تبليغاتX
گريه‌هاي مريم مصلوب
فردا دير است

اژدر جنگ، بيسوادي، جهل، قوم مداري و طايفه گرايي و دينداري سنتي در نبود عقل و خرد، تمام دار و ندار مارا گرفته اند. تنها در گذر از اين بحران و طوفان، پاسداري از كلاه است كه با دنيايي از تجربه هاي كهن از نياكان سرگشته ما مانده اند. اگر براي اين مانايي ديرهنگام و از دست دادني فكري نشود، در فردايي منطقه و وطن برهنه و عاري از ميراث هاي گذشته خويش محشور خواهيم شد.
*
 در گذر سال هاي دور ونزديك كه از وطن و ديار مادري ام سرزده ام با حسرت ها و افسوس هاي بسيار برگشته ام. آرزو داشته ام كه كاري براي مردمم فرجام بخشم و از گذشته آنان با كمك دوستان پاسداري كنم. اما در اثر بي خردي عده اي از نابخردان، تكفير و محكوم به نا اميدي شده ام. با آن هم با كمك و همياري برخي از دوستان و علاقه مندان فكري، فرهنگي، ميراث كهن پدري و دوستان همسلك پايه هاي را بنيان نهاده ايم كه چنين اند:

 
بنياد نهادن موزه مردم شناختي: گردآوري ميراث فكري( اوسانه ها، ضرب المثل ها، پندپيران، نضم و نثر شفاهي و...) آثار باستاني( شناسايي و گردآوري) ثبت و ضبط داشته هاي زباني مردم( گويش و لهجه شناختي) گردآوري اسباب و ابزار زندگي مردم( پوشش، اسباب كشاورزي، لوازم ابتدايي معيشت، صنايع دستي و...) تاريخ شفاهي مردم ( از گذشته هاي دور تا اكنون) و ...


 حفاظت از محيط زيست منطقه ( اعلام و نشاني كردن مناطق اكوسيستمي) و( شناسايي و اعلام منطقه حفاظت شده تا مدت چند سال) و ( گفتگو با مردم براي شكار نكردن حيوان هاي بومي) و...
بحث جمعيت شناختي ( تنظيم خانواده) و ( گردآوري مونوگرافي و كارتوگرافي جمعيت منطقه) و‌( گردآوري آماري از رابطه جمعيت و ظرفيت هاي اقتصادي) و...


توصيه و هوشيار دهي به مردم به رابطه هزينه هاي رسم و رواج هاي بيهوده و بيرون رفت  چرخش پول از منطقه (با هر هزينه بيهوده مهماني صد دلار و با عروسي چهار هزار دلار از منطقه خارج مي شود) و ....
*
دوستان و علاقه مندان اين برنامه هاي روي دست با كمك دوستان در ايران و جاغوري پي ريزي شده و در آغاز راه است. فرجام و به بارنشستن آن تنها با كمك مادي و معنوي شما  امكان پذير است. ما را تنها نگذاريد. به فردا نمانيم كه فردا نه تنها دير است كه فردايي در كار نيست.
 با ما باشيد:
پيامگير: 
sahar420u@yahoo.com
وبلاگ: www.shear-sapid.blogfa.com

 

 نگارنده و چشم به راه: حفيظ الله شريعتي (سحر)
در جاغوري: راديو جاغوري. برادر صميم
تا ديدار

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 10:52 |

فردوسي در باورهاي عاميانه هزاره هاي غزنين

 

فردوسي‌ (329 ـ 411 ه. ق) حكيم‌ ابوالقاسم‌ منصور بن‌ حسن‌ معروف به‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ طوسي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر حماسه‌سراي‌ زبان فارسي است.‌ جايگاه فردوسي‌ در زنده‌ نگه داشتن تاريخ‌ ايران‌ بزرگ و داستان‌هاي‌ ملي‌ وحماسي‌ زبان فارسي و ايران‌ زمين‌ و افغانستان امروزي بس بلند است. زيرا وي با وجود دميدن‌ نفسي‌ تازه‌ به‌ زبان‌ ادب‌ فارسي‌هويت بر باد رفته مردم فلات ايران و خراسان بزرگ را به آنان بر گرداند. از اين‌ روي‌ بايسته است كه او را شاعر ملي‌ ايران، افغانستان و تمام فارسي زبانان خواند.‌ اين جايگاه و پايگاه مردمي فردوسي بزرگ باعث شد كه زندگي‌ وي همچون‌ ساير نام‌آوران‌ چيره‌ دست‌ فرهنگ‌ و ادب‌ فارسي در هاله‌اي‌ از ابهام‌ و افسانه‌ فرو رفته‌ باشد. براساس‌ روايت‌ چهار مقاله‌ كه‌ كهن‌ترين‌ منبع‌ تاريخي‌ از لحاظ نزديكي‌ به‌ دوران‌ حيات‌ حكيم‌ به‌ شمار مي‌رود فردوسي‌ از خاندان‌ دهقانان‌ ايراني‌ و از اهالي‌ و دهكده‌ باژ از ناحيه‌ طابران‌ طوس‌ بود. دهقانان‌در آن‌ روزگار زمينداران‌ كوچكي‌ به‌ شمار مي‌رفتند كه‌ به‌ فرهنگ‌ فارسي‌ عشق‌ مي‌ورزيدند و نسل‌ به‌ نسل‌ آن‌ را انتقال‌ مي‌دادند و فردوسي‌ نيز كه‌ از نسل‌ اين‌ ايرانيان‌ اصيل‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ همچون‌ پيشينيان‌ خود درصدد حفظ ارزشهاي‌ ملي‌ ايران‌ بود. حكيم‌ در اوايل‌ زندگي‌ خود از تمكن‌ مالي‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ برخوردار بود و علاوه‌ بر اينكه‌ در باغ‌ بزرگي‌ در طابران‌ طوس‌ اقامت‌ داشته‌ و خدم‌ و حشم‌ نيز داشته‌ است‌ داراي‌ زمين‌ زراعي‌ بود كه‌ درآمد زندگي‌ آسوده‌ و راحت‌ خود را از طريق‌ آن‌ ملك‌ تأمين‌ مي‌نمود.

 درين روزگار فردوسي و در اوسط قرن‌ چهارم‌ هجري‌ قمري‌ تلاش‌هايي‌ جدي‌ براي‌ گردآوري‌داستان‌هاي‌ ملي‌ و باستاني‌ صورت‌ گرفت‌ و چند شاهنامه‌ ناتمام‌ نيز كه‌ اين‌ داستان‌ها را در قالبي‌ از اشعار تنظيم‌ كرده‌ بودند بوجود آمد. حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ در جواني‌ و در روزگار زندگي‌ آسوده‌ و فارغ‌ البال‌ خود در طابران‌ طوس‌ دل‌ در سوداي‌ شعر و شاعري‌ داشت‌. اما ديري نپاييد كه وي‌ ظاهرا در 35 سالگي‌ و شايد هم‌ در 40 سالگي‌ به‌ حكم‌ عشق‌ و علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ زنده‌ ساختن‌ تاريخ‌ كهن‌ و پرافتخار ايران بزرگ و زبان فارسي‌ داشت‌ كار سترگ‌ خود را آغاز كرد كه‌ تا پايان‌ عمر پرافتخارش‌ نيز تداوم‌ يافت‌. استاد طوس‌ در موقعيت‌ بسيار خطير و حساسي‌ به‌ سرودن‌ شاهنامه‌ و نظم‌ داستانهاي‌ پهلوانان‌ ايران بزرگ‌ همت‌ گماشت‌.

 فردوسي‌ كه‌ به‌ رسالت‌ بزرگ خود پي‌ برده‌ بود سعي‌ كرد مجموعه‌ عظيمي‌ فراهم‌ آورد كه‌ براي‌ هميشه‌ در خاطره‌ مردمش‌ باقي‌ بماند و تاريخ، زبان‌، هويت‌ و مليت‌ ايران بزرگ خراسان كهن را دوباره‌ زنده‌ كند. وي‌ زماني‌ موفق‌ به‌ سرايش‌ اكثر داستان‌هاي‌ شاهنامه‌ گشت‌ كه‌ چند سال‌ از سقوط سلسله‌ سامانيان‌ بدست‌ تركان‌ قراخاني‌ آل‌ افراسياب‌ و سلطان‌ محمود غزنوي‌ مي‌گذشت‌. بنا بر اين تاريخ‌؛ پايان‌ رسانيدن فردوسي‌ شاهنامه‌ را سال‌ 400 ه.ق‌ دانسته‌اند و براساس‌ گفته‌هاي‌ حكيم‌ كه‌ از لابه‌لاي‌ اشعار او مشهود است‌ وي در طول‌ اين‌ مدت‌ دراز سختي‌هاي‌ فراواني‌ را متحمل‌ گشت‌ و ضربات‌ فراواني‌ را هم‌ از جنبه‌ مادي‌ و معيشتي‌ وهم‌ از لحاظ روحي‌ پذيرا گرديد كه‌ مهمترين‌ آن‌ درگذشت‌ پسر جوان‌ و برومندش‌ بود كه‌ پير طوس‌ را سخت‌ درهم‌ شكست‌ و غمگين‌ و افسرده‌ ساخت‌

 

فردوسي و رستم در غزنين

فردوسي و قهرمان پسنديده او رستم دستان در همه جاي استان غزنين حضور زنده دارند. اين حضور پيدا و پنهان را در نمود هاي پاييني به آشكار مي توان ديد:

حمام كهني در غزني

  در شهر ديروز غزني باستاني حمامي بود كه نگارنده آن را ديده بود. كه بس كهن و دير پا بود. صاحب حمامي آن را همان حمامي مي دانيست كه فردوسي در آن شوخ از بدن سترده و صله سلطان محمود را به صاحب وي بخشيده بود. صاحب حمام با افتخار از داشتن چنين حمامي ياد مي كرد. دريغا كه اين حمام در توسعه شهري و بي پروايي شهرداري غزني ديگر وجود ندارد.

باغ فردوسي

در شهر غزني باغي است كه در سال 1384 خورشيدي وجود داشت و صاحب باغ آن را براي فروش در باز گذاشته بود. و بر در آن نبشته بود كه اين باغ به فروش مي رود. مردم محل مي گفتند كه اين همان باغي است كه فردوسي در آن شاهنامه را به پايان برده است. كهن بودن باغ گواه بر اين باور عاميانه بود. اين باور را به شهردار گفتم و خواستم كه در پي بازسازي باغ بر آيد تا شهر در باور مردمي هويتي داشته باشد. قول داد كه چنان كند. ديگر نمي دانم.

تپه هاي فردوسي

در گوشه اي از شهر غزنين تپه هاي زيبا و پر چمن است كه روزي براي ديدن شهر كهن غزنين بر آنها بالا رفتم. اين تپه ها نزديك قبر دبير و اديب بزرگ عهد غزنويان حسين بيهقي بودند. در كنار تپه دهگاني در حال جوي كني بود. از وي در باره گذشته شهر پرسيدم . گفت: اين تپه ها روزي پر از درخت هاي بزرگ و چمن هاي نيكو بوده كه فردوسي خسته از سرايش بر آن بالا مي رفته و خستگي بدر مي كرده. آنگاه با دست به پايين تپه اشاره كرد و گفت: آن فرو رفتگي ها را مي بيني. به پايين تپه نگريستم چند فرو رفتگي در چمن زمين آشكار بود. پير مرد دهگان ادامه داد: روزي فردوسي شاهنامه در دست اين جا قدم مي زده كه چند دزد از طرف شاعران درباري به وي نزديك مي شوند كه اثر گرانسنگ او را بربايند. درين هنگام رستم دستان به كمك فردوسي مي آيد و با سنگ آنان را دور مي كند. اين فرورفتگي ها يادگار آن سنگ هايند. درين زمان فرزند دهگان حرف پدر را بريد و گفت: نه؛ علي(ع) به كمك فردوسي مي آيد. با خنده گفتم هردو درست است.

 

دشت ناوور زادگاه رخش

در شمال غزنين كمي دور تر، دشت هاي وسيع است كه به آن ها دشت هاي ناوور مي گويند. ناوور در گويش هزاره اي به آب استاده گفته مي شود. در وسط يكي از دشت ها تپه خاكي و بزرگ است كه ساختگي به نظر مي آيد. مردم محل باور دارند كه روزي رستم دستان از اين جا مي گذشته كه رخش را مي بيند. هنوز اين دشت ها چراگاه هاي اسب است و مردم محل به داشتن اسب عشق مي ورزند. رستم كه در خواب، دشت ناوور و رخش را ديده بود، كمند بر مي دارد و به تعقيب رخش مي پردازد. هنگامي كه رخش در بند كمند مي آيد پا به زمين مي سايد و رستم نيز پا سفت مي كند. در پايان، رخش تسليم مي شود و يار ديرينه و وفادار رستم مي گردد. اما اين تپه خاكي به باور مردم محل كه هزاره اند؛ در اثر فشار پاي رخش و رستم انبوه شده و شكل تپه در مي آمده اند.

ميخ طويله رخش

در كناره دشت ناوور در سخره سخت و بزرگ ميخ طويله آهني فرورفته است. اين ميخ اسب به اندازه يك نيزه كوچك بزرگ است. اين بزرگي باعث شده كه هزاره هاي غزنين به اين فكر به افتد كه ميخ مورد نظر از آن رخش رستم باشد. اين ميخ طوري تعبيه شده كه قابل در آوردن نيست. اگر كسي هوس كند آن را در آورد، نمي تواند. زيرا ميخ تا يك حدي بالا مي آيد ولي دوباره به جاي اولش بر مي گردد .سال هاست دست كسي به ربودن اين ميخ نرسيده است. تنها در آوردن آن، شكستن سخره سنگ با داينمينت است. مردم محل به اين باورند كه هر كسي هوس در آوردن ميخ را در سر داشته باشد، با رستم طرف  است. مي گويند درگذشته مردي در پي اين كار بر آمده بود و با ديدن خوابي از اين كار منصرف شده بود. برخي به اين باورند كه اين ميخ متعلق به دلدل اسب  امام علي (ع)  است.

گهواره رستم

در شمال غزنين كوه بزرگ است كه شكل گهواره دارد. اين كوه بلند و هموار است. شكل گهواره بودن اين كوه باعث شده مردم فكر كنند، اين كوه گهواره رستم باشد. زيرا مردمان هزاره باور دارند كه رستم آن قدر بزرگ بوده است كه در گهواره ساخت بشر جا نمي گرفته است. لذا در طبيعت بكر به دنبال گهواره او مي گشته اند. وقتي مادرش اين كوه را مي بيند، آن را براي گهواره رستم نيكو مي يابد. رستم در اين گهواره كوهي بزرگ مي شود و مي بالد. از قضا وسط اين كوه گهواره مانند فرو رفتگي خاصي دارد كه بر اين باور صحه گذاشته است. راننده از هزاره هاي جاغوري غزني به من گفت كه رستم از اين جا رخش را در دشت ناوور مي بيند و در پي به كمند انداختن او مي بر آيد. گفتم چنين چيزي امكان ندارد. چون صد كيلومتر تا ناوور فاصله است و كوه هاي بلندي دشت ناوور را پنهان كرده است. نگاه عاقل اندر سفيه به من كرد و من خاموش شدم.

 

نخجير گاه سلطان محمود

در شمال شهر غزني چمن زار بسيار زيباي است كه هزاره هاي غزنين آن را شكارگاه سلاطين غزنوي مي دانند. در تاريخ بيهقي از اين شكار گاه بسيار ياد شده است. مردي از دهگانان هزاره به من گفت كه زن سلطان سبكتكين پدر سلطان محمود غزنوي، پسر نمي آورد. و چند بار دختر آورده بود. يك بار كه سلطان هواي شكار كرد، زنش به او گفت: به زودي بار به زمين خواهد گذاشت. سلطان با تهديد جواب داد كه اگر اين بار دختر بياورد او را خواهد كشت. و خود به شكارگاه رفت. وقتي سلطان در  سفر عيش بود، دوباره در خانه او دختر شد. زن سلطان با نديمه اش گفت كه فوري به شهر برود و ببيند در خانه چه كسي پسر شده است. نديمه به او خبر داد كه در همسايگي او در خانه آهنگري پسري پيدا شده است. زن سلطان فوري دخترش را با پسر مرد آهنگر جا به جا كرد. و سپس به سلطان خبر دادند كه در خانه او پسر شده است. سلطان فوري از شكارگاه باز گشت. وقتي پسرش را ديد از خوشي گفت: حمد خدا را كه نيكو پسري است. در پي اين كلام نام اورا محمود گذاشتند. اين تبديل دختر سلطان به پسر آهنگر از همه پوشيده نگاه داشته شد. اما فردوسي اين اتفاق را مي دانيست. لذا وفتي سلطان محمود با  او بد رفتاري كرد،  فردوسي او را به ياد گذشته اش انداخت و اين شعر را خواند.

اگر مادرت شهر بانو بودي

مرا سيم و زر تا به زانو بدي

هران كس رود نزد آهنگري

نيند از او جز سيه ديگري.

 

افسانه هاي مردمي در باره فردوسي

روايت نخست

بود، نبود: حکیمي بزرگی از اهالی طوس خراسان بود که تاریخ شاهان و پهلوانان را می­نوشت. مردم به ایشان فردوسی و برخی هم حکیم فردوسی مي گفتند. فردوسی سال­های سال در «باغ فردوسی» در شهر غزنی در گوشه­ای می­نشست و کتابی را که وعده داده بود می­نوشت. فردوسی نام کتابش را شاهنامه گذاشته بود. وي برای نوشتن شاهنامه از طوس به غزنی آمده بود. سلطان محمود غزنوي به او گفته بود که در قبال هر شعر، یک سکه طلا خواهد گرفت؛ اما فردوسی به وعده­های سلطان دل نبسته بود. او از گذشتۀ نیاکانانش مي نوشت كه آرام آرام فراموش می­شد.

 در روزهای اول که فردوسی به غزنی آمده بود؛ سلطان و وزیرش با حکیم به خوبی رفتار می­کردند و احترام او را داشتند؛ اما در اثر شکایات عده­ای از خدا بی­خبر رابطه سلطان و وزیرش با فردوسی بد شد. از آن پس نه کسی از فردوسی خبر نمی­گرفت و نه كسي به او سر نمی­زد. فردوسی تنهای تنها مانده بود. کهولت سن، دوری از خانواده و دوستان و بی­رحمی­های روزگار فردوسی را در تنگنا قرار داده بود. روزها می­گذشت حکیم هر روز، پیر و پیرتر می­شد و شاهنامه بزرگ و بزرگ­تر؛ تا اینکه كم كم به پایان شاهنامه نزدیک شد. خلاصه حکیم خیلی خسته شده بود و تصمیم گرفت سرایش شاهنامه را کنار بگذارد و به طوس برگردد. شبی که فردای آن عازم سفر بود. در خواب دید که در کنار رود هیرمند؛ بر تخته سنگی نشسته و مرغزاران را می­نگرد. هیرمند آرام بود و دشت­های سرسبز اطراف رودخانه بی پایان. آهوان و گوره خران در چرا بودند و شکارچیان در پی شکار، ناگهان از گوشه­ای گرد و غباری پیدا شد. دشت کوتاه و کوتاه تر شد و از میان گرد و غبار، سواری پیل تن نمایان گشت. سوار دشت را چرخید و در کنار فردوسی از اسپ پیاده شد. فردوسی مردی را دید که یال و کوپال بی مانند داشت. سینه­ای ستبر، ریش دو شاخ و کاسه­ای سر دیو بر سر؛ نشانه­ای بود که فردوسی را به تفکر واداشت. "نکند او رستم باشد". فردوسی رستم دستان را چنین تصویر کرده بود. اما رستم رشته تفکر او را برید و با صدای پهلوانانه گفت: سلام بر حکیم بزرگ طوس، سراینده شاهنامه و زنده کننده تاریخ نیاکان ما؛  منم رستم دستان، فرزند زال، فرزند سام و فرزند نریمان. خم شد و دست فردوسی را بوسید. فردوسی بر دو پا بلند شد و شانه­ مردانه رستم را بوسه داد. رستم دست فردوسی را گرفت و با هم شروع به قدم زدن در کنار رود هیرمند کردند. فردوسی از سختی کار و از بی مروتی سلطان محمود گفت؛ و از اینکه از خانواده­اش دور افتاده است؛ و او را از ناتمام گذاشتن شاهنامه آگاه کرد.

رستم با نگاه مهربانانۀ به فردوسی او را تشویق به پایان دادن شاهنامه کرد. القصه رستم و فردوسی ساعت­ها کنار رودخانه هیرمند قدم زدند و از تاریخ باستان گفتند. فردوسی بسیاری از قصه­های ناتمام و گنگ شاهنامه را از رستم پرسید و یادداشت برداشت و پایان شاهنامه را به کمک رستم به خوبی بست. تا اين كه هنگام خداحافظی رسيد. در وقت پدرود، رستم رو به فردوسی کرد و گفت: حکیم طوس! در اتاقی که شاهنامه را می­سرايي، گوشه­ای است که بلندتر از گوشه­های دیگر. آن را بكن تا به صندوقچه­ای ­برسی که کمربند من در آن است. کمربند را که طلاست، بفروش و از پول آن شاهنامه را پایان بده و با پول باقی مانده، به طوس برگرد.

داستان که به این جا رسید، فردوسی از خواب پرید؛ لحظۀ در فکر فرو رفت، سپس کلنگی برداشت و گوشۀ اتاق را تند، تند کند. پس از یک متر خاکبرداری به صندوقچه­ای رسید که در درون آن کمر طلایی بزرگی گذاشته شده بود. فردوسی خداوند را شکر گفت. فردا به سرای طلافروشان رفت، کمربند را فروخت و با پول آن، شاهنامه را پایان داد. حکیم از پول باقي مانده، خرج سفرش را برداشت و باقی را بین شاعران و نویسندگاني تقسيم کرد که مورد بی مروتی و بی رحمی سلطان محمود قرار گرفته بودند. وقتی کارها فرجام یافت. فردوسی یک نسخه از شاهنامه را به دربار فرستاد و نسخه اصلی را با خود برداشت و نهانی به طوس برگشت. وقتی سلطان محمود از رفتن فردوسی با خبر شد. سواران چندی فرستاد تا او را برگردانند، اما فردوسی از راه فرعی با کمک دوستانش به طوس برگشته بود.

خلاصه حكيم ما باقی عمر را به خوشی و شادمانی در طوس گذراند. اگر چند از مال دنيا چيزي زيادي برايش باقي نمانده بود. از طرف دیگر سلطان محمود و وزیرش از بی مروتی با حکیم طوس پشیمان شد، اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.

 

 

روايت دوم

به باور هزاره هاي غزنين فردوسي بزرگ كه‌ در اين‌ سالها با عسرت‌ و تنگدستي‌ همراه‌ بود پس‌ از اتمام‌ شاهكار بزرگ‌ خود به‌ ناچار و براي‌ گذراندن‌ زندگي‌ رو به‌ دربار سلطان‌ محمود غزنوي آورد و با عرضه‌ شاهنامه‌ خويش‌ نظر سلطان‌ را به‌ سوي‌ آن‌ جلب ‌كرد. سلطان‌ محمود پادشاهي‌ ترك‌ زبان‌ و بي‌علاقه‌ به‌ تاريخ‌ و فرهنگ‌ ايران‌ بزرگ و افغانستان كنوني بود ولي‌ در ابتداي‌ حكيم‌ را بنواخت‌ و او را مورد نوازش‌ خود قرار داد اما در پايان روي‌ خوشي‌ به‌ فردوسي‌ نشان‌ نداد و البته‌ بدگويي‌ مخالفان‌ و حاسدان‌ به‌ حكيم‌ نيز بي‌تأثير نبود و آنان‌ پير طوس‌ را رافضي‌ خواندند و از تعصب‌ شاه‌ سني‌ متعصب‌ عليه‌ فردوسي‌ شيعي‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداري‌ كردند. تلاش‌ خواجه‌ حسن‌ ميمندي وزير بافرهنگ‌ شاه‌ نيز به‌ ثمر ننشست‌. سلطان‌ محمود پس‌ از ملاحظه‌ هفت‌ مجلد بزرگ‌ شاهنامه‌ مشتمل‌ بر شصت‌ هزار بيت‌ نغز و دلكش‌ و حماسي‌ دستور داد معادل‌ همين‌ مقدار معين‌ در ازاي‌ هر يك‌ بيت‌ يك‌ درهم‌ به‌ شاعر بدهند واين‌ توهيني‌ بزرگ‌ بود براي‌ سخن‌سراي‌ بزرگ‌ طوس‌ چرا كه‌ او بخوبي‌ به‌ قدر و قيمت‌ شاهكار بزرگ‌ خود آگاه‌ بود. فردوسي‌ مأيوس‌ و سرشكسته‌ از دربار سلطان‌ محمود به‌ گرمابه‌اي‌ رفت‌ و پس‌ از آن‌ كه‌ بيرون‌ آمد فقاعي‌ خورد وصله‌ سلطان‌ را در كمال‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ حمامي‌ و مرد فقاع‌ فروش‌ بخشيد و در كسوتي‌ ناشناس‌ از بيم‌ خشم‌ شاه‌ از غزنه‌ گريخت‌. جاسوسان‌ خبر بخشش‌ صله‌ سلطان‌ را به‌ دو فرو مايه‌ كه‌ نشان‌ از بي‌اعتنايي‌ شاعر بزرگ‌ ما به‌ جاه‌ وجلال‌ و مقام‌ سلطان‌ غزنه‌ داشت‌ به‌ اطلاع‌ محمود رساندند و در پي‌ شاعر روانه‌ شدند. فردوسي‌ نيز كه‌ از خشم‌ و غرور سلطان‌ محمود آگاه‌ بود به زاوول سپس به قندهار و فراه و سرانجام به هرات رسيد. چندي‌ در هرات‌ اقامت‌ گزيد و سپس‌ از آنجا به‌ نزد شهريار بن‌ شروين‌ حاكم‌ طبرستان‌ كه‌ مرد پاك‌ نژادي‌ بود رفت‌ و هجويه‌اي‌ صد بيتي‌ نيز عليه‌  شاه محمود سرود. شهريار حكيم‌ را سخت‌ گرامي‌ داشت‌ وهجويه‌ صد بيتي‌ او را نيز به‌ يكصد هزار درم‌ خريد و مانع‌ از انتشار آن‌ شد. استاد سخن‌ فارسي‌ سپس‌ رهسپار ديار خود گشت‌ و در گوشه‌ عزلت‌ و اندوه‌ در سال‌ 411 ه.ق‌ بدرود حيات‌ گفت‌. گويند سالها پس‌ از رانده‌ شدن‌ فردوسي‌ از دربار سلطان‌ محمود، شاه‌ در يكي‌ از لشكركشي‌هاي‌ خود به‌ هندوستان‌ به‌ ياد حكيم‌ مي‌افتد و پشيمان‌ از كرده‌ ناصواب‌خود دستور مي‌دهد مبلغ‌ شصت‌ هزار دينار طلا را با احترام‌ فراوان‌ به‌ منزل‌ فردوسي‌ در طوس‌ روانه‌ سازند ولي‌ هديه‌ سلطان‌ زماني‌ به‌ دروازه‌ طوس‌ رسيد كه‌ جنازه‌ حكيم‌ را از يكي‌ ديگر از دروازه‌هاي‌ آن‌ شهر تشييع‌ مي‌نمودند. صله‌ سلطاني‌ را به‌ تنها يادگار فردوسي‌ دخترش‌ كه‌ همچون‌ پدر انساني‌ آزاده‌ و بلند طبع‌ بود سپردند ولي‌ او آن‌ را نپذيرفت‌ و شصت‌ هزار دينار وقف‌ ساختن‌ عمارت‌ رباط چاهه‌ كه‌ بر سر راه‌ طوس‌ به‌ نيشابور و مرو بود گشت‌. جنازه‌ حكيم‌ نيز مورد جفاي‌ بدخواهانش‌ قرار گرفت‌ و يكي از عالمان‌ قشري‌ و متعصب‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ فردوسي‌ عمر خود را به‌ ستايش‌ پهلوانان‌ مجوس‌ گذرانيده‌ است‌، اجازه‌ دفن‌ او را در قبرستان‌ مسلمانان‌ نداد و از اين‌ روي‌ جسد شاعرگران‌ مايه‌ در باغ‌ طبران‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خود فردوسي‌ بود دفن‌ گرديد.

 

روايت سوم

مي گويند كه فردوسي ژوليده، با لباس كهنه و رنج سفر به غزني فرود آمد و يكسره به باغي رفت كه سه شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود: عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي دور هم گردآمده بودند. وقتي فردوسي خواست به در باغ نزديگ شود، او را به تندي راندند. به ناچار از راه آبراهه وارد باغ شد.  وقتي سه ‌شاعر بزرگ‌ دربار او را ديدند با خنده گفتند: زمين تركيد برون شد كله خر- فردوسي فوري جواب داد: بوي ماده شنيده آمده نر. ادامه افسانه همان است كه در نوشته ها و اشاره هاي دولت شاه ثمرقندي آمده است. براساس‌ اين‌ افسانه‌ سه‌ شاعر بزرگ‌ دربار سلطان‌ محمود عنصري‌ و عسجدي‌ و فرخي‌، روزي‌ در غزنه‌ گردهم‌ نشسته‌ و سرگرم‌ گفتگو بودند. در اين‌ حال‌ مردي‌ بيگانه‌ از نيشابور بدان‌ جا رسيد و چنان‌ مي‌نمود كه‌ آهنگ‌ مجلس‌ آنان‌ دارد. عنصري‌ كه‌ از ورود اين‌ روستايي‌ بيگانه‌ دلخوش‌ نبود و او را مخل‌ مجلس‌ انس‌ مي‌ديد، گفت‌: (اي‌ برادر، ما شاعران‌ دربار شاهيم‌ و جز شاعران‌ هيچكس‌ را در اين‌ مجلس‌ راه‌ نيست‌. اينك‌ هر يك‌ از ما مصراعي‌ بر قافيه‌اي‌ يكسان‌ مي‌سرائيم‌. اگر تو نيز مصراع‌ چهارم‌ آن‌ رباعي‌ را ساختي‌ در جمع‌ ما تواني‌ بود.) فردوسي‌ (كه‌ همان‌ روستايي‌ بيگانه‌ بود) اين‌ امتحان‌ را پذيرفت‌، و عنصري‌ از روي‌ عمد قافيه‌اي‌ برگزيد كه‌ بگمان‌ وي‌ تنها سه‌ مصراع‌ بر آن‌ ميشد ساخت‌ و آوردن‌ مصراع‌ چهارم‌ ممكن‌ نبود. مصراع‌ اول‌ كه‌ عنصري‌ گفت‌ اين‌ بود: چو عارض‌ تو ما ه‌ نباشد روشن‌ / عسجدي‌ مصراع‌ دوم‌ را چنين‌ ساخت‌: مانند رخت‌ گل‌ نبود در گلشن‌ / فرخي‌ گفت‌: مژگانت‌ همي‌ گذر كند از جوشن‌/ و فردوسي‌ با اشاره‌ به‌ يكي‌ از افسانه‌هاي‌ قديم‌ كه‌ چندان‌ معروف‌ نبود، مصراع‌ چهارم‌ را بدينسان‌ آورد: مانند سنان‌ گيو در جنگ‌ پشن‌ / هنگامي‌ كه‌ حاضران‌ مجلس‌ در باره‌ تلميحي‌ كه‌ فردوسي‌ در اين‌ شعر آورده‌ بود استفسار كردند، وي‌ چنان‌ وقوفي‌ در باب‌ داستانها و افسانه‌هاي‌ قديم‌ ايران بزرگ‌ از خود نشان‌ داد كه‌ عنصري‌ بنزد سلطان‌ محمود رفت‌ و گفت‌ كه‌ عاقبت‌ اكنون‌ كسي‌ پيدا شده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند داستانهاي‌ ملي‌ را كه‌ بيست‌ يا سي‌ سال‌ پيش‌ دقيقي‌ براي‌ يكي‌ از شاهان‌ ساماني‌ آغاز نهاده‌ به‌ پايان‌ برد.

روايت چهارم

اين روايت همان است كه: از امير معزي‌ كه‌ او گفت‌ از امير عبدالرزاق‌ شنيدم‌ به‌ طوس‌ كه‌ گفت‌، وقتي‌ محمود به‌ هندوستان‌ بود از آنجا بازگشته‌ بود، و وي‌ به‌ غزنين‌ نهاده‌ مگر در راه‌ او متمردي‌ بود و حصاري‌ استوار داشت‌ و ديگر روز محمود را منزل‌ بردر حصار او بود. پيش‌ او رسولي‌ بفرستاد كه‌ فردا بايد كه‌ پيش‌ آيي‌ و خدمتي‌ بياري‌، و بارگاه‌ ما را خدمت‌ كني‌، و تشريف‌ بپوشي‌ و بازگردي‌. ديگر روز محمود بر نشست‌ و خواجه‌ بزرگ‌ بر دست‌ راست‌ او همي‌ راند، كه‌ فرستاده‌ بازگشته‌ بود و پيش‌ سلطان‌ همي‌ آمد. سلطان‌ با خواجه‌ گفت‌، چه‌ جواب‌ داده‌باشد، خواجه‌ اين‌ بيت‌ فردوسي‌ را بخواند: اگر جز به‌ كام‌ من‌ آيد جواب/ من‌ و گرز و ميدان‌ وافراسياب‌ / محمود گفت‌: اين‌ بيت‌ كراست‌ كه‌ مردي‌ از او همي‌ زايد. گفت‌ بيچاره‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌ راست‌ كه‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ رنج‌ برد و چنان‌ كتابي‌ تمام‌ كرد و هيچ‌ ثمر نديد. محمود گفت‌ سره‌ كردي‌ كه‌ مرا از آن‌ يادآوري‌. كه‌ من‌ از آن‌ پشيمان‌ شده‌ام‌. آن‌ آزادمرد از من‌ محروم‌ ماند. به‌ غزنين‌ مرا ياد ده‌ تا او را چيزي‌ فرستم‌. خواجه‌ چون‌ به‌ غزنين‌ آمد بر محمود ياد كرد. سلطان‌ گفت‌ شصت‌ هزار دينار ابوالقاسم‌ فردوسي‌ را بفرماي‌ تا به‌ نيل‌ دهند و با شتر سلطاني‌ به‌ طوس‌ برند و از او عذر خواهند. خواجه‌ سالها بود تا در اين‌ بند بود. آخر آن‌ كار را چون‌ زر بساخت‌ و اشتر گسيل‌ كرد و آن‌ نيل‌ به‌ سلامت‌ به‌ شهر طبران‌ رسيد. از دروازه‌ رودبار اشتر در مي‌شد و جنازه‌ فردوسي‌ به‌ دروازه‌ رزان‌ بيرون‌ همي‌ بردند. در آن‌ حال‌ مذكري‌ بود در طبران‌، تعصب‌ كرد و گفت‌: من‌ رها نكنم‌ تا جنازه‌ او در گورستان‌ مسلمانان‌ برند، كه‌ او رافضي‌ بود. و هرچه‌ مردمان‌ بگفتند با آن‌ دانشمند در نگرفت‌. درون‌ دروازه‌ باغي‌ بود از آن‌ فردوسي‌. او را در آن‌ باغ‌ دفن‌ كردند. گويند از فردوسي‌ دختري‌ ماند سخت‌ بزرگوار. صلت‌ سلطان‌ خواستند بدو سپارند قبول‌ نكرد و گفت‌: بدان‌ محتاج‌ نيستم‌...) و آنان پشيمان و سرشكسته به غزنين بازگشتند. سلطان محمود تا دم مرگ از اين نا جوان مردي و پيش آمد ياد مي كرد. وقتي هم مرد. در دم مرگ چشمانش به سقف ديوار خيره بود و مي گفت: از طابران خبري نيست.

 

روايت پنجم

گويند پس‌ از آنكه‌ شيخ‌ ابوالقاسم‌ گرگاني‌ از نماز خواندن‌ بر جنازه‌ حكيم‌ امتناع‌ ورزيد در شب‌ فردوسي‌ را به‌ خواب‌ ديد كه‌در بهشت‌ مقامي‌ بلند يافته‌ است‌. از او پرسيد كه‌ چگونه‌ بدين‌ مقام‌ رسيدي‌؟ گفت‌ به‌ سبب‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در آن‌ از يكتايي‌ خداي‌تعالي‌ سخن‌ گفته‌ام‌: جهان‌ را بلندي‌ و پستي‌ تويي/ ندانم‌ چه‌اي‌، هر چه‌ هستي‌ تويي‌ /  شيخ آشفته از خواب برخواست و روانه باغ فردوسي شد كه خود در آن دفن بود. در راه به عارفي بر خورد و از او پر سيد كه در اين ناوقت شب چه مي كند.گفت: از زيارت قبر فردوسي مي آيد كه خدايش او را بس بزرگ داشته است.  وقتي كمي بيشتر رفت به صوفي برخورد كه شعر هاي فردوسي از بر مي خواند. گفت: صوفي ما چه مي خواند گفت:پاره هاي از حكمت عجم. در ادامه به فقهي رسيد كه با خود زمزمه مي كرد. شيخ گفت: فقيه ما چه زمزمه مي كند. گفت: آيه هاي از قرآن كه در حكمت نامه حكيم طوسي آمده اند. تا اين كه شيخ بر مزار فردوسي رسيد و آن را معطر يافت. دعايي خواند و طلب بخشاييش كرد.

 

 

 پانويس

1)دكترحسن ذوالفقاري ، غلامرضا عمراني و فريده كريمي راد ، زبان و ادبيات فارسي انتشارات چشمه 1378

2)دكتر عبدالحميد پاپ زن ـ پرفسور فريبرز همزه اي ، سرآغازي برپژوهش هاي دانش بومي و فرهنگ شفاهي غرب ايران ـ انتشارات دانشگاه رازي ـ 1385

3) چهار مقاله عروضي، تهران، چاب هجده هم

4) سفر نگارنده به غزنين و اطراف آن در سال 1386 خورشيدي

5) گفت و گو با پير مردان هزاره هاي غزنين و جاغوري غزني.

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:37 |
 

در دو سوي شب

 

نامه اي به دخترم كه نيست

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

 در روز گاري كه زادن هر مردش

ميراندن مردان ديگر است

و قد كوتاهان جهان

بزرگ مردان تاريخ اند

در وطني كه دشمنانش دل در گرو هم دارند

و مرگ تنها عروسك است

كه كودكانش هديه مي گيرند

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

هنگامي كه تو دريايي

و امواج پيراهنت

عشق را رد و بدل مي كند

و نسيم نفسهايت

آتش جنگ را خاموش مي سازد

و من در گستره ميان رويا و نفس هايت

 در دو سوي شب

برتافته و مضطرب

كه دشنه روزگار با تو چه خواهد كرد

 

 اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

در شبي كه كابوس ها و گمان ها دوره ام كرده اند

در وطن اشباح سر گردان

كه لحظۀ بر من پلك فرو نمي بندند

و من در هجوم دندان هاي سگان هار

چونان علفي در شوره زار غربت

بر ديوار هاي ستبر زمان مي رويم

آنگاه كه سخت تو را مي كاوم

و با دستان جنون و مهرباني

گنجشكان را به مزرعه مي خوانم

تا تو بماني

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم!

از تبعيدگاهم

هنگامي كه زخم هايم را مي شمارم

و خواب به چشمانم نيست

و نيمه مانده شب را

ورق مي خورم

و چون چشم مي بندم

كابوس نبودن تو به سراغم مي آيد

و اما

 تو برايم بگو

با اين همه

چگونه مي توان به سرچشمه ها و رود خانه ها برگشت؟

 

اين نامه را براي تو مي نويسم دخترم !

اين نامه را

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:50 |

زن در ضرب‌المثل هاي مردم هزاره

 

 

دكتر حفيظ الله شريعتي( سحر)

 

 

ضرب‌المثل  يا پندپيران بخشي بسيار بزرگي از دانش شفاهي يا عاميانه مردم هزاره را تشكيل مي‌دهد. اين دانش مردمي اساس منطق و موازين علمي را بر نمي‌تابد و از پشتوانه علمي به معناي امروزي و استدلال منطقي برخوردار نيست، اما از هر استدلال منطقي و علمي شاه‌نشين‌تر است. به ديگر سخن وقتي سير تكاملي جامعه از مراحل - رفتارهاي سنتي و غير حساب شده به سمت رفتارهاي منطقي و حساب شده متمايل مي‌شوند؛ از رواج امثال و حكم مردمي كاسته شده و افراد جامعه در تأييد يا نفي امري از استدلالات منطقي استفاده مي‌كنند. در اين صورت براي چاشني كلام يا بهتر فهم شدن مطالب از اين دانش مردمي بهره مي‌جويند. اين خرد جمعي كه كمتر مردمي در جهان از آن بي‌بهره‌اند؛ بيانگر مسايل مورد علاقه يا انزجار مردمي از چيزي است كه به صورت سخن كوتاه بروز كرده است. به سخن ديگر ضرب‌المثل انعكاس فرهنگ اصيل و شايعي مردمي است كه در آن هويت و اصالت خويش را در مي‌يابند و به صورت نفي يا اثبات بازنمايي مي‌كنند.

بنابراين مهمترين ويژگي ضرب‌المثل‌ها در هر جامعه عدم ايستايي آنها در بعد زماني و مكاني است. زيرا براي هيچ ضرب‌المثلي نمي‌توان زمان زايش و زادگاه آن را مشخص كرد. از اين رو نشانگاه و مصداق ضرب‌المثل‌ها در بيشتر كشورها يگانه‌اند. براي نمونه «راز دل با زن نگو» يا «زن از دنده چپ مرد برخاسته است» در سراسر جهان همسانند. شايد بشود گفت: چون ساختار اجتماعي همواره مردانه بوده، اين همساني به وجود آمده باشد اما در بسيار موارد اين گونه نيست؛  ضرب‌المثل‌هاي همسان همچنان در جوامع متفاوت يگانه جريان دارند. شايد دليل آن يگانه بودن ريشه‌هاي اولاد آدم باشد، اما دليل محكمي نيست، بنابراين در بررسي ضرب‌المثل‌هاي مربوط به زن هم نمي‌توان به درستي مشخص كرد كه نگرش مورد نظر از چه زماني و در چه مكاني شيوع يافته است.

با اين نگاه ضرب‌المثل‌هاي در مورد زن در جامعه هزاره به دو دسته تفكيك پذيرند.

1-      ضرب‌المثل‌هاي كه مردانه‌اند و مخاطب آنان زنان هستند؛

2-      ضرب‌المثل‌هاي كه در آن زنان مردان را خطاب قرارداده‌اند.

اگرچند بيشتر از ضرب‌المثل‌هاي مردم هزاره از نوع اول‌اند. شايد ارتباطات اجتماعي مردان، ساختار اجتماعي مردانه، بالاتر بودن سطح سواد مردان، عامل ثبت و ضبط اين دانش مردمي شده باشد؛ در نتيجه در طول زمان حفظ شده و ماندگار شده‌اند.

ضرب‌المثل‌هاي در مورد زنان در جامعه هزاره بدون شك جزيي از نظام اعتقادي آنان هستند كه در بررسي آنان معقول به نظر نمي‌رسد مگر آنكه در متن جامعه به بررسي گرفته شود. به عبارت ديگر نظام‌هاي معنايي و اعتقادي به كنش افراد معنا و جهت مي‌دهند ولي اين معنا را مي‌بايست با در نظر گرفتن زمينه اجتماعي آن كنش تفسير و توصيف كرد؛ كه در جامعه هزاره بدون اين بايستگي معنايي نخواهد داشت. بنابراين رابطه كنش اجتماعي افراد و زمينه اجتماعي در مورد ضرب‌المثل‌ها در جامعه هزاره به صورت زير قابل ترسيم است:

 

الف- ساختار اجتماعي و برآيند نظام‌هاي اعتقادي:

 

در اين رابطه مي‌بايست تأثير نظام‌هاي اعتقادي را بر ساختارهاي اجتماعي سنجيد كه به نوبة خود باعث تثبيت ساخت اجتماعي مي‌شود و يا آن را تغيير مي‌دهد. بنابراين در تبيين ضرب‌المثل‌ها نخست بايد ساخت روابط زن و مرد در جامعه هزاره بررسي گردد؛ سپس نقش اين ساخت در شكل‌گيري ضرب‌المثل‌ها بايست تبيين گردد. از اين رو براي بهتر فهم شدن اين مسئله لازم است، در گام نخست، روابط مرد و زن در جامعه هزاره بررسي گردد.

در نخستين گام لازم است، بنا بر نظر «مازلو» جامعه شناس بزرگ؛ چهار نياز اصلي و اساسي انسان كه تأثير بارزي بر روابط زن و مرد دارد بررسي شود، سپس شكل‌گيري ضرب‌المثل‌ها در ساختار اجتماعي جامعه هزاره تبيين گردد. اين نيازها كه عدم ارضاي آن پيامدها بس خطرناك براي جامعه دارد چنين است:

1- نيازهاي جسمي (جنسي، خوراك، پوشاك و ...)

2- نياز به امنيت اجتماعي

3- نياز به روابط اجتماعي

4- نياز به محبت

«نازلو» براي هريك از اين نيازها سلسله مراتبي در نظر مي‌گيرد و ارضاي يك نياز را موجب احساس به نياز بعدي مي‌داند. اما از همه مهمترين در اين تحليل و سلسله مراتب سطح توقعات و انتظارات زن و مرد از يكديگر در برآوردن اين نيازها در جامعه است. اگر تأمين‌هاي اجتماعي و سطح كلان در انتظارات اجتماعي بگذريم، نياز زن و مرد را در اين مورد مي‌توان در يك پويش مبادله قابل تحليل دانست. به اين ترتيب كه وقتي زن و مرد ازدواج مي‌كنند و يا رابطه برقرار مي‌كنند، در برآوردن هريك از اين نيازها توسط زن و مرد يك پويش مبادله مستمر شكل مي‌گيرد كه به آن «زندگي مشترك – زن و شوهري» مي‌گويند. زن و شوهر به عنوان اعضاي مبادله‌اي اين پيوند، هريك با توجه به خصوصيات جسمي، رواني و شرايط اجتماعي؛ قادر به تأمين بخشي از نيازهاي اساسي طرف ديگر است و به نسبت نقشي كه طرفين در برآوردن اين نيازها دارند، ديگري را محتاج خود و يا خود را نيازمند ديگري مي‌داند. در بررسي ضرب‌المثل نيز اين اصل قابل مشاهده است. زيرا بخش اعظمي از اين ضرب‌المثل‌ها به روابط مبادله‌اي نيازهاي اساسي انسان زن و مرد بر مي‌گردند. در هر مقوله‌ از نيازها كه زن يا مرد خود را نيازمند ديگري يافته و يا ديگري را نيازمند خود دانسته به نوعي واكنش نشان داده و به همجنسانش توصيه‌هاي كرده است.

 

نيازهاي جسمي:

نيازهاي جسمي به دو گونه‌اند: جنسي و اقتصادي. در نيازهاي جنسي به سبب ساختارهاي سنتي و اسلامي بيشتر در چارچوب ازدواج و زندگي مشترك مي‌شود؛ در اين گونه نيز بيشتر ضرب‌المثل‌ها از زبان مردانند. مانند: «مرد كه زبون زن نموشه» مرد به سبب نيازهاي جنسي زبون و خوار زن نمي شود. اين خواري را در آيين مردانگي خويش نمي‌پذيرد. در مورد زيبايي زنان كه عنصر مهم در ازدواج و پسنديدن زن به حساب مي‌آيد، نيز اين گونه است. «دختر قشنگ به نازشي مي‌ارزه» در صورت كه زن زشت باشه، معمولاً از جانب شوهر به حاشيه زندگي رانده مي‌شود. «خدا زن بد صورت ره قد چپ دست خو خلق كده» دوبيتي نيز در اين مورد در هزارستان معروف است.

خداوندا سه چيز آمد به يك بار

زن زشت و خرلنگ و طلب كار

خداوندا زن زشت ره تو بردار

خودم دانوم خرلنگ و طلب كار

بنابراين زن مي‌بايست در مقايسه با شوهر به لحاظ زيبايي بالاتر و يا همسان با شوهر باشد. به اين دليل در افغانستان و هزارستان زناني كه از زيبايي برخوردار نيستند؛ به ناچار در انتخاب همسر از معيارهاي خود صرف نظر كرده، پس از ازدواج نيز براي نگهداري زندگي زناشويي، حق و حقوق خود را در جبران اين نقيصه نديده مي‌گيرند.

يكي از ديگر موارد كه زنان در ضرب‌المثل‌ها مورد خطاب قرار مي گيرد : پارسايي و حفظ عفاف است. در تمامي ضرب‌المثل‌ها موردي نمي‌يابيم كه مردان به جهت پاكدامني و پارسايي مورد خطاب قرار گرفته باشند، در حاليكه همواره مردان آزادتر، و بيشتر از زنان عفاف شكنند و خاطي و بايد مورد سرزنش قرار گيرند. اما چون اين مسئله ريشه فرهنگي – مردانه دارد، زنان به پارسايي سفارش شده‌اند. مانند: «زنه واده شي، مرده قول‌شي» زن را وعده‌اش و مرد را قولش كه زنان را به وفا و پاسداري حريم مردان مي‌خواند. «زن بدكار رنج دل است»، زن پرهيزكار جاي ده بهشت است. «زن پاك‌دامو كم است». زن پاكدامن كم است. در اين موارد؛ مردان شدت عمل و برخوردهاي خشونت آميز را در صورت تخطي زنان از حريم عفت و پاكدامني در ضرب‌المثل‌ها به يكديگر سفارش كرده‌اند: «زن بي‌‌زدو زن نموشه» زن بدون ضرب و شتم زن نمي‌شود. «زن ايله‌گشت مار گوشه خانه‌يه» زن روسپي مار داخل خانه است كه بايد از بين برده شود.

از ديگر نيازهاي جسمي، نيازهاي اقتصادي مانند، خوراك، پوشاك و ساير مايحتاج زندگي است. در هزارستان با اينكه زنان پا به پاي مردان كار مي‌كنند اما به عنوان مصرف كننده ياد مي شوند. «زن بايد به اندازه گوش خو نان بخوره»، زن بايد به اندازه گوشش غذا بخورد. در بسياري از موارد زنان كوشيده‌اند كه از پولدار شدن مردان جلوگيري كنند، زيرا مردان بي‌وفايند، وقتي پول پيدا كردند زن جديد مي‌گيرند. مانند اين ضرب‌المثل: «مرد كه پول پيدا كد زن ميگره».

به طور طبيعي در هزارستان سلطه اقتصادي مردان از طرف زنان نيز پذيرفته شده است؛ آنان از مردان بي‌كار خوش شان نمي‌آيند: «مردي كه از پيش تو تير شد، بوي ندد مرد نيه» يا «مردي كه ده پشتشي بزني خاك بال نشه مرد نيه». مرد كه بوي عرق كار ندهد مرد نيست يا مرد كه لباس خاك آلود كار نداشته باشد مرد نيست. در بيشتر مناطق افغانستان و هزارستان كاركردن زنان در غير از محل زندگي و رفتن آنان به دنبال كسب درآمد غير معقول و غير منطقي به نظر مي‌رسد و آن را نمي‌پذيرند. از اين رو كاركردن زنان در چار ديواري خانه و محل زندگي «زمين داري و مالداري» محدود مي‌شود. اما چون خانه‌داري و كار در محل، تعريف مشخص كاري ندارد؛ زنان بيكار محسوب مي‌شوند. از آنجا كه اين كار اقتصادي محسوب نمي‌شود، زنان موجوداتي تنبل و تن‌آسا معرفي شده‌اند. با كمي انصاف در هزارستان زنان بيشتر از مردان كار مي‌كنند و در آمد زايند، اما چون ساختار مردانه است، اين ضرب‌المثل‌ها در باره آنان آمده‌اند: «مرد كار مونه زن موخره» مرد كار مي‌كند زن مصرف مي‌كند. «زن بونه كاره نداره» زن اهل كار نيست.

 

نياز به امنيت اجتماعي

امنيت اجتماعي در جامعه هزاره به معناي حفظ جان، مال و ناموس راست مي‌آيد كه ريشه در تجلي قدرت دارد. زيرا مردان در جامعه هزاره از امكاناتي برخوردارند كه براي تحميل اراده خويش مقاومت زنان را بر نمي‌تابند. بنابراين روابط زن و مرد در جامعه هزاره در صحنه زندگي زناشويي و روابط اجتماعي بسته به قدرت است كه با آن بتوان امنيت اجتماعي را تأمين كرد. كه بدون شك در حيطه قدرت فيزيكي و اجتماعي زنان نيست. در آن سازمان مردان با در اختيار داشتن امكانات مالي كه ناشي از سهم بيشتر آنان در اشتغال است، خود را مسلح به مهم‌ترين ابزار قدرت يعني نان آوري كرده كه فرماندهي يك سويه وي لازم‌الاجرا است. «نان بده فرمان ببر» «كافو بهتر از فرمان زن است». «از پس اژدر برو از پس زن نرو». بخشي از نگرش بالا ناشي از اين باور است كه زن در خلقت و آفرينش ناقص است. «زن ناقص‌العقله» «زن ناقص عقل است». نه تنها فرمانبرداري بلكه مشورت و مشاور قراردادن  زنان هم مذموم شمرده شده است. «زن قَبِرْغَه شِي كجه» زن داراي دنده كج است. لجوج و كج رفتار است، نبايد با او به شور نشست. زنان مورد اعتماد و رازدار نيستند، پس لياقت و ظرفيت مشاورت را ندارند.» «زن زبان شي بَنْ نموشه» زن راز را نگه نمي‌دارد. اگرچند در اين مورد ضرب‌المثل زيبايي در كسب مشورت با زنان وجود دارد كه شايد گوينده آن زن باشد نه مرد: «زن وزير مرد است» شايد به همين دليل است كه زن در مقابل مرد خود را بي‌سلاح دانسته و براي قبول درخواست‌هايش به شيوه‌هاي احساسي توسل جسته به شيوة كه با طبيعت و سرشت زن هماهنگ است.

اما مردان آن را مكر و حيله دانسته اند. «اويِه زن مكره» گريه زن مكر است. «زن شيطوره بازي مِيدْيَه» زن شيطان را گل مي‌زند.

 

نياز به روابط اجتماعي

در جامعه هزاره شغل و حرفه هركس تعيين كننده نوع روابط اجتماعي اوست. آناني كه بيرون از خانه به كار مي‌پردازند، روابط گسترده‌تري نسبت به آناني دارند كه در چارچوب خانه يا محل زندگي محدودند. در اين ميان جنسيت متغيير تعيين كننده است كه باعث محدوديت روابط اجتماعي مي‌شود. دختران قبل از ازدواج در خانواده تحت كنترل بوده و به جز ارتباطات درون خانگي، حق ارتباط بيرون خانوادگي را ندارند. پس از ازدواج اين محدوديت بيشتر مي‌شود. از طرف ديگر عهده داري مسئوليت خانه، نگهداري فرزندان و انجام امور كارهاي مربوط به زندگي زناشويي، مانع برقراري ارتباطات آنان مي‌شود. مردان نيز به خاطر نياز كار زن در خانه، حلقه روابط اجتماعي آنان را تنگ‌تر كرده‌اند و به او صفت «كدبانو» داده‌اند. اين ضرب‌المثل‌ها گواه بر اين ادعاست: «زن پَيْزار مرده» زن كفش مرد است. «زن دَه خانه خوبه» زن در خانه خوب است. «زن جاي شب لب دِدْگويه» جاي زن آشپزخانه است.

 

نياز به محبت

نياز به محبت، وفاداري و دوست داشتن نياز دوسويه است، اما در ضرب‌المثل‌ها، مردان همواره از بي‌مهري و بي‌وفايي زنان شكايت داشته‌اند. زنان را فاقد مهر ورزيدن دانسته‌اند. «ده شوره زار گل سويه نمونه» در شوره زار گل نمي‌رويد؛ كه نشان از بي‌مهري زنان دارد. «كه از زن، شمشير و اسپ وفا ديده». از اسپ و زن و شمشير وفا چه كسي ديده. «وفا به سگ داده به زن نداد» وفا دادند به سگ با زن ندادند.

همان طور كه ذكر شد، حديث بي‌وفايي زنان چنين بزرگ نمايي شده، بيانگر جامعه مردسالار و انتظارات اخلاقي بيشتر از زنان است.

 

سخن پايان

به اين ترتيب در مقوله نيازهاي جسمي بخشي از آن يعني در نيازهاي جنسي واكنش بيشتر از جانب مرد است. مردها خود را نيازمند به زن نشان داده‌اند. در ساير نيازهاي جسمي مانند نيازهاي اقتصادي (خوراك، پوشاك و ...) زن‌ها خود را نيازمند مرد دانسته است.

در مورد امنيت اجتماعي نيز چون امنيت در مفهوم قدرت اقتصادي تجلي مي يابد؛ مردها با در دست داشتن قدرت اقتصادي خود را تأمين كننده امنيت خانواده مي‌داند، بنابراين خود را در جايگاه فرماندهي و زن را فرمانبردار خوانده است.

تأمين نياز به روابط اجتماعي در مردان نسبت به وجود يا عدم وجود زن تفاوتي نمي‌كند، يعني مرد هرگونه روابط اجتماعي را كه به سبب شغل يا تحصيل و ... دارد مي‌تواند حفظ و زن چندان در برآورد اين نياز مرد دخيل نيست. در حاليكه زن در برآوردن اين نياز به موافقت مرد نياز دارد.

بنابراين اين چيز است كه مردان به آن راغب نبوده و ترجيح آنان برخانه نشيني و ارتباطات اجتماعي كمتر از زنان است. چنانچه مردان در ضرب‌المثل‌ها به اين خانه نشيني اشاره كرده و زنان را به خانه نشيني تشويق كرده‌اند.

در مقوله محبت در جامعه هزاره، مردان با بي‌مهري و بي‌وفا خواندن زنان به طور تلويحي نياز خود را به محبت زنان ابراز كرده‌اند و اين كه زن مي‌بايست در مهرورزي پيش قدم باشد.

بنابراين با شناخت از ضرب‌المثل‌هاي مردم هزاره مي‌توان به درون گفتماني و بيرون گفتماني آنان از جامعه در مورد زنان دست يافت و آن را در مورد ساير گفتمان‌هاي اجتماعي، فكري، سياسي و اقتصادي تصميم داد.

 

منابع:

اين پژوهش كيفي وگردآوري محلي بوده، از منابع خاصي استفاده نشده است.

در مورد مازلو از مقاله ترجمه نشده ايشان استفاده شده است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:49 |
حفیظ الله شریعتی شاعر
 

     برگرفته از سایت ثلث اول

 

 

حفیظ الله شریعتی سحر

 
برای من نماد سخت کوشی و جنگ مداوم برای پیشرفت است.
در سخت ترین شرایط ممکن از افغانستان و پاکستان به ایران آمده و یک تنه بار تمام سختی های زندگی در غربتی مثل ایران را تحمل کرده حالا در علامه دکترای ادبیات می خواند .
به غایت شاعر است و صاحب نظر در ادبیات
برای همه درشتی های که هموطنان من در این سالها با او کرده اند از او معذرت می خواهم
 
 

ایشان درس خوانده زیبا شناسی از دانشگاه بلوچستان پاکستان، کارشناسی روزنامه نگاری ، کارشناسی ارشد روزنامه نگاری و علوم ارتباطات و دکتری ادبیات فارسی با گرایش زبان شناسی است.

آثار قلمی ایشان عبارتند از :

1-     در آستانه باران

2-     حدیث سپیده

3-     از روی دست زلیخا

4-     اوسانه های مادرم

 و  

1.
گریه های مریم مصلوب
گریه های مریم مصلوب
پدیدآورنده: حفیظ الله شریعتی (شاعر)
ناشر: شریعتی افغانستانغŒ، محمدابراهیم - 16 مرداد، 1386
قیمت:  9000 ریال
2.
افغانستان در غربت،  زندگینامه و نمونه سروده های شاعران تبعیدی افغانستان
افغانستان در غربت، زندگینامه و نمونه سروده های شاعران تبعیدی افغانستان
پدیدآورنده: حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی
ناشر: نسیم بخارا - 1383
قیمت:  55000 ریال
3.
آیینه در آیینه: گزینه ای از شعرهای ممتاز رینو بانوی مسلمان بنگلادشی
آیینه در آیینه: گزینه ای از شعرهای ممتاز رینو بانوی مسلمان بنگلادشی
پدیدآورنده: حفیظ الله شریعتی (مترجم)، اسدالله بقایی (ویراستار)، ممتاز رینو (شاعر)
ناشر: فرزانه - 15 آذر، 1384

 

و مقاله ها و نوشته هایی از وی در نشریه های داخلی و برون مرزی به چاپ رسیده است.

ایشان این روزها روی گویش هزاره ای پژوهش می کند

برای ایشان سال نو و نوروز باستانی را شاد باش می گویم.

 

مهدی جلیلی

 
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 14:37 |

 

مولوی ها