به یا کریم ها دلخوشم

.....

آهسته بمیر وطنم

دعوا سر لحاف ملا عمر است

......

تو کلاف سر در گمی

وطنم !

عمریست وانگشته ای

....

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 13:59 |

 

هفت خوان

 

چه ساده لوحم من

چه ساده به فانوس های دل بسته ام

که شعله هایش جز با خون دل نمی سوزد

و چه ساده به سراغت می آیم

و با سنگ پرانی طفلانت

کال از شاخه می افتم

پیش از آن که جاذبه تنت را جواب گفته باشم

نفرین بر این زندگی

که حتی نتوان سیبی را به تاخیر از آن چید

حالا دکمه های پیراهنت را بر من ببخش

تا انار های جهان را یکه چین کرده باشم

و دامنت را تا بر آن سجده برده باشم

بانو!

 چیزی بگو

لااقل تکه ای از روسریت را بر من ببخش

تا زخم کهنه ام را ببندم

و شانه ات را

تا جاودانگی جهان را در یافته باشم

نه بانو!

تو هفت خوان منی

که تا ابد ناگشوده خواهی ماند.

............

هایکو پاره ها

 

از ایسم ها شروع می شوی

گفتگوی تمدن ها

هنگامی که مدنیت

از کنار کوره های آدم سوزی آغاز می شود

...................

پیرهن یوسف

آبروی زلیخاست

اگر طعم عشق

چیدن باشد

....................

تو آیات علقی

که شوق تماشایت

سجده واجب را در پی دارد

.....................

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 14:18 |

کاکا

به دوستان پشتو زبانم شینکی و آدم خان که شبی در خانه شان زندانی بودم.

 

ما نه بر سر رنگ

که بر سر کوتاه و بلند بینی مان جنگیده ایم

*

هنگامی که سنگ می اندازی

و سیب های کال خانه ام

خواب کودکان را می آشوبانند

و من آشفته با تکه ای از درخت می رسم

و تو با تبر قندهاری در می گشایی

*

همسایه شب قرق کرده است

خون در آب حل نمی شود

پیراهنت را بر زخم هایم ببند

پیش از آنکه فشار دستی

شقیقه های مان را منفرد کند

و من و تو در نیمه راه سرگردانی

با پای بیقرار

سر گردان شک و سوال باشیم.

*

کاکا به خاطر بسپار

من و تو شاخه های یک درختیم

تا به هم گره نخوریم

گل نمی دهیم.

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 10:4 |

پری

  به روستای پدری ام (سایه خانه) و به خواهرم پری که هیچ وقت مدرسه نرفت و درحسرت آن بزرگ شد.

*

به نام تو خواهرم

که مدام در من تکرار می شوی

و من در دنیای بدون تو

گریه های قریه مان را ورق می زنم

و در دره ها و تپه های بدون نشان تو

گله گله گوسپند به کوه می برم

آتش دست و پا می کنم

با این که می دانم گوسپندان موسیقی نمی دانند

*

یادش بخیر حواله دار عمویت

و برادرت امین زوار

که روز و شب محیط و مساحت ده مان را

با حجم فاجعه اندازه می گرفتند

و گناه را به گردن لیلا می انداختند

که در روز سیزده هم از ماه صفر

 به دنیا آمده بود

 

یادش بخیر

استا رمضان عمویت که می گفت:

شاید امریکایی ها نقشه ده مان را دیده باشند

و به زودی مارا کشف خواهند کرد

آن وقت ما به رسمیت شناخته خواهیم شد

آنگاه جهان گردان چشم سبز

گله گله می رسند

و ده مان را زیر و رو می کنند

و ما در ذهن جهان نقطه ای خواهیم بود

 

یادش بخیر

استا یاور که می گفت:

شاید هم نام ده مان

مانند باریکه غزه در اخبار جهان برده شود

و شاید هم خبرنگاری با عکسی از ما

جایزه نخل طلایی را از آن خود کند

*

نه خواهرم آرام بخواب

حالا ماه ها و سال هاست که کسی مارا کشف نکرده است

هفتاد روز نه، هفتاد سال هم که بگذرد

نام از ما در اخبار جهان برده نخواهد شد

و جاده های جهان به ده مان نخواهد رسید.

 

نه خواهرم

نه ده مان روستای داووس است

نه من گارسیا لورکا

و نه تو رکسانا صابری

که حتی احمدی نژاد هم خبرش را داشته باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 14:10 |
سرطان

 مدت است بیمارم. می گویند سرطان دارم. پنج ماه شیمی درمانی شدم. مبارزه با مرگ!

 تنها بودم، تنهایی تنها. شبی پشت درعزیزی از پزشک سوال می کرد که آیا می میرم. بقیه اش را بخوانید ...

 

سرطان نام اول ماه تابستان است

که در گرمای آن

از آدم برفی ها

تنها لکه ای به جا می ماند

 

غروب های تهران را قدم می زنم

صبح ها وظهر ها را می گذارم برای فکر کردن

به روز های دور

به پنجره های باز زمان

به خط خطی خاطرات گذشته

که شیار گونه

بر پیشانی ام نقش بسته است

به سرطان که پس از حمل و ثور و جوزا می آید

.......

آقای دکتر!

حفیظ می میرد

آقا غده نام دیگر سرطان است

آقا ترا خدا

.......

به کوچه می آیم

درختان را یکی یکی می شمارم

به سی که می رسم متوقف می شوم

سی با سرطان نسبتی دارد

...........

آقای دکتر!

حفیظ می میرد

نه خانم

شیمی درمانی را شروع کرده ایم

آقاغده نام دیگر سرطان است

آقا ترا خدا

.......

فکر می کنم سی با سرطان هیچ نسبتی ندارد

به اتاقم بر می گردم

به آواز قناری غمگینی گوش می سپارم

که از دیوار زمخت زمان شنیده می شود

به وبلاگ ها و سایت ها چشم می کشم

که اشک های شور مرا بدون سانسور به جهان مخابره کرده اند

ای وای مادرم، پدرم

نکند خواهران و بردارانم

چیزی بفهمند

..............

آقای دکتر!

حفیظ می میرد

آقا تومور نام دیگر سرطان است

اقا راست است که داروی سسپلاتین نایاب شده است

آقا ترا خدا

............

 چه قدر تنهایم امشب

مانند جزیره ای در اقیانوس آرام

آتاق شماره 9

بخش آنکولوژی بیمارستان شهید بهشتی

به خودم مرخصی می دهم

یادم بخیر

خدا رحمتم کند

چشمانم را می بندم

فکر می کنم

با عطرموهای تو می توان تمام سرطان های جهان را درمان کرد

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:31 |

ترانه جرو جو

ترانه جرو جو ريشه در افسانه اي دارد كه خاستگاه آن جاغوري غزني است. اين افسانه از روزگاران دور همرا با ترانه خوانده مي شده و مادران كهن سال منطقه آن را به ياد داشته اند. اما اكنون كمتر كسي آن را به ياد دارد. زيرا اين افسانه به روزگار غزنويان بر مي گرد و گذر روزگار و سقوط غزنويان آن را كمرنگ كرده است. جاغوري خاستگاه اين افسانه دروازه ورود به غزنين بود و در تمام جنگ هاي غوريان و غزنويان گذرگاه مردان نبرد بوده است. در اين هياهوي قرار و فرار مردان جنگي، در اين جايگاه قصه عاشقانه شكل مي گيرد كه تا پسينگاه زبان به زبان مي شده است. آغاز و انجام اين افسانه چنين است.

 

جوره بيگ و جوره بيگم

بود؛ نبود: در روزگاران دور در دوران سلطنت غزنويان در جاغوري دو حاكم محلي بود كه يكي از طرف غزنويان حكومت مي كرد و ديگري نماينده غوريان بود. غوريان و غزنويان سال هاي سال در اين محل مشغول نبرد و كارزار بودند. مردان شاه، حاكم شارزيده از غزنويان فرمان مي برد و خمار شاه حاكيم خاكريز دل در گرو غوريان داشت. اين دو حاكم محلي سال هاي سال با حمايت غوريان و غزنويان با هم در نبرد بودند و خواب و خور را از مردم گرفته بودند. مردان شاه فرزندي برومند و پهلواني داشت بنام جوره بيگ كه تعريف شجاعت و دلاوري او زبان زد عام و خاص بود. جوره بيگ در بيشتر جنگ ها با خمار شاه حاكم غوريان، پدر را همراهي كرده بود و در بيشتر نبرد ها پيروز از ميدان كار و زار بر مي گشته بود.

  القصه؛ در يكي از اين نبرد ها جوره بيگ منطقه زيبا و شكارگاه خركوش را از مردان خمارشاه مي گيرد و پاس اين پيروزي جشني بر پاه مي دارد. شب هنگام كه مردان نبرد، شادمان از باده پيروزي سر به بالشت خواب مي گذارند. جوره بيگ از جشنگاه بيرون مي آيد و سرخوش و شادمان به دور نخجيرگاه قدم مي زند. اين هنگام پلنگي را مي بيند كه سر در شكار دارد. جوره بيگ كمند مي چرخاند كه او را به بند كشد، پلنگ رميده پا به فرار مي گذارد. پهلوان در پي وي تند راه مي افتد. پس از چند بار رسيدن و جهيدن پلنگ، جوره بيگ از دور چراغ كمرنگي را مي بيند كه سو سوي كم نوري دارد. پهلوان بيگ به آرامي به چراغ نزديگ مي شود. با نزديك شدن به چراغ خيمه اي را مي بيند كه شاهوار برپاه شده بود. جوره بيگ به آرامي به خيمه نزديگ مي شود. گوشه خيمه را به نهان بر مي دارد و به درون مي نگرد. در سايه نور چراغ دختري را مي بيند كه مانند ماه شب چهارده مي درخشد. زيبا رو در خلوت خيمه با نديمه اش به آرامي گفت و گو مي كند. جوره بيگ لحظه اي چند نظاره گر ماهرو مي گرد و با تحسين وي، از خيمۀ شاهوار دور مي شود. فرداي آن روز جوره بيگ كسي مي فرستد كه سراغ دختر را بگيرد و از اصل و نسب او سوال كند. فرستادگان بر مي گردند و مي گويند كه ماهرو يگانه دختر خمار شاه است. در شب ديگر جوره بيگ دوباره به ديدن ماهرو مي رود و اين آمد و شد چندين شب تكرار مي شود. در پايان ديدار نهاني جوره بيگ با نزديگ ترين كسش به شور مي نشيند و سرانجام پير زني را به ملاقات زيبا رو مي فرستد. پير زن پس از ديدن ماهرو، وي را راضي به ديدار پنهاني با جوره بيگ مي كند. و اين خوش خبري را به پهلوان بيگ مي رساند. شب كه از راه مي رسد، جوره بيگ نهاني به ديدن زيبارو مي رود و او را از عشقش آگاه مي سازد. و از نام و نشان او مي پرسد. دختر خمارشاه خود را جوره بيگم مي خواند و مي گويد كه تعريف مردي و جواني او را شنيده است. جوره بيگم نيز از عشقي نهانش به جوره بيگ مي گويد. اين ديدار و باز ديد چندين بار تكرار مي شود. سرانجام كسان مردان شاه به وي خبر مي دهند كه جوره بيگ در نهان با دختر دشمن ديرينه او رابطه عاشقانه دارد. اين خبر پدر را بر آشفته مي كند و پسر را به شارزيده مي خواند. مردانشاه باديدن پسر او را از عواقب اين رابطه مي آگاهاند و زنهار مي دهد كه ديگر تكرار نشود. جوره بيگ در ظاهر به پدر اطمينان مي دهد و مي گويد كه اين رابطه اشتباهي بيش نبوده است. اما در نهان با جوره بيگم پيك مي دواند. روزي با لباس مبدل به ديدن جوره بيگم مي رود و او را در مسير باز گشت ازگلگشت خمارشاه مي بيند. وقتي به جوره بيگم نزديگ مي شود، محافظان، جوره بيگ را مي راند. اما جوره بيگم آنان را از آزار جوره بيگ بازمي دارد. در اين ديدار، جوره بيگ در محل هاي گوناگون مانند: پشت بام، ته جوي، ته باغ، ته راه به بهانه هاي مختلف با جوره بيگم رو به رو مي شود و ترانه جروجو را زمزمه مي كند. در پايان روز به شارزيده بر مي گردد. پس از چندي بخت با جوره بيگ ياري مي كند و مردان شاه به غزنين فرا خوانده مي شود. در نبود پدر جوره بيگ به بهانه شكار به نخجيرگاه خركوش مي رود و با خبر خوش ديدار دوباره، جوره بيگم را شادمان مي سازد. شب كه از راه مي رسد جوره بيگ از راه نهاني به سرقول مي رود و جوره بيگم را ديدار مي كند. دودلداده تمام شب را به راز و نياز عاشقانه مي پردازند و آفتاب سر نزده جوره بيگ به خركوش بر مي گردد. اين ديدار چندين بار تكرار مي شود. در يكي از شب ها جوره بيگ چنگ بر مي دارد و اين ترانه را مي خواند:

شيري زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شاي زمو جرو جو- باريك ميو جرو جو.

تو آمدي تي باغ مه آمدوم پشت باغ

هردوي مو كه دي يك مزاغ

شيري زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شاي زمو جرو جو- باريك ميو جرو جو.

تو آمدي تي جو مه آمدوم پشت جو

هردوي مو كه دي گفت و گو

شيري زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شاي زمو جرو جو- باريك ميو جرو جو.

تو آمدي ته بام مه آمدوم پشت بام

هردوي مو گفتي دو كلام

شيري زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شاي زمو جرو جو- باريك ميو جرو جو.

تو آمدي تي راه مه آمدوم پشت راه

هردوي مو كه دي يك نگاه

شيري زبو جرو جو- مه تابو جروجو- شاي زمو جرو جو- باريك ميو جرو جو.

......................................................................................................

جوره بيگم نيز دنبوره بر مي دارد و جوره بيگ را همراهي مي كند. آن دو در خلوت شب تا دير هنگام موسيقي مي نوازند و شعر مي خوانند. با خروس خوان سرقول، جوره بيگ با جوره بيگم خدا حافظي مي كند و به خركوش بر مي گردد. آفتاب كه بر مي آيد، مرداني چند از شارزيده مي رسند و خبر بازگشت مردان شاه را به جوره بيگ مي دهند. پهلوان بيگ شتابان خود را به شارزيده مي رساند و با بزرگان به پيشواز پدر مي رود. پدر پس از آن كه خستگي مي گيرد به جوره بيگ دستور مي دهد كه به خاكريز حمله كند و خمارشاه را دست بسته به غزنين بفرستد. جوره بيگ آماده باش نظامي مي دهد و خود پيشاپيش لشكر از مسير سنگيماشه به طرف خاكريز درچل باغتو حركت مي كند. وقتي به خاكريز نزديگ مي شود، نهاني پيك مي فرستد و جوره بيگم را خبر مي كند. جوره بيگم شبانه خاكريز را ترك مي كند. با رسيدن جوره بيگ جنگي سختي بين او و مردان خمارشاه رخ مي دهد و سرانجام خمارشاه با مردانش خاكريز را ترك مي كنند و به سمت غور حركت مي كنند. جوره بيگ با خبر خوش پيروزي به شارزيده بر مي گردد. مردان شاه به پاس اين پيروزي جشن بزرگي به پا مي دارد و اين خبر را به غزنين مي فرستد. اما چيزي از شادي مردان شاه نمي گذرد كه پيك وي خبر مي دهد كه خمار شاه با نيروي بسياري به خاكريز حمله كرده و مردان جوره بيگ را به اسارت گرفته است. با اين خبر مردان شاه با جوره بيگ بر اسب مي نشيند و  به طرف پيدگه حركت مي كند تا شبانه از مسير سرقول به خاكريز حمله كند. اما از آن طرف خمار شاه نيز با آمادگي كامل راهي جاله مي شود تا راه را بر مردانشاه ببندد. آفتاب كه به نيمه مي رسد مردانشاه با لشكريان مسلح خمارشاه در دشت جاله رو به رو مي شود. با رسيدن دو لشكر نبرد سختي رخ مي دهد و در پايان روز مردانشاه با دادن كشتگان بسيار ميدان نبرد را ترك مي گويد و فرمان عقب نشيني مي دهد. در اين نبرد جوره بيگ زخمي مي شود و خسته و نزار در سنگ سوراخ در زير درخت كهن سالي تن به مرگ مي دهد. وقتي خبر شكست مردانشاه به جوره بيگم مي رسد، با لباس مردانه به ميدان كشتگان مي رود و به جست و جوي جوره بيگ مي پردازد كه خبر زخمي شدنش زبان به زبان مي شده است.  غروب هنگام جوره بيگم تن غرقه بخون جوره بيگ را در زير درخت كهن سال مي يابد. زيبارو تا سر زدن مهتاب در كنار جنازه پهلوان جوره مي نشيند. با سر زدن مهتاب جوره بيگم كشته اش را در زير درخت كهن سال به خاك مي سپارد و خود ناپديد مي شود. از آن روز به بعد كسي جوره بيگم را نمي بيند.

پانوشت

1) جاغوري شهرستان بزرگ است در شمال شرق غزنين كه آثار باستاني بسياري از دور غزنويان در آن باقي است. در اين ميان شارزيده و خاكريز از شهرت بيشتري بر خوردار است. شارزيده داراي استحكامات نظامي و خاكريز داراي قلعه ديده باني است. در دوران غزنويان و غوريان اين دو محل مركز تجمع نظامي بوده اند. نگارنده به اين باور است كه نام جاغوري از جاي غوريان گرفته شده است. اگر چند برخي آن را تركي و از ريخت چوقوري به معناي زمين پست و هموار دانيسته اند.

2) جوره بيگ و جوره بيگم دو نام افسانه است كه از تركيب واژه جوره پارسي به معناي شانه به شانه و بيگ و بيگم  به معناي آقا و خانم بدست آمده است.

3) نام هاي جاي در افسانه حقيقي اند و در جاغوري وجود دارند. مردم جاغوري پيدگه را پياده گاه لشكر و جاله را جاي جولان اسب دانيسته اند. خركوش در كنار رودخانه است و سرقول نزديك به خاكريز. اين نام ها را راوي افسانه دقيق ذكر مي كرد.

4) راوي افسانه مادر بزرگ نگارنده است كه 120 سال عمر كرد و اكنون به حق پيوسته است.

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:14 |
 

گرچه افتاد زلطفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم

دوستانُ عزیزانُ و هموطنان! من مدت است بیمارم. بیماری من بدنام ترین و ترسناک تر از هر چیز در جهان است که ما در آن زندگی می کنیم. همه از بردن نام آن بر خود می لرزند. در ایران به آن بیماری های خاص می گویند. برای درمان آن نخست دادار بزرگ ُ اولیا دین ُسپس دعای دوستان و داروی که پزشکان تجویز می کنندُ راهی دیگری نیست. دراین مدت دوستان زیادی با نوشتنُ زنگ زدنُ دعا و کمک های مالی من را منتدار خود کردند. از همه آنان سپاسگذارم. من را در دعا ها و پس از نماز های تان فراموش نکنید.

دیروز پزشک معالجم گفت جوانی و برای رفتن زود است. گفتم ....

نوشته شده توسط حفیظ الله شریعتی ۱۲/۱۱/۱۳۸۷



  هشت سال بعد با شریعتی!

 حمید شریفی

در یک تابستان گرم جوانی با دستان گرم​تر از تابستان، با چهره یی مهربان توام با لبخند مخلصانه زنده گی را برای هر کسي با او برخورد می​کرد، معنایی می بخشید، این روح آرامبخش در جسمی به نام «حفیظ الله شریعتی» خود آرام گرفته است.

هشت سال بعد، زمانی​که تصویر دیگری در ذهن از این جوان داشتم، ناگهان رویاهايم با شنیدن کلماتی مانند شیشه فرو ریخت و اصلاً نمی توانستم بپذیرم که این مرد مهربان مورد نامهربانی تقدیر قرار گرفته است؛ چون شنیدم که او دچار مریضی گردیده که به آن بیماریهای خاص میگوید، اما باید اعتراف کرد که بسیاری چیز ها از دست ما انسانها بیرون است و باید تن داد.

اما جای هر کاری دیگر برای معنا بخشیدن برای انسان بودن باز خواهد  بود، من به عنوان کسی که این انسان مهربان را از نزدیک می​شناسم، از خواننده گان این متن کوتاه درخواست دارم تا به هر صورتی، دعا و ابراز هم​نوای برای ادامه یی حیات پر بار این جوان کنند؛ شاید این کار بتواند باری را از روی قلب خودما کم سازد.

سه شنبه 27 حوت 1387- ناروی

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 14:26 |

خداوندا حفیظ را حفظ کن!

محمد امین زواری

در جلسه امتحان بودم که از رادیو فرهنگ تلفن کردند: شماره حفیظ شریعتی را داری؟ نداشتم اما نگفتم که ندارم؛ از شرم! از این همه بی خبری. یادم آمد از وبلاگش با آن اسم تخیلی، ادبیاتی. رفتم که کامنتی بگذارم و بگویم پشتت می گردند و تماسی بگیر و شماره ات را بده. نوشته اخیر او را که خواندم ،خشک شده ماندم ....

از درد بیماری و از (بیماری خاص) گفته بود. گمان شوخی می رفت مثل پست چندوقت قبلش که درباره سقوط از برج میلاد گفته بود (و اکنون می دانم که بی راه نگفته بوده است). وبلاگ جایی برای نهادن کامنت نداشت پس ایمیلی برایش فرستادم. به جستجوی نمبر تلفنش برآمدم و بالاخره از محمد واعظی به دست آوردم. دردم وقتی زیاد شد که در جواب سلام من از آن سوی خط جواب آمد که:« ببخشید دکتر نمی تواند گپ بزند ، حالش که مساعد شد می گویم تماس بگیرد یا به شما خبر می دهم که تماس بگیرید». نگران شدم و به چندنفر دیگر در این باره زنگ زدم . در جواب سوال دوستی ایرانی که می گفت چرا دانشجویان افغانستان ، کدام نهاد و مجمعی ندارند برای حمایت از همدیگر در چنین مواردی، چیزی برای گفتن نداشتم. نگفتم که ما نهادها و خانه ها و انجمن ها و مجمع هایی داریم ، فقط برای اینکه بنشینیم و بررسی تئوری های مدرن ادبی بکنیم یا از تعاملات قدرت در جوامع مدرن و بازتاب ان در سرزمین فلاکت زده خودمان بشنویم و شعر شیرین بگوییم و بشنویم و در ضمن علیه یکدیگر موضع بگیریم و سایش و اصطکاک و زیر پای هم را خالی کردن و... تازه اگر جمع شویم! و تازه ، این مجامع مهم که جای طرح مسایل پیش پا افتاده ای مثل دردهای یک هم وطن هنرمند نیست!

دوستان، بگذارید ساده بگویم، بیماری،آن هم از نوع خاصش، هم درد دارد هم خرج. دعا میکنم که هیچ گاه تنتان به ناز طبیبان نیازمند نشود؛ اما اگر دوستدار هنر و ادبیات هستید و شنیده اید آن بیت معروف را که بنی آدم اع.....الی اخر؛ هرکس به سهم خود به فکر این دوست شاعرتان باشید. دوستان خواننده ای را که در ایران هستند، توصیه می کنم ،اگر دستشان می رسد ، به یاری در زمینه خرج و دوستانی که دورند، دعاکنند. سرپوشیده می گویم و مجمل و خواندن باقی اش باشما. راه رساندن یاری را نیز، اگر بخواهید، پیدا می کنید. مهم همت است.بگذارید در جایی که کسی یاریگر ما نیست،ولو با نداشتن های خود، یار هم باشیم.

حفیظ الله شریعتی آوارگی را در پاکستان و ایران تجربه کرده است، در پاکستان لیسانس گرفته و در ایران دو مدرک کارشناسی ارشد در دورشته متفاوت و اکنون نیز دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی است در دانشگاه علامه. شعرش اکنون دیگر پخته و سخته شده است و برای خود جایی و پایی است در اقلیم ادبیات کشور ما. «گریه های مریم مصلوب» عنوان اخرین مجموعه شعر چاپ شده اوست و تالیفات متعدد دیگری نیز دارد. در رادیو فرهنگ در زمینه ادبیات شفاهی افغانستان ، نویسندگی و پژوهش میکند و در ساخت برنامه در این زمینه مشارکت دارد.

چون دلم زخم برداشته است، این نوشته بدرقم تلخ شد بگذارید با یک قصه جدی- شوخی، از تلخی اش بکاهم: چندسال پیش در یک زیرزمینی خیال انگیز در پاکدشت،در بست کیلومتری تهران، سکونت داشتم و دوستان هم از وضع مالی همیشه یک بغله حقیر خبر داشتند، با این حال برای شوخی و خنده،یکی از انان، دوستان زیادی ، شاید حدود 25 نفر را به نمایندگی از من و بدون اطلاع من ،دعوت کرد به آشک! یکی از مدعوین هم شریعتی عزیز بود که تازه با هم شناسا شده بودیم و آن شب نیز کمی کسالت داشت. من هم که از هیچ جا خبر نداشتم، تصمیم گرفتم شوخی دوستان را با شوخی جواب دهم. همراه خاتون خانه یک آش ساده بار گذاشتیم . قسمت شوخی اش این بود که یک خریطه کلان مورچ هم ضمیمه دیگ آش کردم. به مدعوین گفتم که شخص واسطه اشتباه کرده و یک «ک» را به نام غذا افزوده است.؛ یعنی غذا، آش بوده و او آشک گفته است. بندگان خدا قانع شدند و آهسته آهسته فهمیدند که گرفتار بازی یکی از دوستان شده و بدون دعوت آمده اند. سر سفره خودم در خوردن اش مالامال از مورچ پیشتاز شدم و شریعتی را هم سر پَرَه کردم که :« مه و تو که کویته شیشته هستیم و پاکستان دیده، به مورچ زیاد عادت داریم ،اینکه خیلی کم است، پس بزن!» طفلک شریعتی و بسیاری از دوستان آن مجلس که روابطشان با من هنوز رسمی و خالی از شوخی های رایج دوستانه بود، اسیر ادب حضور شدند و مورچ، دمار از روزگارشان درآورد! شریعتی می خورد و آه میکشید و می گفت :«زواری صاحب، این آش کسالتم را به کلی رفع کرد و مرا زنده کرد!» . بعدا بعضی از آن دوستان گفتند که تندی آش و زبانه کشیدن آتش از معده به سوی دهان ، دربرابر مشکلاتی که در تشناب تحمل کرده اند، ناچیز بوده است! به امید سلامتی شریعتی ، باخود عهد می کنم که بعد از بهبودی اش او را به یک آشک اعلا مهمان کنم اما فعلا شما را به خوانش شعری از شریعتی مهمان می کنم:

شب‌های کابل

کنار عرابه‌های خالی

و کالسکه غازی امان‌الله خان

و بنز ضد گلوله حامد خان کرزی

روی دست دنیا دراز می‌کشم

دهانم را باز می‌کنم

و با دست‌های به هم مچاله شده

کنار چند پوکه خالی

پشت به بادی که از قله‌های برفگیر پامیر می‌وزد

سیگارم را می‌افروزم

و به سمت سازمان ملل فوت می‌کنم

سیگارم را می‌افروزم

و به سمت سازمان ملل فوت می‌کنم

و مانند چکله‌ای که مال هیچ کس نیست

با دهان باز

به دندان لق جهان می‌خندم

همه با من می‌خندند

حتی سرباز خسته آمریکاه

و کودک گرسنه‌ای که از زباله دانی‌های شهر

سگان را می‌تاراند

و با چنین دپ شاهانه‌ای

زیبایی شب‌های کابل را

بر خود ارزانی می‌دارم

ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

http://mohamad52.persianblog.ir/post/136/

 



سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 20:15

برایتان دعا می کنیم ...

آزاده 

 

الا باد صبا بر من گذر کن

به غزنی مادر پیرم خبر کن

بگو دشتم ، بیابانم ، کویرم

امان از دوری ، از دوری حضر کن

الا باد صباه صبح گاهی

خبر از من ببر بر ماه و ماهی

پلنگم ، دره ام ، شوری ، جنونم

ولیکن مانده ام در قعر چاهی

بهار آمد گل از سندان بر آمد

هوای تازه از پغمان بر آمد

ولی این دل شبیه دشت بکواست

زمستان نه ، بهارش هم سر آمد

 ۱- (بهارا ! ناز کم کن خنده ات چند

بهای این دل پر خنده ات چند

بهارا ! نو بهار بلخ تلخ است

بیاور از سمرقندت کمی قند)

شعری که خواندید از آقای دکتر حفیظ الله شریعتی است . و خیلی ها این نام به گوششان آشنا است و او را می شناسند . و خواستم کمی در مورد ایشان بگویم و فکر کردم گفته های خودشان را بگذارم بهتر است. " در باره ی وبلاگ ایشان "  (حفیظ ا... شریعتی هستم همان سحر که می شناسید لیسانس زیبایی شناسی ام را از دانشگاه بلوچستان (پاکستان) و لیسانس روزنامه نگاری و فوق لیسانس ارتباطات را از دانشگاه علامه طباطبایی - تهران دریافت کردم و دکتری ادبیات فارسی با گرایش زبانشناسی را هم از ایران خواهم گرفت . با همه این اوصاف می نویسم و شعر را زندگی می کنم لابلای چشمها و قدمهای مردمان عزیزم. تا هنوز پنچ جلد کتاب در تحقیق و ترجمه و شعر از من چاب شده و چهار جلد دیگر را اماده چاب دارم. ) وبلاگ ایشان  
 بله چیزهایی که خواندید مختصری در باره ی آقای دکتر شریعتی است که با این او صاف می شود کمی از ایشان را فهمید و شناخت. و در بین هم وطنان چنین چهره هایی که بشود به آن بالیدو مایه ی    افتخار و سر بلندی مردم افغانستان باشد  کم است و هر انسانی نمی تواند به چنین جایگاهی برسد. و شاعر بودن ایشان به مراتب بر خاص بودنشان می افزاید و کشور و مردم رنج کشیده ی ما به راستی به وجود چنین انسان هایی نیاز دارد و موجب سر بلندی اش می شود و تسکینی است بر زخم هاو درد هایش .

بیشتر اشعارشان را خواندم  و بسیار می پسندم و شعری که برایتان گذاشته بودم فکر می کنم از زیباترین اشعارشان باشد و من آن را از بر هستم و بیشتر اوقات با خود می خوانم .و حال فکر میکنم به گفته ی خودشان ( به غزنی مادر پیرم خبر کن ) بیش از هر وقتی به دعای مادرشان نیازمندند و هم چنین به حضورشان در کنار خودشان .

چند وقتی می شود که خبری در مورد ایشان دریافت کرده ام که بیمار هستند و از صمیم قلب برایشان دعا می کنم و برایشان دعا کنید و مطمئن هستم انشاالله با توکل به خدا و  همه ی هم وطنان و البته امید خودشان که مهم ترین چیز درسلامتی شان هست  به زودی زود بهبودی کامل پیدا می کنند . و ما به وجود ایشان نیازمندیم برای تحقق یافتن چیز هایی که  می خواهیم و می خواهید و برایشان جنگیدید. و مطمئن هستم روزی می رسد که همه ی هم وطنان در کنار شما آبادی و آزادی کشورشان افغانستان را می بینند . به امید آن روز ... " تنها گمراهان از رحمت پروردگارشان نا امید می شوند " آیه ی ۵۶ سوره ی حجر .

                          " ام يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء "

 

 برایتان دعا می کنیم آقای شریعتی !

http://www.dookhtareh-hazarah.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 10:21 |

تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد 

 شکریه عرفانی

حفیظ الله شریعتی را آخرین بار درکابل دیدم . شبی که به اتفاق چند تا از دوستان مهمان فرید خروش

بودیم.میگفت که سه ماه تابستان را چوپانی کرده و ما داکتر صاحب گفته سربه سرش میگذاشتیم.

میگفت که این سه ماه را از ته دل خندیده و از ته دل گریسته و راستش به حالش غبطه خوردم آن شب

 اینکه انسان از ته دل خنده کند و بگرید خوشبختی  است که نصیب هرکسی نمی شود در این زمانه ی

نفرین شده ی طاعونی .

حالا حفیظ الله شریعتی ناخوش است. چند روز قبل برایش تلفن کردم .صدایش خسته بود و میگفت

که تازه از بیمارستان خارج شده است . میگفت مراحل مقدماتی درمان را شروع کرده است و گفت که

برایش دعا کنم .  آرزوی بهبودی کردم و به خدا سپردمش.

 و راستی امید دارم که خوب باشد و زنده و همچنان زنده و زنده.

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387توسط شکریه عرفانی



تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد

چاپ
سيد ابوطالب مظفري   

 

حفيظ الله شريعتي (سحر) از دوستان بسيار شيرين  من است. جوان صميمي، سخت‌كوش و بسيار دوست‌داشتني است، او اين روزها در تهران دورۀ دكترايش را در رشتۀ ادبيات فارسي با گرايش زبانشناسي مي‌گذراند. گرفتن دكتري براي مردم  در جهان ديگر شايد چندان هنري به حساب نيايد. در جهان اول يك سير طبيعي و شايد جبري باشد كه هر آدم بي استعدادي نا گزير به آنجا مي‌رسد و در كشورهاي جهان  دوم و سوم نيز چندان كار شاقي نيست. كافيست اندكي همت داشته باشي. اما گرفتن دكتري براي ما افغانها در اين سالها حديث ديگري داشته. خصوصا براي مردمي كه حفيظ متعلق به آنهاست يك سلوك طاقت فرسا بوده و است. اين است كه حاي آفرين دارد. حفيظ الله سالهاي كودكي و جواني را با مرارت و سختي دور از آغوش خانواده در  پاكستان و يا در شلوغ شهر تهران سپري كرده است. او با مرارتهاي بسيار هم كار كرده و هم درس خوانده . از اين كه بگذريم حفيظ شاعر خوبي هم است ، هم غزل و دوبيتي دارد و هم شعر سپيد و آزاد. هرچند در سپيد تواناتر است. وبلاكي دارد با نام "گريه‌هاي مريم مصلوب". چندين و چندكتاب نيز به چاپ رسانده و يا در مسيرچاپ دارد. چند زبان مي‌داند، گيسوان بلندي نيز دارد. خلاصه در اوصاف اين بشر هرچه بگويم كم گفته‌ام.

 اما متاسفانه چندي است همين شاعر خوب و انسان دوست داشتني دارد با دردي جانكاه دست و پنجه نرم مي‌كند. روزي پيامي فرستاد كه حالش خوب نيست. جدي نگرفتم. عيب شاعران رمانتيكي مانند حفيظ همين است كه آدمهاي عاقل چندان عوالمشان را جدي نمي‌گيرند. و گمان مي‌كنند درد و سوز آنها نيز مانند خودشان از باب رنگ كردن خلق الله است. حفيظ پيش از اين نيز گاه گاه از اين غش و ريسه ها مي‌رفت و من و امثال من مي‌گفتيم "اينت سالوس و نفاق" اما حالا معلوم شد كه دردي كهنه در جان اين عزيز بوده كه چنان علايمي داشته است. به هرحال شريعتي براي دومين بار در بيمارستاني در تهران بستري شده است.  از هموطنانش التماس دعا دارد.

تنش به ناز طبيبان نيازمند مباد

وجود نازكش ازرده گزند  مباد


+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 9:19 |

شب‌هاي كابل

 

كنار عرابه‌هاي خالي

و كالسكه غازي امان‌الله خان

و بنز ضد گلوله حامد خان كرزي

روي دست دنيا دراز مي‌كشم

دهانم را باز مي‌كنم

و با دست‌هاي به هم مچاله شده

كنار چند پوكه خالي

پشت به بادي كه از قله‌هاي برفگير پامير مي‌وزد

سيگارم را مي‌افروزم

و به سمت سازمان ملل فوت مي‌كنم

سيگارم را مي‌افروزم

و به سمت سازمان ملل فوت مي‌كنم

و مانند چكله‌اي كه مال هيچ كس نيست

با دهان باز

به دندان لق جهان مي‌خندم

همه با من مي‌خندند

حتي سرباز خسته آمريكاه

و كودك گرسنه‌اي كه از زباله داني‌هاي شهر

 سگان را مي‌تاراند

و با چنين دپ شاهانه‌اي

زيبايي شب‌هاي كابل را

بر خود ارزاني مي‌دارم

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 13:20 |

آدمي لكه سياهي بيش نيست

اين را دختر تهراني مي‌گويد

 كه لباس سياه مي‌پوشد

 و مقنعه مشكي

او با دوست پسرش به كلاس نقاشي مي‌رود

رنگ‌ها را مرور مي‌كند

رنگ‌ها را به روي دنيا مي‌پاشد

دشت‌ها را به رنگ گل سرخ

 و پرنده و درخت را

به رنگ سبز مي‌كشد

چشمانش را مي‌بندد

به آدم‌ها فكر مي‌كند

به خودش

به سربازان گشت ارشاد

به پسري كه صبح در چهار راه ولي عصر

گفته بود: خانم جگرت...

بر مي‌خيزد

رنگ‌ها را به هم مي‌زند

 و در امتداد خيابان به نقطه سياهي

مبدل مي‌شود
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 13:20 |
سقوط آزاد

به دوست شاعرم حفیظ الله شریعتی سحر که از برج میلاد افتاد و مرد

به دور و برم دست می کشم

به دنبال کلاهم از برج میلاد با لا می روم

تا از آن بالا

مهره های پشتم را یکی یکی بشمارم

و به شوق دیدن گور های کوچک

 که مانند دانه های الکترون به هم نزدیکند

کلاهم را هوا کنم

 

تااز آن بالا

از لبه زندگی

از لبه تنهایی

از لبه دانشگاه علامه طباطبایی

و درس ضرب زید عمرا عربی

بگذرم

 

تا از آن بالا

چون موجی که از ساحل می گریزد

بر خود بکوبم

و از خود بالا بروم

و یا چون بوتیمار اندوهگینی که از مرگ دریا می گرید

و خود صیاد کرمک حقیری می شود

از شرم درنده خویی

در لجن ساحل فرو روم

 

تا از آن بالا

چون مرده ای که آسمان را آبی می بیند

به آسمان خیره شوم

و جهان را شاعرانه ببینم

 و یا در سفره خانه میلادی زبان گوسفند و دنده سگان شکاری سفارش بدهم

و با کله پاچه مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل

همرا با لعاب غلیظ ( زنده باد زاپاتا)

از شاعری بگویم

که در میان گوسفندان تنهاست

 آنگاه آرام و بی صدا

ریه هایم را از هوای مسموم تهران خالی کنم

 و با سر به زمین فرود بیایم

 که فردا خبرنگاری در صفحه حوادث بنویسد

سقود آزاد شاعری از شکوه میلاد 

با موفقیت انجام شد

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 9:56 |

معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید...

وقتی منتقد و یا شاعری دست به برخبندی شاعران می زند؛ در برابر یک حوزه سکوت می ماند و نمی تواند به آسانی در بارهء این حوزه قضاوت کند. این حوزه حوزهء ادبی مقاومت که این بعدها حوزهء ادبی مهاجرت اش نیز می گویند؛ است. جالب چه که عجیب است نه؟

پس از سال های سکوت و سیاه جنگ یعنی در این سال های اخیر که شاعران و نویسنده گان در هر جا که دلشان خواست قدم و قلم می زنند و دل مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را می درند.

جمع مهم و مطرحی از این حوزه از نسل های اول و دوم و سوم مهاجرت، به سرزمین پدری شان برگشتند و برادران فرهنگی شان را که هرگز ندیده بودند، در غریب ترین پایتخت زمین ملاقات می کنند.

یکشنبه شب (سی و یکم سنبلهء 1387) حلقهء فرهنگی زلف یار، انجمن قلم افغانستان و خانه ادبیات افغانستان با همکاری هم در چمن انجمن قلم افغانستان شبی را به شاعران و نویسنده گان برگشته از غربت اختصاص داده بودند. شب با شعرهای خانم شکریه عرفانی از شاعران مهاجر شروع شد. سپس غلامرضا ابراهیمی، سلطان سالار عزیز پور، صادق دهقان، شکورنظری، حفیظ شریعتی، سيد حسین موحد بلخی، رضا ابراهیمی، حلیمه دیبا، حبیب صادقی، محمد عرفانی، روح الله روحانی، شعرها و داستان های زیبای شان را به خوانش گرفتند و بیشترین شاعران و نویسنده گان مطرح کشور که در این برنامه اشتراک ورزیده بودند تمام شب را کف زدند و کیف بردند.

در پایان برنامه آقای ژکفر حسینی مسؤول نشرات انجمن قلم افغانستان، با تمام خدمات و مهمان پذیری ها و مهمان پروری هایش چند بسته تحفه را به شاعران برگشته از غربت اهدا نمود.

نمایی از برنامه

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 22:7 |
شب همدلی با یاران برگشته از غربت در کابل برگزار شد دوشنبه 1387/07/01 8:0

شاعران و نویسندگان مهاجر برگشته از غربت، دل­تنگی­های شاعرانه خود را با میزبانان­شان در  «شب ­همدلی» قسمت کردند.

انجمن قلم افغانستان، خانهء ادبیات افغانستان و حلقهء فرهنگی «زلف یار» در اقدامی مشترک، محفل «شب هم­دلی» را برای یاران برگشته از دیار غربت، برگزار کردند.

در این نشست ادبی که از ساعت چهار عصر روز یک­شنبه 31 سنبله 1387 در دفتر انجمن قلم افغانستان برگزار شد، نویسندگان و شاعران افغان گرد هم آمدند تا ترانه­ها و حکایت­های غربت را از زبان یاران همدل خود بشنوند.

در این نشست صمیمانه، عبدالشکور نظری، محمد عرفانی، محمدصادق دهقان، حبیب صادقی، سالار عزیزپور، رضا ابراهیمی، شکریه عرفانی، سیدحسین موحد بلخی، حفیظ­الله شریعتی و غلام­رضا ابراهیمی، شعر و داستان خواندند. در پایان نیز هدیه­هایی به رسم یادبود از سوی سه نهاد برگزارکنندهء این مراسم، به شاعران و نویسندگان یادشده پیش­کش شد.

در طول یک سال گذشته، بسیاری از شاعران و نویسندگان افغانستان از دیار مهاجرت به ویژه ایران به افغانستان بازگشته­اند. بسیاری از آنان آمده­اند تا برای همیشه در کشور  بمانند و برخی از آنان نیز برای مدت کوتاهی در کشور اقامت خواهند کرد. 

شب همدلی، زمینه مناسبی برای آشنایی این دسته از اهالی فرهنگ و ادب با دوستان خودشان در افغانستان و کابل بود که برای نخستین بار همدیگر را از نزدیک می­دیدند. به یقین، چنین برنامه­هایی، راه را برای انجام کارهای مشترک فرهنگی آن هم در گستره بزرگ­تر و اثرگذارتر در میهن می­گشاید.


+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 21:54 |
فردا دير است

اژدر جنگ، بيسوادي، جهل، قوم مداري و طايفه گرايي و دينداري سنتي در نبود عقل و خرد، تمام دار و ندار مارا گرفته اند. تنها در گذر از اين بحران و طوفان، پاسداري از كلاه است كه با دنيايي از تجربه هاي كهن از نياكان سرگشته ما مانده اند. اگر براي اين مانايي ديرهنگام و از دست دادني فكري نشود، در فردايي منطقه و وطن برهنه و عاري از ميراث هاي گذشته خويش محشور خواهيم شد.
*
 در گذر سال هاي دور ونزديك كه از وطن و ديار مادري ام سرزده ام با حسرت ها و افسوس هاي بسيار برگشته ام. آرزو داشته ام كه كاري براي مردمم فرجام بخشم و از گذشته آنان با كمك دوستان پاسداري كنم. اما در اثر بي خردي عده اي از نابخردان، تكفير و محكوم به نا اميدي شده ام. با آن هم با كمك و همياري برخي از دوستان و علاقه مندان فكري، فرهنگي، ميراث كهن پدري و دوستان همسلك پايه هاي را بنيان نهاده ايم كه چنين اند:

 
بنياد نهادن موزه مردم شناختي: گردآوري ميراث فكري( اوسانه ها، ضرب المثل ها، پندپيران، نضم و نثر شفاهي و...) آثار باستاني( شناسايي و گردآوري) ثبت و ضبط داشته هاي زباني مردم( گويش و لهجه شناختي) گردآوري اسباب و ابزار زندگي مردم( پوشش، اسباب كشاورزي، لوازم ابتدايي معيشت، صنايع دستي و...) تاريخ شفاهي مردم ( از گذشته هاي دور تا اكنون) و ...


 حفاظت از محيط زيست منطقه ( اعلام و نشاني كردن مناطق اكوسيستمي) و( شناسايي و اعلام منطقه حفاظت شده تا مدت چند سال) و ( گفتگو با مردم براي شكار نكردن حيوان هاي بومي) و...
بحث جمعيت شناختي ( تنظيم خانواده) و ( گردآوري مونوگرافي و كارتوگرافي جمعيت منطقه) و‌( گردآوري آماري از رابطه جمعيت و ظرفيت هاي اقتصادي) و...


توصيه و هوشيار دهي به مردم به رابطه هزينه هاي رسم و رواج هاي بيهوده و بيرون رفت  چرخش پول از منطقه (با هر هزينه بيهوده مهماني صد دلار و با عروسي چهار هزار دلار از منطقه خارج مي شود) و ....
*
دوستان و علاقه مندان اين برنامه هاي روي دست با كمك دوستان در ايران و جاغوري پي ريزي شده و در آغاز راه است. فرجام و به بارنشستن آن تنها با كمك مادي و معنوي شما  امكان پذير است. ما را تنها نگذاريد. به فردا نمانيم كه فردا نه تنها دير است كه فردايي در كار نيست.
 با ما باشيد:
پيامگير: 
sahar420u@yahoo.com
وبلاگ: www.shear-sapid.blogfa.com

 

 نگارنده و چشم به راه: حفيظ الله شريعتي (سحر)
در جاغوري: راديو جاغوري. برادر صميم
تا ديدار

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 10:52 |

فردوسي در باورهاي عاميانه هزاره هاي غزنين

 

فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ معروف به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ زبان فارسي است.‌ جايگاه فردوسي‌ در زنده‌ نگه داشتن تاريخ‌ ايران‌ بزرگ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ زبان فارسي و ايران‌ زمين‌ و افغانستان امروزي بس بلند است. زيرا وي با وجود دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌هويت بر باد رفته مردم فلات ايران و خراسان بزرگ را به آنان بر گرداند. از اين‌ روي‌ بايسته است كه او را شاعر ملي‌ ايران، افغانستان و تمام فارسي زبانان خواند.‌ اين جايگاه و پايگاه مردمي فردوسي بزرگ باعث شد كه زندگي‌ وي همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ فارسي در هاله‌اي‌ از ابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ باشد. براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.

 درين روزگار فردوسي و در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌. اما ديري نپاييد كه وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران بزرگ و زبان فارسي‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايران بزرگ‌ همت‌ گماشت‌.

 فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ بزرگ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ مردمش‌ باقي‌ بماند و تاريخ، زبان‌، هويت‌ و مليت‌ ايران بزرگ خراسان كهن را دوباره‌ زنده‌ كند. وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. بنا بر اين تاريخ‌؛ پايان‌ رسانيدن فردوسي‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ وي در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌

 

فردوسي و رستم در غزنين

فردوسي و قهرمان پسنديده او رستم دستان در همه جاي استان غزنين حضور زنده دارند. اين حضور پيدا و پنهان را در نمود هاي پاييني به آشكار مي توان ديد:

حمام كهني در غزني

  در شهر ديروز غزني باستاني حمامي بود كه نگارنده آن را ديده بود. كه بس كهن و دير پا بود. صاحب حمامي آن را همان حمامي مي دانيست كه فردوسي در آن شوخ از بدن سترده و صله سلطان محمود را به صاحب وي بخشيده بود. صاحب حمام با افتخار از داشتن چنين حمامي ياد مي كرد. دريغا كه اين حمام در توسعه شهري و بي پروايي شهرداري غزني ديگر وجود ندارد.

باغ فردوسي

در شهر غزني باغي است كه در سال 1384 خورشيدي وجود داشت و صاحب باغ آن را براي فروش در باز گذاشته بود. و بر در آن نبشته بود كه اين باغ به فروش مي رود. مردم محل مي گفتند كه اين همان باغي است كه فردوسي در آن شاهنامه را به پايان برده است. كهن بودن باغ گواه بر اين باور عاميانه بود. اين باور را به شهردار گفتم و خواستم كه در پي بازسازي باغ بر آيد تا شهر در باور مردمي هويتي داشته باشد. قول داد كه چنان كند. ديگر نمي دانم.

تپه هاي فردوسي

در گوشه اي از شهر غزنين تپه هاي زيبا و پر چمن است كه روزي براي ديدن شهر كهن غزنين بر آنها بالا رفتم. اين تپه ها نزديك قبر دبير و اديب بزرگ عهد غزنويان حسين بيهقي بودند. در كنار تپه دهگاني در حال جوي كني بود. از وي در باره گذشته شهر پرسيدم . گفت: اين تپه ها روزي پر از درخت هاي بزرگ و چمن هاي نيكو بوده كه فردوسي خسته از سرايش بر آن بالا مي رفته و خستگي بدر مي كرده. آنگاه با دست به پايين تپه اشاره كرد و گفت: آن فرو رفتگي ها را مي بيني. به پايين تپه نگريستم چند فرو رفتگي در چمن زمين آشكار بود. پير مرد دهگان ادامه داد: روزي فردوسي شاهنامه در دست اين جا قدم مي زده كه چند دزد از طرف شاعران درباري به وي نزديك مي شوند كه اثر گرانسنگ او را بربايند. درين هنگام رستم دستان به كمك فردوسي مي آيد و با سنگ آنان را دور مي كند. اين فرورفتگي ها يادگار آن سنگ هايند. درين زمان فرزند دهگان حرف پدر را بريد و گفت: نه؛ علي(ع) به كمك فردوسي مي آيد. با خنده گفتم هردو درست است.

 

دشت ناوور زادگاه رخش

در شمال غزنين كمي دور تر، دشت هاي وسيع است كه به آن ها دشت هاي ناوور مي گويند. ناوور در گويش هزاره اي به آب استاده گفته مي شود. در وسط يكي از دشت ها تپه خاكي و بزرگ است كه ساختگي به نظر مي آيد. مردم محل باور دارند كه روزي رستم دستان از اين جا مي گذشته كه رخش را مي بيند. هنوز اين دشت ها چراگاه هاي اسب است و مردم محل به داشتن اسب عشق مي ورزند. رستم كه در خواب، دشت ناوور و رخش را ديده بود، كمند بر مي دارد و به تعقيب رخش مي پردازد. هنگامي كه رخش در بند كمند مي آيد پا به زمين مي سايد و رستم نيز پا سفت مي كند. در پايان، رخش تسليم مي شود و يار ديرينه و وفادار رستم مي گردد. اما اين تپه خاكي به باور مردم محل كه هزاره اند؛ در اثر فشار پاي رخش و رستم انبوه شده و شكل تپه در مي آمده اند.

ميخ طويله رخش

در كناره دشت ناوور در سخره سخت و بزرگ ميخ طويله آهني فرورفته است. اين ميخ اسب به اندازه يك نيزه كوچك بزرگ است. اين بزرگي باعث شده كه هزاره هاي غزنين به اين فكر به افتد كه ميخ مورد نظر از آن رخش رستم باشد. اين ميخ طوري تعبيه شده كه قابل در آوردن نيست. اگر كسي هوس كند آن را در آورد، نمي تواند. زيرا ميخ تا يك حدي بالا مي آيد ولي دوباره به جاي اولش بر مي گردد .سال هاست دست كسي به ربودن اين ميخ نرسيده است. تنها در آوردن آن، شكستن سخره سنگ با داينمينت است. مردم محل به اين باورند كه هر كسي هوس در آوردن ميخ را در سر داشته باشد، با رستم طرف  است. مي گويند درگذشته مردي در پي اين كار بر آمده بود و با ديدن خوابي از اين كار منصرف شده بود. برخي به اين باورند كه اين ميخ متعلق به دلدل اسب  امام علي (ع)  است.

گهواره رستم

در شمال غزنين كوه بزرگ است كه شكل گهواره دارد. اين كوه بلند و هموار است. شكل گهواره بودن اين كوه باعث شده مردم فكر كنند، اين كوه گهواره رستم باشد. زيرا مردمان هزاره باور دارند كه رستم آن قدر بزرگ بوده است كه در گهواره ساخت بشر جا نمي گرفته است. لذا در طبيعت بكر به دنبال گهواره او مي گشته اند. وقتي مادرش اين كوه را مي بيند، آن را براي گهواره رستم نيكو مي يابد. رستم در اين گهواره كوهي بزرگ مي شود و مي بالد. از قضا وسط اين كوه گهواره مانند فرو رفتگي خاصي دارد كه بر اين باور صحه گذاشته است. راننده از هزاره هاي جاغوري غزني به من گفت كه رستم از اين جا رخش را در دشت ناوور مي بيند و در پي به كمند انداختن او مي بر آيد. گفتم چنين چيزي امكان ندارد. چون صد كيلومتر تا ناوور فاصله است و كوه هاي بلندي دشت ناوور را پنهان كرده است. نگاه عاقل اندر سفيه به من كرد و من خاموش شدم.

 

نخجير گاه سلطان محمود

در شمال شهر غزني چمن زار بسيار زيباي است كه هزاره هاي غزنين آن را شكارگاه سلاطين غزنوي مي دانند. در تاريخ بيهقي از اين شكار گاه بسيار ياد شده است. مردي از دهگانان هزاره به من گفت كه زن سلطان سبكتكين پدر سلطان محمود غزنوي، پسر نمي آورد. و چند بار دختر آورده بود. يك بار كه سلطان هواي شكار كرد، زنش به او گفت: به زودي بار به زمين خواهد گذاشت. سلطان با تهديد جواب داد كه اگر اين بار دختر بياورد او را خواهد كشت. و خود به شكارگاه رفت. وقتي سلطان در  سفر عيش بود، دوباره در خانه او دختر شد. زن سلطان با نديمه اش گفت كه فوري به شهر برود و ببيند در خانه چه كسي پسر شده است. نديمه به او خبر داد كه در همسايگي او در خانه آهنگري پسري پيدا شده است. زن سلطان فوري دخترش را با پسر مرد آهنگر جا به جا كرد. و سپس به سلطان خبر دادند كه در خانه او پسر شده است. سلطان فوري از شكارگاه باز گشت. وقتي پسرش را ديد از خوشي گفت: حمد خدا را كه نيكو پسري است. در پي اين كلام نام اورا محمود گذاشتند. اين تبديل دختر سلطان به پسر آهنگر از همه پوشيده نگاه داشته شد. اما فردوسي اين اتفاق را مي دانيست. لذا وفتي سلطان محمود با  او بد رفتاري كرد،  فردوسي او را به ياد گذشته اش انداخت و اين شعر را خواند.

اگر مادرت شهر بانو بودي

مرا سيم و زر تا به زانو بدي

هران كس رود نزد آهنگري

نيند از او جز سيه ديگري.

 

افسانه هاي مردمي در باره فردوسي

روايت نخست

بود، نبود: حکیمي بزرگی از اهالی طوس خراسان بود که تاریخ شاهان و پهلوانان را می­نوشت. مردم به ایشان فردوسی و برخی هم حکیم فردوسی مي گفتند. فردوسی سال­های سال در «باغ فردوسی» در شهر غزنی در گوشه­ای می­نشست و کتابی را که وعده داده بود می­نوشت. فردوسی نام کتابش را شاهنامه گذاشته بود. وي برای نوشتن شاهنامه از طوس به غزنی آمده بود. سلطان محمود غزنوي به او گفته بود که در قبال هر شعر، یک سکه طلا خواهد گرفت؛ اما فردوسی به وعده­های سلطان دل نبسته بود. او از گذشتۀ نیاکانانش مي نوشت كه آرام آرام فراموش می­شد.

 در روزهای اول که فردوسی به غزنی آمده بود؛ سلطان و وزیرش با حکیم به خوبی رفتار می­کردند و احترام او را داشتند؛ اما در اثر شکایات عده­ای از خدا بی­خبر رابطه سلطان و وزیرش با فردوسی بد شد. از آن پس نه کسی از فردوسی خبر نمی­گرفت و نه كسي به او سر نمی­زد. فردوسی تنهای تنها مانده بود. کهولت سن، دوری از خانواده و دوستان و بی­رحمی­های روزگار فردوسی را در تنگنا قرار داده بود. روزها می­گذشت حکیم هر روز، پیر و پیرتر می­شد و شاهنامه بزرگ و بزرگ­تر؛ تا اینکه كم كم به پایان شاهنامه نزدیک شد. خلاصه حکیم خیلی خسته شده بود و تصمیم گرفت سرایش شاهنامه را کنار بگذارد و به طوس برگردد. شبی که فردای آن عازم سفر بود. در خواب دید که در کنار رود هیرمند؛ بر تخته سنگی نشسته و مرغزاران را می­نگرد. هیرمند آرام بود و دشت­های سرسبز اطراف رودخانه بی پایان. آهوان و گوره خران در چرا بودند و شکارچیان در پی شکار، ناگهان از گوشه­ای گرد و غباری پیدا شد. دشت کوتاه و کوتاه تر شد و از میان گرد و غبار، سواری پیل تن نمایان گشت. سوار دشت را چرخید و در کنار فردوسی از اسپ پیاده شد. فردوسی مردی را دید که یال و کوپال بی مانند داشت. سینه­ای ستبر، ریش دو شاخ و کاسه­ای سر دیو بر سر؛ نشانه­ای بود که فردوسی را به تفکر واداشت. "نکند او رستم باشد". فردوسی رستم دستان را چنین تصویر کرده بود. اما رستم رشته تفکر او را برید و با صدای پهلوانانه گفت: سلام بر حکیم بزرگ طوس، سراینده شاهنامه و زنده کننده تاریخ نیاکان ما؛  منم رستم دستان، فرزند زال، فرزند سام و فرزند نریمان. خم شد و دست فردوسی را بوسید. فردوسی بر دو پا بلند شد و شانه­ مردانه رستم را بوسه داد. رستم دست فردوسی را گرفت و با هم شروع به قدم زدن در کنار رود هیرمند کردند. فردوسی از سختی کار و از بی مروتی سلطان محمود گفت؛ و از اینکه از خانواده­اش دور افتاده است؛ و او را از ناتمام گذاشتن شاهنامه آگاه کرد.

رستم با نگاه مهربانانۀ به فردوسی او را تشویق به پایان دادن شاهنامه کرد. القصه رستم و فردوسی ساعت­ها کنار رودخانه هیرمند قدم زدند و از تاریخ باستان گفتند. فردوسی بسیاری از قصه­های ناتمام و گنگ شاهنامه را از رستم پرسید و یادداشت برداشت و پایان شاهنامه را به کمک رستم به خوبی بست. تا اين كه هنگام خداحافظی رسيد. در وقت پدرود، رستم رو به فردوسی کرد و گفت: حکیم طوس! در اتاقی که شاهنامه را می­سرايي، گوشه­ای است که بلندتر از گوشه­های دیگر. آن را بكن تا به صندوقچه­ای ­برسی که کمربند من در آن است. کمربند را که طلاست، بفروش و از پول آن شاهنامه را پایان بده و با پول باقی مانده، به طوس برگرد.

داستان که به این جا رسید، فردوسی از خواب پرید؛ لحظۀ در فکر فرو رفت، سپس کلنگی برداشت و گوشۀ اتاق را تند، تند کند. پس از یک متر خاکبرداری به صندوقچه­ای رسید که در درون آن کمر طلایی بزرگی گذاشته شده بود. فردوسی خداوند را شکر گفت. فردا به سرای طلافروشان رفت، کمربند را فروخت و با پول آن، شاهنامه را پایان داد. حکیم از پول باقي مانده، خرج سفرش را برداشت و باقی را بین شاعران و نویسندگاني تقسيم کرد که مورد بی مروتی و بی رحمی سلطان محمود قرار گرفته بودند. وقتی کارها فرجام یافت. فردوسی یک نسخه از شاهنامه را به دربار فرستاد و نسخه اصلی را با خود برداشت و نهانی به طوس برگشت. وقتی سلطان محمود از رفتن فردوسی با خبر شد. سواران چندی فرستاد تا او را برگردانند، اما فردوسی از راه فرعی با کمک دوستانش به طوس برگشته بود.

خلاصه حكيم ما باقی عمر را به خوشی و شادمانی در طوس گذراند. اگر چند از مال دنيا چيزي زيادي برايش باقي نمانده بود. از طرف دیگر سلطان محمود و وزیرش از بی مروتی با حکیم طوس پشیمان شد، اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.

 

 

روايت دوم

به باور هزاره هاي غزنين فردوسي بزرگ كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ را به‌ سوي‌ آن‌ جلب ‌كرد. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بزرگ و افغانستان كنوني بود ولي‌ در ابتداي‌ حكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد اما در پايان روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود. فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ما به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرور سلطان‌ محمود آگاه‌ بود به زاوول سپس به قندهار و فراه و سرانجام به هرات رسيد. چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ مرد پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌  شاه محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ را به‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و يكي از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.

 

روايت سوم

مي گويند كه فردوسي ژوليده، با لباس كهنه و رنج سفر به غزني فرود آمد و يكسره به باغي رفت كه سه شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود: عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي دور هم گردآمده بودند. وقتي فردوسي خواست به در باغ نزديگ شود، او را به تندي راندند. به ناچار از راه آبراهه وارد باغ شد.  وقتي سه ‌شاعر بزرگ‌ دربار او را ديدند با خنده گفتند: زمين تركيد برون شد كله خر- فردوسي فوري جواب داد: بوي ماده شنيده آمده نر. ادامه افسانه همان است كه در نوشته ها و اشاره هاي دولت شاه ثمرقندي آمده است. براساس‌ اين‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي‌، روزي‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در اين‌ حال‌ مردي‌ بيگانه‌ از نيشابور بدان‌ جا رسيد و چنان‌ مي‌نمود كه‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصري‌ كه‌ از ورود اين‌ روستايي‌ بيگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ مي‌ديد، گفت‌: (اي‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهيم‌ و جز شاعران‌ هيچكس‌ را در اين‌ مجلس‌ راه‌ نيست‌. اينك‌ هر يك‌ از ما مصراعي‌ بر قافيه‌اي‌ يكسان‌ مي‌سرائيم‌. اگر تو نيز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعي‌ را ساختي‌ در جمع‌ ما تواني‌ بود.) فردوسي‌ (كه‌ همان‌ روستايي‌ بيگانه‌ بود) اين‌ امتحان‌ را پذيرفت‌، و عنصري‌ از روي‌ عمد قافيه‌اي‌ برگزيد كه‌ بگمان‌ وي‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ ميشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممكن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ كه‌ عنصري‌ گفت‌ اين‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدي‌ مصراع‌ دوم‌ را چنين‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخي‌ گفت‌: مژگانت‌ همي‌ گذر كند از جوشن‌/ و فردوسي‌ با اشاره‌ به‌ يكي‌ از افسانه‌هاي‌ قديم‌ كه‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدينسان‌ آورد: مانند سنان‌ گيو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامي‌ كه‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلميحي‌ كه‌ فردوسي‌ در اين‌ شعر آورده‌ بود استفسار كردند، وي‌ چنان‌ وقوفي‌ در باب‌ داستانها و افسانه‌هاي‌ قديم‌ ايران بزرگ‌ از خود نشان‌ داد كه‌ عنصري‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ كه‌ عاقبت‌ اكنون‌ كسي‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند داستانهاي‌ ملي‌ را كه‌ بيست‌ يا سي‌ سال‌ پيش‌ دقيقي‌ براي‌ يكي‌ از شاهان‌ ساماني‌ آغاز نهاده‌ به‌ پايان‌ برد.

روايت چهارم

اين روايت همان است كه: از امير معزي‌ كه‌ او گفت‌ از امير عبدالرزاق‌ شنيدم‌ به‌ طوس‌ كه‌ گفت‌، وقتي‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وي‌ به‌ غزنين‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردي‌ بود و حصاري‌ استوار داشت‌ و ديگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پيش‌ او رسولي‌ بفرستاد كه‌ فردا بايد كه‌ پيش‌ آيي‌ و خدمتي‌ بياري‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ كني‌، و تشريف‌ بپوشي‌ و بازگردي‌. ديگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همي‌ راند، كه‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پيش‌ سلطان‌ همي‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ اين‌ بيت‌ فردوسي‌ را بخواند: اگر جز به‌ كام‌ من‌ آيد جواب/ من‌ و گرز و ميدان‌ وافراسياب‌ / محمود گفت‌: اين‌ بيت‌ كراست‌ كه‌ مردي‌ از او همي‌ زايد. گفت‌ بيچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ راست‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ كتابي‌ تمام‌ كرد و هيچ‌ ثمر نديد. محمود گفت‌ سره‌ كردي‌ كه‌ مرا از آن‌ يادآوري‌. كه‌ من‌ از آن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنين‌ مرا ياد ده‌ تا او را چيزي‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنين‌ آمد بر محمود ياد كرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دينار ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را بفرماي‌ تا به‌ نيل‌ دهند و با شتر سلطاني‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در اين‌ بند بود. آخر آن‌ كار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسيل‌ كرد و آن‌ نيل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسيد. از دروازه‌ رودبار اشتر در مي‌شد و جنازه‌ فردوسي‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بيرون‌ همي‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذكري‌ بود در طبران‌، تعصب‌ كرد و گفت‌: من‌ رها نكنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، كه‌ او رافضي‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغي‌ بود از آن‌ فردوسي‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ كردند. گويند از فردوسي‌ دختري‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نكرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نيستم‌...) و آنان پشيمان و سرشكسته به غزنين بازگشتند. سلطان محمود تا دم مرگ از اين نا جوان مردي و پيش آمد ياد مي كرد. وقتي هم مرد. در دم مرگ چشمانش به سقف ديوار خيره بود و مي گفت: از طابران خبري نيست.

 

روايت پنجم

گويند پس‌ از آنكه‌ شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حكيم‌ امتناع‌ ورزيد در شب‌ فردوسي‌ را به‌ خواب‌ ديد كه‌در بهشت‌ مقامي‌ بلند يافته‌ است‌. از او پرسيد كه‌ چگونه‌ بدين‌ مقام‌ رسيدي‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در آن‌ از يكتايي‌ خداي‌تعالي‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندي‌ و پستي‌ تويي/ ندانم‌ چه‌اي‌، هر چه‌ هستي‌ تويي‌ /  شيخ آشفته از خواب برخواست و روانه باغ فردوسي شد كه خود در آن دفن بود. در راه به عارفي بر خورد و از او پر سيد كه در اين ناوقت شب چه مي كند.گفت: از زيارت قبر فردوسي مي آيد كه خدايش او را بس بزرگ داشته است.  وقتي كمي بيشتر رفت به صوفي برخورد كه شعر هاي فردوسي از بر مي خواند. گفت: صوفي ما چه مي خواند گفت:پاره هاي از حكمت عجم. در ادامه به فقهي رسيد كه با خود زمزمه مي كرد. شيخ گفت: فقيه ما چه زمزمه مي كند. گفت: آيه هاي از قرآن كه در حكمت نامه حكيم طوسي آمده اند. تا اين كه شيخ بر مزار فردوسي رسيد و آن را معطر يافت. دعايي خواند و طلب بخشاييش كرد.

 

 

 پانويس

1)دكترحسن ذوالفقاري ، غلامرضا عمراني و فريده كريمي راد ، زبان و ادبيات فارسي انتشارات چشمه 1378

2)دكتر عبدالحميد پاپ زن ـ پرفسور فريبرز همزه اي ، سرآغازي برپژوهش هاي دانش بومي و فرهنگ شفاهي غرب ايران ـ انتشارات دانشگاه رازي ـ 1385

3) چهار مقاله عروضي، تهران، چاب هجده هم

4) سفر نگارنده به غزنين و اطراف آن در سال 1386 خورشيدي

5) گفت و گو با پير مردان هزاره هاي غزنين و جاغوري غزني.

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:37 |
 

در دو سوي شب

 

نامه اي به دخترم كه نيست

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

 در روز گاري كه زادن هر مردش

ميراندن مردان ديگر است

و قد كوتاهان جهان

بزرگ مردان تاريخ اند

در وطني كه دشمنانش دل در گرو هم دارند

و مرگ تنها عروسك است

كه كودكانش هديه مي گيرند

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

هنگامي كه تو دريايي

و امواج پيراهنت

عشق را رد و بدل مي كند

و نسيم نفسهايت

آتش جنگ را خاموش مي سازد

و من در گستره ميان رويا و نفس هايت

 در دو سوي شب

برتافته و مضطرب

كه دشنه روزگار با تو چه خواهد كرد

 

 اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

در شبي كه كابوس ها و گمان ها دوره ام كرده اند

در وطن اشباح سر گردان

كه لحظۀ بر من پلك فرو نمي بندند

و من در هجوم دندان هاي سگان هار

چونان علفي در شوره زار غربت

بر ديوار هاي ستبر زمان مي رويم

آنگاه كه سخت تو را مي كاوم

و با دستان جنون و مهرباني

گنجشكان را به مزرعه مي خوانم

تا تو بماني

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

از تبعيدگاهم

هنگامي كه زخم هايم را مي شمارم

و خواب به چشمانم نيست

و نيمه مانده شب را

ورق مي خورم

و چون چشم مي بندم

كابوس نبودن تو به سراغم مي آيد

و اما

 تو برايم بگو

با اين همه

چگونه مي توان به سرچشمه ها و رود خانه ها برگشت؟

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم !

اين نامه را

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:50 |

زن در ضرب‌المثل هاي مردم هزاره

 

 

دكتر حفيظ الله شريعتي( سحر)

 

 

ضرب‌المثل  يا پندپيران بخشي بسيار بزرگي از دانش شفاهي يا عاميانه مردم هزاره را تشكيل مي‌دهد. اين دانش مردمي اساس منطق و موازين علمي را بر نمي‌تابد و از پشتوانه علمي به معناي امروزي و استدلال منطقي برخوردار نيست، اما از هر استدلال منطقي و علمي شاه‌نشين‌تر است. به ديگر سخن وقتي سير تكاملي جامعه از مراحل - رفتارهاي سنتي و غير حساب شده به سمت رفتارهاي منطقي و حساب شده متمايل مي‌شوند؛ از رواج امثال و حكم مردمي كاسته شده و افراد جامعه در تأييد يا نفي امري از استدلالات منطقي استفاده مي‌كنند. در اين صورت براي چاشني كلام يا بهتر فهم شدن مطالب از اين دانش مردمي بهره مي‌جويند. اين خرد جمعي كه كمتر مردمي در جهان از آن بي‌بهره‌اند؛ بيانگر مسايل مورد علاقه يا انزجار مردمي از چيزي است كه به صورت سخن كوتاه بروز كرده است. به سخن ديگر ضرب‌المثل انعكاس فرهنگ اصيل و شايعي مردمي است كه در آن هويت و اصالت خويش را در مي‌يابند و به صورت نفي يا اثبات بازنمايي مي‌كنند.

بنابراين مهمترين ويژگي ضرب‌المثل‌ها در هر جامعه عدم ايستايي آنها در بعد زماني و مكاني است. زيرا براي هيچ ضرب‌المثلي نمي‌توان زمان زايش و زادگاه آن را مشخص كرد. از اين رو نشانگاه و مصداق ضرب‌المثل‌ها در بيشتر كشورها يگانه‌اند. براي نمونه «راز دل با زن نگو» يا «زن از دنده چپ مرد برخاسته است» در سراسر جهان همسانند. شايد بشود گفت: چون ساختار اجتماعي همواره مردانه بوده، اين همساني به وجود آمده باشد اما در بسيار موارد اين گونه نيست؛  ضرب‌المثل‌هاي همسان همچنان در جوامع متفاوت يگانه جريان دارند. شايد دليل آن يگانه بودن ريشه‌هاي اولاد آدم باشد، اما دليل محكمي نيست، بنابراين در بررسي ضرب‌المثل‌هاي مربوط به زن هم نمي‌توان به درستي مشخص كرد كه نگرش مورد نظر از چه زماني و در چه مكاني شيوع يافته است.

با اين نگاه ضرب‌المثل‌هاي در مورد زن در جامعه هزاره به دو دسته تفكيك پذيرند.

1-      ضرب‌المثل‌هاي كه مردانه‌اند و مخاطب آنان زنان هستند؛

2-      ضرب‌المثل‌هاي كه در آن زنان مردان را خطاب قرارداده‌اند.

اگرچند بيشتر از ضرب‌المثل‌هاي مردم هزاره از نوع اول‌اند. شايد ارتباطات اجتماعي مردان، ساختار اجتماعي مردانه، بالاتر بودن سطح سواد مردان، عامل ثبت و ضبط اين دانش مردمي شده باشد؛ در نتيجه در طول زمان حفظ شده و ماندگار شده‌اند.

ضرب‌المثل‌هاي در مورد زنان در جامعه هزاره بدون شك جزيي از نظام اعتقادي آنان هستند كه در بررسي آنان معقول به نظر نمي‌رسد مگر آنكه در متن جامعه به بررسي گرفته شود. به عبارت ديگر نظام‌هاي معنايي و اعتقادي به كنش افراد معنا و جهت مي‌دهند ولي اين معنا را مي‌بايست با در نظر گرفتن زمينه اجتماعي آن كنش تفسير و توصيف كرد؛ كه در جامعه هزاره بدون اين بايستگي معنايي نخواهد داشت. بنابراين رابطه كنش اجتماعي افراد و زمينه اجتماعي در مورد ضرب‌المثل‌ها در جامعه هزاره به صورت زير قابل ترسيم است:

 

الف- ساختار اجتماعي و برآيند نظام‌هاي اعتقادي:

 

در اين رابطه مي‌بايست تأثير نظام‌هاي اعتقادي را بر ساختارهاي اجتماعي سنجيد كه به نوبة خود باعث تثبيت ساخت اجتماعي مي‌شود و يا آن را تغيير مي‌دهد. بنابراين در تبيين ضرب‌المثل‌ها نخست بايد ساخت روابط زن و مرد در جامعه هزاره بررسي گردد؛ سپس نقش اين ساخت در شكل‌گيري ضرب‌المثل‌ها بايست تبيين گردد. از اين رو براي بهتر فهم شدن اين مسئله لازم است، در گام نخست، روابط مرد و زن در جامعه هزاره بررسي گردد.

در نخستين گام لازم است، بنا بر نظر «مازلو» جامعه شناس بزرگ؛ چهار نياز اصلي و اساسي انسان كه تأثير بارزي بر روابط زن و مرد دارد بررسي شود، سپس شكل‌گيري ضرب‌المثل‌ها در ساختار اجتماعي جامعه هزاره تبيين گردد. اين نيازها كه عدم ارضاي آن پيامدها بس خطرناك براي جامعه دارد چنين است:

1- نيازهاي جسمي (جنسي، خوراك، پوشاك و ...)

2- نياز به امنيت اجتماعي

3- نياز به روابط اجتماعي

4- نياز به محبت

«نازلو» براي هريك از اين نيازها سلسله مراتبي در نظر مي‌گيرد و ارضاي يك نياز را موجب احساس به نياز بعدي مي‌داند. اما از همه مهمترين در اين تحليل و سلسله مراتب سطح توقعات و انتظارات زن و مرد از يكديگر در برآوردن اين نيازها در جامعه است. اگر تأمين‌هاي اجتماعي و سطح كلان در انتظارات اجتماعي بگذريم، نياز زن و مرد را در اين مورد مي‌توان در يك پويش مبادله قابل تحليل دانست. به اين ترتيب كه وقتي زن و مرد ازدواج مي‌كنند و يا رابطه برقرار مي‌كنند، در برآوردن هريك از اين نيازها توسط زن و مرد يك پويش مبادله مستمر شكل مي‌گيرد كه به آن «زندگي مشترك – زن و شوهري» مي‌گويند. زن و شوهر به عنوان اعضاي مبادله‌اي اين پيوند، هريك با توجه به خصوصيات جسمي، رواني و شرايط اجتماعي؛ قادر به تأمين بخشي از نيازهاي اساسي طرف ديگر است و به نسبت نقشي كه طرفين در برآوردن اين نيازها دارند، ديگري را محتاج خود و يا خود را نيازمند ديگري مي‌داند. در بررسي ضرب‌المثل نيز اين اصل قابل مشاهده است. زيرا بخش اعظمي از اين ضرب‌المثل‌ها به روابط مبادله‌اي نيازهاي اساسي انسان زن و مرد بر مي‌گردند. در هر مقوله‌ از نيازها كه زن يا مرد خود را نيازمند ديگري يافته و يا ديگري را نيازمند خود دانسته به نوعي واكنش نشان داده و به همجنسانش توصيه‌هاي كرده است.

 

نيازهاي جسمي:

نيازهاي جسمي به دو گونه‌اند: جنسي و اقتصادي. در نيازهاي جنسي به سبب ساختارهاي سنتي و اسلامي بيشتر در چارچوب ازدواج و زندگي مشترك مي‌شود؛ در اين گونه نيز بيشتر ضرب‌المثل‌ها از زبان مردانند. مانند: «مرد كه زبون زن نموشه» مرد به سبب نيازهاي جنسي زبون و خوار زن نمي شود. اين خواري را در آيين مردانگي خويش نمي‌پذيرد. در مورد زيبايي زنان كه عنصر مهم در ازدواج و پسنديدن زن به حساب مي‌آيد، نيز اين گونه است. «دختر قشنگ به نازشي مي‌ارزه» در صورت كه زن زشت باشه، معمولاً از جانب شوهر به حاشيه زندگي رانده مي‌شود. «خدا زن بد صورت ره قد چپ دست خو خلق كده» دوبيتي نيز در اين مورد در هزارستان معروف است.

خداوندا سه چيز آمد به يك بار

زن زشت و خرلنگ و طلب كار

خداوندا زن زشت ره تو بردار

خودم دانوم خرلنگ و طلب كار

بنابراين زن مي‌بايست در مقايسه با شوهر به لحاظ زيبايي بالاتر و يا همسان با شوهر باشد. به اين دليل در افغانستان و هزارستان زناني كه از زيبايي برخوردار نيستند؛ به ناچار در انتخاب همسر از معيارهاي خود صرف نظر كرده، پس از ازدواج نيز براي نگهداري زندگي زناشويي، حق و حقوق خود را در جبران اين نقيصه نديده مي‌گيرند.

يكي از ديگر موارد كه زنان در ضرب‌المثل‌ها مورد خطاب قرار مي گيرد : پارسايي و حفظ عفاف است. در تمامي ضرب‌المثل‌ها موردي نمي‌يابيم كه مردان به جهت پاكدامني و پارسايي مورد خطاب قرار گرفته باشند، در حاليكه همواره مردان آزادتر، و بيشتر از زنان عفاف شكنند و خاطي و بايد مورد سرزنش قرار گيرند. اما چون اين مسئله ريشه فرهنگي – مردانه دارد، زنان به پارسايي سفارش شده‌اند. مانند: «زنه واده شي، مرده قول‌شي» زن را وعده‌اش و مرد را قولش كه زنان را به وفا و پاسداري حريم مردان مي‌خواند. «زن بدكار رنج دل است»، زن پرهيزكار جاي ده بهشت است. «زن پاك‌دامو كم است». زن پاكدامن كم است. در اين موارد؛ مردان شدت عمل و برخوردهاي خشونت آميز را در صورت تخطي زنان از حريم عفت و پاكدامني در ضرب‌المثل‌ها به يكديگر سفارش كرده‌اند: «زن بي‌‌زدو زن نموشه» زن بدون ضرب و شتم زن نمي‌شود. «زن ايله‌گشت مار گوشه خانه‌يه» زن روسپي مار داخل خانه است كه بايد از بين برده شود.

از ديگر نيازهاي جسمي، نيازهاي اقتصادي مانند، خوراك، پوشاك و ساير مايحتاج زندگي است. در هزارستان با اينكه زنان پا به پاي مردان كار مي‌كنند اما به عنوان مصرف كننده ياد مي شوند. «زن بايد به اندازه گوش خو نان بخوره»، زن بايد به اندازه گوشش غذا بخورد. در بسياري از موارد زنان كوشيده‌اند كه از پولدار شدن مردان جلوگيري كنند، زيرا مردان بي‌وفايند، وقتي پول پيدا كردند زن جديد مي‌گيرند. مانند اين ضرب‌المثل: «مرد كه پول پيدا كد زن ميگره».

به طور طبيعي در هزارستان سلطه اقتصادي مردان از طرف زنان نيز پذيرفته شده است؛ آنان از مردان بي‌كار خوش شان نمي‌آيند: «مردي كه از پيش تو تير شد، بوي ندد مرد نيه» يا «مردي كه ده پشتشي بزني خاك بال نشه مرد نيه». مرد كه بوي عرق كار ندهد مرد نيست يا مرد كه لباس خاك آلود كار نداشته باشد مرد نيست. در بيشتر مناطق افغانستان و هزارستان كاركردن زنان در غير از محل زندگي و رفتن آنان به دنبال كسب درآمد غير معقول و غير منطقي به نظر مي‌رسد و آن را نمي‌پذيرند. از اين رو كاركردن زنان در چار ديواري خانه و محل زندگي «زمين داري و مالداري» محدود مي‌شود. اما چون خانه‌داري و كار در محل، تعريف مشخص كاري ندارد؛ زنان بيكار محسوب مي‌شوند. از آنجا كه اين كار اقتصادي محسوب نمي‌شود، زنان موجوداتي تنبل و تن‌آسا معرفي شده‌اند. با كمي انصاف در هزارستان زنان بيشتر از مردان كار مي‌كنند و در آمد زايند، اما چون ساختار مردانه است، اين ضرب‌المثل‌ها در باره آنان آمده‌اند: «مرد كار مونه زن موخره» مرد كار مي‌كند زن مصرف مي‌كند. «زن بونه كاره نداره» زن اهل كار نيست.

 

نياز به امنيت اجتماعي

امنيت اجتماعي در جامعه هزاره به معناي حفظ جان، مال و ناموس راست مي‌آيد كه ريشه در تجلي قدرت دارد. زيرا مردان در جامعه هزاره از امكاناتي برخوردارند كه براي تحميل اراده خويش مقاومت زنان را بر نمي‌تابند. بنابراين روابط زن و مرد در جامعه هزاره در صحنه زندگي زناشويي و روابط اجتماعي بسته به قدرت است كه با آن بتوان امنيت اجتماعي را تأمين كرد. كه بدون شك در حيطه قدرت فيزيكي و اجتماعي زنان نيست. در آن سازمان مردان با در اختيار داشتن امكانات مالي كه ناشي از سهم بيشتر آنان در اشتغال است، خود را مسلح به مهم‌ترين ابزار قدرت يعني نان آوري كرده كه فرماندهي يك سويه وي لازم‌الاجرا است. «نان بده فرمان ببر» «كافو بهتر از فرمان زن است». «از پس اژدر برو از پس زن نرو». بخشي از نگرش بالا ناشي از اين باور است كه زن در خلقت و آفرينش ناقص است. «زن ناقص‌العقله» «زن ناقص عقل است». نه تنها فرمانبرداري بلكه مشورت و مشاور قراردادن  زنان هم مذموم شمرده شده است. «زن قَبِرْغَه شِي كجه» زن داراي دنده كج است. لجوج و كج رفتار است، نبايد با او به شور نشست. زنان مورد اعتماد و رازدار نيستند، پس لياقت و ظرفيت مشاورت را ندارند.» «زن زبان شي بَنْ نموشه» زن راز را نگه نمي‌دارد. اگرچند در اين مورد ضرب‌المثل زيبايي در كسب مشورت با زنان وجود دارد كه شايد گوينده آن زن باشد نه مرد: «زن وزير مرد است» شايد به همين دليل است كه زن در مقابل مرد خود را بي‌سلاح دانسته و براي قبول درخواست‌هايش به شيوه‌هاي احساسي توسل جسته به شيوة كه با طبيعت و سرشت زن هماهنگ است.

اما مردان آن را مكر و حيله دانسته اند. «اويِه زن مكره» گريه زن مكر است. «زن شيطوره بازي مِيدْيَه» زن شيطان را گل مي‌زند.

 

نياز به روابط اجتماعي

در جامعه هزاره شغل و حرفه هركس تعيين كننده نوع روابط اجتماعي اوست. آناني كه بيرون از خانه به كار مي‌پردازند، روابط گسترده‌تري نسبت به آناني دارند كه در چارچوب خانه يا محل زندگي محدودند. در اين ميان جنسيت متغيير تعيين كننده است كه باعث محدوديت روابط اجتماعي مي‌شود. دختران قبل از ازدواج در خانواده تحت كنترل بوده و به جز ارتباطات درون خانگي، حق ارتباط بيرون خانوادگي را ندارند. پس از ازدواج اين محدوديت بيشتر مي‌شود. از طرف ديگر عهده داري مسئوليت خانه، نگهداري فرزندان و انجام امور كارهاي مربوط به زندگي زناشويي، مانع برقراري ارتباطات آنان مي‌شود. مردان نيز به خاطر نياز كار زن در خانه، حلقه روابط اجتماعي آنان را تنگ‌تر كرده‌اند و به او صفت «كدبانو» داده‌اند. اين ضرب‌المثل‌ها گواه بر اين ادعاست: «زن پَيْزار مرده» زن كفش مرد است. «زن دَه خانه خوبه» زن در خانه خوب است. «زن جاي شب لب دِدْگويه» جاي زن آشپزخانه است.

 

نياز به محبت

نياز به محبت، وفاداري و دوست داشتن نياز دوسويه است، اما در ضرب‌المثل‌ها، مردان همواره از بي‌مهري و بي‌وفايي زنان شكايت داشته‌اند. زنان را فاقد مهر ورزيدن دانسته‌اند. «ده شوره زار گل سويه نمونه» در شوره زار گل نمي‌رويد؛ كه نشان از بي‌مهري زنان دارد. «كه از زن، شمشير و اسپ وفا ديده». از اسپ و زن و شمشير وفا چه كسي ديده. «وفا به سگ داده به زن نداد» وفا دادند به سگ با زن ندادند.

همان طور كه ذكر شد، حديث بي‌وفايي زنان چنين بزرگ نمايي شده، بيانگر جامعه مردسالار و انتظارات اخلاقي بيشتر از زنان است.

 

سخن پايان

به اين ترتيب در مقوله نيازهاي جسمي بخشي از آن يعني در نيازهاي جنسي واكنش بيشتر از جانب مرد است. مردها خود را نيازمند به زن نشان داده‌اند. در ساير نيازهاي جسمي مانند نيازهاي اقتصادي (خوراك، پوشاك و ...) زن‌ها خود را نيازمند مرد دانسته است.

در مورد امنيت اجتماعي نيز چون امنيت در مفهوم قدرت اقتصادي تجلي مي يابد؛ مردها با در دست داشتن قدرت اقتصادي خود را تأمين كننده امنيت خانواده مي‌داند، بنابراين خود را در جايگاه فرماندهي و زن را فرمانبردار خوانده است.

تأمين نياز به روابط اجتماعي در مردان نسبت به وجود يا عدم وجود زن تفاوتي نمي‌كند، يعني مرد هرگونه روابط اجتماعي را كه به سبب شغل يا تحصيل و ... دارد مي‌تواند حفظ و زن چندان در برآورد اين نياز مرد دخيل نيست. در حاليكه زن در برآوردن اين نياز به موافقت مرد نياز دارد.

بنابراين اين چيز است كه مردان به آن راغب نبوده و ترجيح آنان برخانه نشيني و ارتباطات اجتماعي كمتر از زنان است. چنانچه مردان در ضرب‌المثل‌ها به اين خانه نشيني اشاره كرده و زنان را به خانه نشيني تشويق كرده‌اند.

در مقوله محبت در جامعه هزاره، مردان با بي‌مهري و بي‌وفا خواندن زنان به طور تلويحي نياز خود را به محبت زنان ابراز كرده‌اند و اين كه زن مي‌بايست در مهرورزي پيش قدم باشد.

بنابراين با شناخت از ضرب‌المثل‌هاي مردم هزاره مي‌توان به درون گفتماني و بيرون گفتماني آنان از جامعه در مورد زنان دست يافت و آن را در مورد ساير گفتمان‌هاي اجتماعي، فكري، سياسي و اقتصادي تصميم داد.

 

منابع:

اين پژوهش كيفي وگردآوري محلي بوده، از منابع خاصي استفاده نشده است.

در مورد مازلو از مقاله ترجمه نشده ايشان استفاده شده است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:49 |
حفیظ الله شریعتی شاعر
 

     برگرفته از سایت ثلث اول

 

 

حفیظ الله شریعتی سحر

 
برای من نماد سخت کوشی و جنگ مداوم برای پیشرفت است.
در سخت ترین شرایط ممکن از افغانستان و پاکستان به ایران آمده و یک تنه بار تمام سختی های زندگی در غربتی مثل ایران را تحمل کرده حالا در علامه دکترای ادبیات می خواند .
به غایت شاعر است و صاحب نظر در ادبیات
برای همه درشتی های که هموطنان من در این سالها با او کرده اند از او معذرت می خواهم
 
 

ایشان درس خوانده زیبا شناسی از دانشگاه بلوچستان پاکستان، کارشناسی روزنامه نگاری ، کارشناسی ارشد روزنامه نگاری و علوم ارتباطات و دکتری ادبیات فارسی با گرایش زبان شناسی است.

آثار قلمی ایشان عبارتند از :

1-     در آستانه باران

2-     حدیث سپیده

3-     از روی دست زلیخا

4-     اوسانه های مادرم

 و  

1.
گریه های مریم مصلوب
گریه های مریم مصلوب
پدیدآورنده: حفیظ الله شریعتی (شاعر)
ناشر: شریعتی افغانستانغŒ، محمدابراهیم - 16 مرداد، 1386
قیمت:  9000 ریال
2.
افغانستان در غربت،  زندگینامه و نمونه سروده های شاعران تبعیدی افغانستان
افغانستان در غربت، زندگینامه و نمونه سروده های شاعران تبعیدی افغانستان
پدیدآورنده: حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی
ناشر: نسیم بخارا - 1383
قیمت:  55000 ریال
3.
آیینه در آیینه: گزینه ای از شعرهای ممتاز رینو بانوی مسلمان بنگلادشی
آیینه در آیینه: گزینه ای از شعرهای ممتاز رینو بانوی مسلمان بنگلادشی
پدیدآورنده: حفیظ الله شریعتی (مترجم)، اسدالله بقایی (ویراستار)، ممتاز رینو (شاعر)
ناشر: فرزانه - 15 آذر، 1384

 

و مقاله ها و نوشته هایی از وی در نشریه های داخلی و برون مرزی به چاپ رسیده است.

ایشان این روزها روی گویش هزاره ای پژوهش می کند

برای ایشان سال نو و نوروز باستانی را شاد باش می گویم.

 

مهدی جلیلی

 
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 14:37 |

 

مولوی ها

               

             به ملا عمر

 

 

نمي دانم

جنرال هاي پيش از جنگ

و مولوي هاي پس از جنگ

چه فرقي با هم دارند

 برادر !

چه فرق مي كند

سگ ها پارس كنند

و يا گرگ ها زوزه بكشند

اين خواب خواهر من است

كه آشفته مي شود

...................................

زخم هاي ورم كرده

 

به جناب حامد كرزي

 

با فتيله هاي خيس زندگي

و ديگدان هاي خاموش نياكانم

تكليف كرده اند

كه روي زمين هاي چسبناك مين

 خيز بر دارم

و روز هزار بار

از چاه هاي خستۀ تاريخ

و دلوهاي كهن وطن ام

اسطوره هاي جنگ را بالا بكشم

و در آستانۀ در

با نام هاي كوچك سرگردان

و اجساد موميايي شده ي پدرانم

شناسنامه ام را

و القاب رنگ باخته ام را

باز سازي كنم

و به احترام پا برهنه ها كوچي هاي دوره گرد

از عرض جغرافياي بدنم

چيزي ببخشم

تاگردنه گيران محترم

پيامبران اولوالعزم جهاد

ام القراي اسلامي را

با مرده شوي خانه هاي مدرن

نشانم دهند

 و جهان بر القاب هاي عاريه ام

غبطه بخورند

تا خوشبختي ام را در كنار مين ها

 و كشتزار خشاب و خشخاش

تجربه كنم

و آكنده باشم

با تنديس ها و عكس هاي چهار رنگ

از قاتل پدرانم

 تا در مه صبحگاهي

در زير پاي سربازان

و فرماندهان ديروز

با كش و قوسي

 گل بدهم

صبح ها بدست بوسي ياران احمدشاه بروم

ظهر ها به ديدن سلاخ ها و باج گير ها

و شب را به تماشاي

زنان سرخاب زدۀ كابل

كه براي شهزادگان زرين كمر برگشته از ...

هي تند و تيز

چاي و خشخاش تعارف مي كنند

آنگاه

با لبخندي بر لب

نام زباله ها و فاضلاب هاي چركين چند دهه وطن ام را

با نام گل شب بو و عطر ياسمن تعويض كنم

و شجره نامه ام را

در ازدحام زخم هاي ورم كرده

لگد مال كرده

فرياد بر دارم

كه

 آهاي

من با اين همه خوش بختي

چه كنم

.........................

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 13:50 |

 نوروز در هزارستان

نوروز واژه‌اي است مركب از دو جزء كه روي هم به معناي روز نوين است و بر نخستين روز از نخستين ماه سال خورشيدي آنگاه که آفتاب به برج حمل انتقال مي‌‌‌يابد گذارده مي‌شود. اصل پهلوي اين واژه نوك روچ يا نوك روز بوده است.

بيروني  بزرگ در تعريف نوروز نقل مي‌كند "نخستين روز است از فروردين ماه و از اين جهت روز نو نام كردند، زيرا كه پيشاني سال نو است و آنچه از پس اوست از اين پنج روز همه جشن‌هاست..."

 در حقیقت نوروز آخرين گاهنبار سالگرد آفرينش انسان است، كه پنج روز آخر سال  يعني پنج روز كبيسه را در بر مي‌گيرد. بهترين و زيبا‌ترين مورد، مورد آفرينش است و سالگرد اين پنج روز پاياني سال كه دوازده ماه سي روزه را در پشت دارد، مدخلي بر نوروز است.

به نظر مي‌آيد شش جشن گاهنبارها كه بر پايي آنها در اين زرتشتي تكليف ديني الزام آور بوده است همراه با هفتمين جشن از نوروز نام داشتن و خبر سال تازه را به همراه داشت زرتشت به دين خود اختصاص داده بود زيرا نوروز مجموعه‌اي جشن‌هاي هفتگانه را كه به آموزه‌هاي بنيادي او درباره هفت امشاسپند بزرگ و آفرينش هفتگانه پيوند داشت را شامل مي‌شود. اما نوروز همواره با طبیعت همراه بوده است، چنانچه بزرگان ادبی ما همواره از آن یاد کرده اند:

منوچهری:

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز

کامگارا کارگيتی تازه از سرگير باز

مولوی

ای نوبهار عاشقان داری خبر از يارما

از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما

حافظ:

خوشتر زعيش و صحبت و باغ و بهار چيست ؟

ساقی کجاست گو سبب انتظار چيست؟

بيدل:

آتش رنگی که دارد اين چمن بی دودنيست

آب می گردد به چشم شبنم از بوی بهار

سعدی:

آدمی نيست که عاشق نشود فصل بهار

هرگياهی که به نوروز نجنبد حطب است 

 

جشن نوروز به عنوان سنت پسنديده و پارينه ملی در تاريخ و فرهنگ  هزاره های افغانستان، جایگاه پر ارجی دارد. محال است که با ابراز عصبيت کسانيکه از مبدأ تاريخی و ارزشمندی فرهنگی آن آگاهی ندارند، نوروز از مردم  هزارستان فاصله بگيرد و يا ازحافظه زمان محو شود. واقعيتهای زندگی انسانی و اجتماعی مردمان اين سرزمين توأم بااستقبال هميشگی شان از فصل بهار به مثابه موسم کشت و کار و غرص نهال ” نوروز “ را همواره گرامی خواهند داشت.

 

در میان هزاره­های افغانستان که در مرکز افغانستان زندگی می­کنند، نوروز چون زندگی، شادی و کارآفرینی را برای کوهستان­های سرد هزارستان به ارمغان می­آورد، جشن بزرگی به شمار می­رود. مردم همانند دیگر مناطق کشور از اواخر زمستان، با خانه تکانی و فراهم آوردن خوراک و پوشاک نوروزی، خود را برای استقبال از نوروز آماده می­کنند. در روز عید همه لباس­های تازه می­پوشند و به دید و بازدید و زیارت آرام­گاه­های بستگان و بزرگان  می­روند. میهمانان با شیرینی­های سنتی پذیرایی می­شوند و هر خانه، گندم سبز می­کند.

هزاره­ها پیدایش نوروز را به موجود فراطبیعی به نام «آجیزک»  یا آجیگگ نسبت می­دهند. آجیزک، یا آجیگگ پیرزنی زشت­چهره است و به باور آنان، اگر در مدت چهل روز پس از نوروز _ همان دوره میله ارغوان _ باران بیاید، سالی پرباران پیش رو خواهد بود. آنان می­گویند باران نشانه آن است که آجیزک، موی خود را شست­وشو می­دهد.

هزاره­ها شب پیش از روز عید نیز حلوای سمنک می­پزند و میان همسایگان تقسیم می­کنند. هم­چنین پس از برافروختن پلته (فتیله؛ تارهای پنبه) که به روغن آغشته است، بر گرد آن به نیایش می­پردازند. قرآن­خوانی و نذر کردن برای شادی روح درگذشتگان از دیگر آیین هزاره­هاست. مردم باميان‌ در ميدان مقابل سرخ­بت و خنگ­بت (بت­های معروف بودا که دو سال پیش به دست گروهک فاشیستی طالبان ویران شدند) گرد می­آیند. سپس شهر باستانی غلغله یا بند امیر می­روند. در سایر مناطق هزارستان نیز به گرمی ،گرامی داشته می شود.

با سپاس از بچه چنداول که بخش آخر را  از او وام گرفتم

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:32 |

 

دختران رودخانۀ هيرمند

به نازنيني كه ديگر نيست

 

گفتي چشم بگذار

گذاشتم

اكنون سالهاست

با موهاي سپيدم جهان را دوره مي كنم

دلواپسم

وقتي بهار دستهايش را مي تكاند

و من خيس باران مي شوم

اكنون سالهاست

 خيالم را در باران مي تكانم

روياهايم را به باد مي سپارم

با چشمان برنزي زل مي زنم

به دور دستها

اكنون سالهاست

نيمۀ زخمي ام را در رود خانۀ هيرمند مي شويم

و از پشت سيم خاردار امريكايي ها

پشت خرابه هاي بست

معشوقه خانه هاي سلطان محمود غزنوي

به دختراني كه در رود خانه هيرمند آبتني مي كنند مي نگرم

شايد تو آنجا باشي

اكنون سالهاست

 سراغ تو را از كلاغ هاي خسته غروب مي گيرم

كه از بازار فروش دختركان وطنم

پيشاور

دوبي

و يا مسكو گذشته اند

اكنون سالهاست

در نبودن تو

 به جنگجويي مي مانم

 كه از شكست ميدان برگشته باشد

شرمنده و شرمسار

و اكنون سالهاست

چشمانم را بسته ام

 تا تو بر گردي

.................

 

هذيان چار راه ها                        

 

از شانه هايم فرو مي ريزم

با خنجري بر گرده هايم

و چشم هايم كه از هيچ سر شارند

خشك و خط خطي

به انتهاي به آتش كشيده ام  پيش مي روم

فرصت هاي زندگي از ترك هاي ترد لبانم

سر زير مي شوند

به آسمان نگاه مي كنم

خدا مي گويد

آبستن درد هاي كهنم

فرو ريخته در خود

بغض هاي ترد ديرينه ام

خيس خزاني ام كرده است

به كوچه مي روم

رقاصه هاي مست چماق بدست ميدان

 نگاهم مي كنند

هذيان چارراه ها فرايم مي خواند

آوار مردم مي شوم

تپ- تپ گام هاي ناشناسي

 با چشم هاي سرخ دنبالم مي كند

به خانه باز مي گردم

مادرم مي گويد

منتظر زنگ زمان نباشم

اين ساعت

روزگاريست كج كوك شده است

مي گويم

اين عادلانه نيست

كه در تكرار نا فرجام هر روز

شكسته در صليب خويش

 زندگي را مرور كنيم

به بالكن مي روم                                                                       

به ابتداي آشفته اي جهان

و انتهاي افق خيره مي شوم

و سرشار از نبودن هاي خود

شعرهاي نسروده ام را مرور مي كنم

...................

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 9:39 |