دلتنگي هاي يك…..
نمي دانم هنوز خوابگاه بوده ايد يانه؟
خوابگاه جايي است كه در ان ادم خواب الود مي شود .گاهي جايي بدي هم نيست ولي اگر غريبه باشي و از ملك غريب ، حس دلتنگي جمعه هاي ان حس غريبي است كه بايد باشي و درک كني
راستي داستان دلتنگي ادمي چيست؟ چرا ادميان گاهي در چنبره اي سنگيني ازحزن و اندوه در غربت گرفتارمي شود ؟
وطن ديگران ممكن است فرح بخش باشد اما گاهي د ر ادمي خلايي غير قابل تصوربه وجود مي اورد كه تحملش سخت است . براي من ايران سفر منزلت است ، سفر رشد و سفر تعالي اما گاهي غروب ها كه از راه مي رسد غمبادي سراسر وجود من را محصور مي كند، فضاي غمناكي كه هيچ اكسيري نمي تواند برايش نوشدارو باشد
تهران، اصفهان، دانشكده علامه و … بد نيست اما هيچ كدام نمي توانند هاله هاي غم و اندوه دلتنگيهاي دوران كودكي و نو جواني كوچه و پس كوچه هاي خاكي و گلي ولايتمان و چهره مهربان وطن را از خاطره مان محو كند. از این رو وقتی خسته و كوفته از راه مي رسی و به اتاق خلوت خود پناه مي بری به گذشته ها پرواز مي كنی به دوران قديم ايام جواني و ياد اوریي چهره ي معلمها همكلاسي ها و… گاهي ادمي دلش براي درخت محله شان تنگ مي شود .
غروب جمعه كه مي رسد دلتنگي اندوه باري به سراغ ادمي مي ايد. ان وقت اشك جريان مي يابد، سر در لاگ خودت مي بري، به خواب هاي طلايي فكر مي كني- خواب باز گشت . حس جمعه، حس غريب است. درين روز دلواپسي و هيجان زدگي اي را مجبوربه تجربه هستي كه از جهان ديگر است . دلت مي خواهد بیرون مي رفتي، با دوستانت حرف مي زدي، فرياد مي كشيدي ، غروب با مادر بیرون مي رفتي، مادر بقچه اش را باز مي كرد، قديد قاق در مي اورد، دلت مي خواست مام وطن را در اغوش مي گرفتي
دوري از وطن وزندگي در غربت حزني نا گفتني اندوه بار مصيبت افزا و خرد كننده است. فكر مي كني همه ترا نگاه مي كنند، همه از تو بدش مي ايند . ان وقت غم غريبي در تو فرياد مي كشد و تو در خود فرو مي ريزي. احساس مي كني هيچ كس دوستت ندارد. اتاق ترا مي خورد ،ذره ذره اب مي شوي و فرو مي روي. نه كسي سراغت مي ايد و نه تو از كسي مي تواني سراغ بگيري. مي ميري زنده مي شوي. بعد به اشك و غم درون پناه مي بري
حالا پس از سالها و پایان تحصیلات عالی، دلم مي خواهد دور از تمام هيا هوهاي درس وبحث هاي بي سود پر زيان و اينده ای كه نيست به قريه ام بر مي گشتم ، گوسفندانم را به كوه و دره مي بردم، شعر مي خواندم و طبيعت را درک مي كردم
پدرم مي گفت.در اخر عمر اگر در كمال ارامش بميري مردي، الان فكر مي كنم در کمال ارامش زندگي كردن مردي است! مرگ خود به سراغ آدمی می آید.
سالي که نکوست از بهارش پيداست!
ايينه در ايينه
سال گذشته مجموعه شعر ايينه در ايينه از شاعر ملي و غزل سراي معاصر بنگلاديش را از اردو به فارسي ترجمه كردم و نشر فرزانه ان را در اورد هزينه ان را بانگ كشاورزي ايران متقبل شد كتاب خوبي شده بود اما در ايران كسي از ان زياد ياد نكرد دري دري و فرخار كه من را بچه فرض مي كردند فكر كردند حفيظ خان را به ترجمه چه كار او فارسي بلد نيست حالا چه به ترجمه روزي راديو بي بي سي به من زنگ زد از چند و چون كتاب پرسيد فرداي ان روز راديو ايران پس از ان جام جم برون مرزي از قول راديو بي بي سي من هنوز فكر مي كردم ايا دوستان هم وطنم از اين كتاب خبري مي گيرد يا نه
روزي سيد رضا محمدي گفت تو تنها كسي هستي كه مجموعه اي از ترجمه داري اين كم نيست اگر با بچه ها خوب بودي اين جوري نمي شد ولي كتاب ارزش خودش را دارد گذشتيم و گذشت
روزي يكي از مترجمين خوب ايران در جمعي به من گفت كتاب خوبي ترجمه كردي به سن و سالت نمي ايد گفتم با پنج زبان ترجمه مي كنم ولي چگونه نمي دانم ولي نقد چنداني نشد گفت شعر ترجمه خيلي نقد نمي شود چون منتقيدي كه زبان مادر صاحب كتاب را بداند كم است ان هم اردو
چيزي نگفتم
ولي هنوز منتظر يك نقدم و معرفي
ديدار با سيمين بهبهاني
ديروز اسمان تهران ابري بود مانند دل ادم هاي دور و بر مان داشتم با خانم سيمين بهبهاني صحبت مي كردم گفتم شايد او افتابي باشد وي ابري تر از تمام ادم هاي اينجا بود هر وقت دلم مي گيرد پيش او مي روم خيلي شعر مارا و جهان درد الود مارا دوست دارد ديروز غمگينانه گفت شعر گرگها به خانه ام نزديگ مي شود را بخوان خواندم تلخ گريست من اشك الود شدم خدا حافظي كردم گفت گاهي به من سر بزن تو از جهان ديگري به ياد غربت م ازاد افتادم در دم مرگ در بيمارستان گفت به من سر بزنيد او رفت سر نزديم در مسير بر گشت به غربت خودم و غربت تمام شاعران ابري شدم
دل شما ابري نباشد
اي هفت سالگي
بچه كه بودم پدرم شب ها تا دير وقت شاهنامه يا حمله اي حيدري مي خواند در كنارش مي نشستم و گوش مي دادم ارزو مي كردم كه روزي مثل پدر شوم پدر دست مرا گرفت و به مكتب خانه برد به ملايم سپرد ملا كتاب به دستم داد ارزو كردم كاش ملا مي شدم وقتي در پاكستان در حوزه ملا شدم ارزو كردم زبان چندي بياموزم اموختم روزي از جلو گالري هنري رد شدم گفتم كاش نقاش مي شدم كه شدم روز ديگر از جلو دانشگاهي رد شدم در دل ارزوي دانشگاه كردم دانشگاه را خواندم شاعر شدم چهار جلد كتاب به چاب سپردم ترجمه كردم به جريان روز نامه ها پيوستم كتاب خواندم ليسانس گرفتم فوق ليسانس گرفتم ارزوي دكتري كردم دكتري هم خواندم يكي صدايم كرد جناب دكتر گفتم به دل كه من دكتري ادبيات پارسي دارم مي گيرم پس هستم
روزها مي گذرند هيچي در من عوض نشده است
حلا كاش اين ها نبودم اما خوش بخت بودم
...
شعر نو و جایگاه آن در جامعه شناختی ادبی ما
شعر نو یا شعر روزگار ما، ضرب آهنگ اندیشه ها، احساسات و پیوندهای عاطفی روزگار ما در راستای تکامل اجتماعی ماست و هماهنگ با ضربان نبض جامعه شناختی امروز می تپد و بیان هنرمندانه واقعیتهای اجتماعی وتبلور پویایی و حرکت دینامیک لایه های نوین جامعه ماست که با ارزشها و آرمانهای والای انسانی متبلور شده و به صورت عناصر زنده، پویا و بالنده از فرهنگ در خدمت نسل حاضر و نسل آینده قرار گرفته است که این تغییر و تحول اجتماعی چه در لایه های زیرین اجتماع و چه در سطح با دگرگونیهای گسترده و ژرف در حیات اجتماعی و فرهنگی ما بوده و شناخت آن اجتناب ناپذیر می نماید. از آنجاییکه در طول تاریخ اجتماعی ما شعر در قالب و سبکهای گوناگون تأثیر فوق العاده ای در حیات اجتماعی جامعه ما داشته و بیانگر اندرونی ترین بخش حیات فرهنگی ما بوده است، نیاز مبرم می رود تا به بررسی گرفته شود و آنچه را که در این روزگار بر ادبیات ما رفته به کنکاش واداشته و با تکامل اجتماعی و تغییرات جامعه شناختی به آن پرداخته شود.
دگرگونیهایی که در سده نوزدهم و بعد از جریان مشروطیت در کشور و باز شدن پنجره ای ولو کوچک در بازشناختی ادبیات، که داشت به یک جریان ممتد عقب رو منجر می شد، با تلاقی نواندیشیها و ترقی خواهی مشروطه خواهان، به جریان پویا ونو تبدیل شد؛ اگر چه نتوانست جایگاه واقعی اش را بیابد ولی کورسویی در دنیای منجمد شده آن روزگار بود. اگر قبل از آن شاعران مداحی و ملک الشعرایی و یا ریالیسم کور ادبی را دنبال می کردند بعد از آن وارد عرصه اجتماعی شده و زبان مردمی یافتند و از کاخ های عاج که سالها از بالا به مردم نگاه می کردند و یا «از مردم گفتن» را خدشه بر زیبایی و زیباشناختی ادبی خود می دانستند به درون اجتماع راه یافتند و از لحاظ مضمون، زبان، ساختار به هنجار شکنی پرداختند و جریان نو را نوید دادند که تکانی بود بر بدنه شعر شاعران کهنه گرا و چسپیده به آرمانها و اندیشه های عقب گرایی سده های گذشته، که از آن بوی کهنگی و واماندگی می آمد. اگر این جنبش به میان نمی آمد، شاعر و شعر ما به مردابی تبدیل می شد که کرمها در آن می لولیدند و امراض ناعلاج می پراکندند.
با همت عده ای از بزرگان آن روزگار، جنبش ادبی جامعه شناختی نوین شکل گرفت و به شعر جهانی پیوست که می رفت تا متبلور از پویایی زندگی و بازتابی از حیات اجتماعی و یکسره خود زندگی گردد. در واقع در اواخر سده نوزدهم و اوایل سده بیستم شاعر نوگرا، با تغییرات ادبی که در کنار آنها به همت نیمای بزرگ شکل گرفته بود، با شامه تیز اجتماعی وهوشیاری تاریخی، و جریاناتی که در ژرفای جامعه ما ادامه داشت، احساس نمود و پیدایی و پویایی فرهنگ اجتماعی را در حیات ادبی، سیاسی و اجتماعی اطرافش و جهان مشاهده کرد. اندیشه و احساسی داشت که از مرزهای سیاسی و جغرافیایی ادبی عبور می کرد و فرا منطقه می شد. با درک آن و تحت تأثیر تحولات زندگی و دگرگونیهای شگرفی که درنگ ناپذیر می نمود و افق های نوینی را می گشود، تکان خورد و به آن همت گماشت و با عنایت به این که راز ماندگاری در تغییرات است و جاودانه دگرگون می شود و با سکون بیگانه می ماند، به ایستایی نفرین فرستاد و به جامعه پویا پیوست و راز در اوج ماندن و جاودانه شدن را دریافت، که باید از لحاظ شکل و محتوا، با تحرک و بالندگی جامعه هماهنگ می شد و همانند هنرهای نوین جهانی وسیله کارایی در راستای تغییرات اجتماعی و تحولات نوین به کار می رفت که به دور از هر گونه بی دردی و مداحی با کوشش در تصویر زندگی و شور و هیجان اجتماعی به شعر پرنیرو و انرژی زا، با داشتن زمینه های تند عاطفی و اجتماعی در طبل اجتماعی ما ضربه وارد کرد و بدین ترتیب جویبار شعر اجتماعی ما به راه افتاد. با فراز و فرودی که داشت، می رفت تا کشتزار تشنه کام ادبی ما را سیراب نماید و آغاز پربرکت و تکاننده ای باشد بر پیکره سرد و ساکت جامعه ادبی ما.
تولد شعر نو و یا شعر اجتماعی از لحاظ محتوا و شعر سپید از لحاظ شکل، محصول همین دوره است. اگر چه عناصر سازنده آن همه با تغییرات اجتماعی گریزناپذیر از مدتها قبل شکل گرفته بود و شاید عکس رخ نیما بود که در قاب آبگینه ادبی ما انعکاس یافته بود. اگر چه این تغییر و تحول ادبی، چه نیما می بود یا نه، درنگ ناپذیر بود و ردپای آن را در شعرهای آن زمان و حتی شعر تاجیک می توان یافت، ولی با ورود شعر نیمایی که با همت نیمای بزرگ پویا شده بود، توسط شاعران ما دریافت شد و به آن به خوبی پرداختند و در دهه دموکراسی، شاعران نوگرای ما به زیبایی خاصی که خاص آن زمان بود، رسیدند و جریان ادبی نوین را به وجود آوردند که نوید دهنده زبان خاصی را که بوی فرهنگ مردمی و بومی همراه با تغییرات ساختاری می داد و همراستا با آن در عرصه های دیگر اجتماعی نیز تغییرات رونما بود که تأثیر مثبت و کارکردگرایی بر جامعه آن روز ما داشت. در ده سال بعد در آثار اجداد نوین نوپردازان پیشرو ما خود را تثبیت نمود که تا امروز که چند دهه بر آن می گذرد، ما شاهد تلاش با شاعران نوگرایی هستیم که در اعتلای شعر نو و نهادینه شدن آن قدمهای محکم و ثابتی را برداشته اند. اگر چند تا هنوز شاعران ما در برزخ ماندن و رفتن به سوی آن درگیرند و شناخت واقعی از آن نیافته اند و عمدتاً شکار آن به صورت مسأله حل نشده باقی مانده است و توافق همگانی در تمام زمینه های مربوط به آن حاصل نشده است که این عدم شناخت باعث درماندگی و عدم پیگیری نشده بلکه بر تلاش به شناخت و فهم آن افزوده است.
اکنون نه تفنن ادبی بلکه وظیفه فرهنگی و راز ماندگاری هنری ادبی ما شده است. در جامعه امروزی خلاء عظیمی در این زمینه به چشم می آید که باید با شناخت و رمزگشایی آن، پرده از رخ زیبای آن برداشته شود و این خلاء با شناخت واقعی شعر نو پر گردد که عدم آن بازگشت به گذشته ادبی ماست که عامل عقب ماندگی خواهد بود و مسلماً بررسی شعر نو بدون بررسی جامعه شناختی جامعه شاعر نوگرا و محیط اجتماعی آن امکان ناپذیر می آید. با شناخت آن و علل و عوامل اجتماعی و فرهنگی، عواطف و اندیشه شاعر نوگرا، برخورد آن با محیط اجتماعی باعث گرایش به شناخت و تمایل به شعر نو می شود.
خط سیر و راستای واقع گرایی شعر نو، حرکت کنونی و آینده آن را پیش بینی می نماید که بدون شناخت آن آب در هاون کوبیدن است. لذا نیاز مبرم می رود که شاعر با شناخت خود و جامعه اش و با تغییر و تحول اجتماعی به پیش رود و با آن حرکت نماید تا به رکود و خمودگی ادبی گرفتار نیاید و با شناخت پیش زمینه های ادبی گذشته غنی، بر غنامندی خود بیفزاید و افق های تازه را کشف نماید که در غیر آن شتاب زدگی ذوقی خواهد بود که به سراب منجر می شود با نظر به اینکه شاعر امروز ما فرزند زمان خود است، بدون شناخت زمان خود فرزند پدریست که در سده های گذشته جا مانده است و به همان اندازه به جا خواهد زد. نپرداختن به شعر زمان ما و همراه نشدن با پدیده جهانی شدن ادبی دُگم اندیشی ادبی است که پیامد خطرناکی را برای جامعه ادبی ما به دنبال خواهد داشت و باعث خواهد شد که در این میان الینه شویم و حرفی برای گفتن نداشته باشیم که ارتباطیست یک سویه که به استبداد ادبی می انجامد، که شاعر به بحران هویت گرفتار می آید و از خودبیگانه می شود، لذا نیاز درنگ ناپذیر است که شاعران نسل امروز ما به این پدیده به چشم واقع بینانه نگاه کنند و به آن بپردازند و با شناخت کامل از آن به جامعه نوین ادبی بپیوندند که بدون شناخت واقعی آن گرفتار بحران زبانی، ساختاری، شالوده شکنی و لفاظی خواهد شد. برون رفت از آن ناممکن به نظر می آید، همانقدر که جلو رفتن بدون شناخت خطرزاست. ماندن و واماندگی در کلاسیک، خطرآفرین خواهد بود.
با یک نگاه کلی به شعر امروز ما به این نتیجه می رسیم که شاعران، در این مهم به سهل انگاری گرفتار آمده اند و این درجا زدن باعث شده است تا عده ای با ترس به شعر نو نزدیک شوند و عده ای از دور به آن چشم دوزند. بویژه شاعران نسل اول ما که در برزخ نواندیشی گیر مانده اند و گویا خود را بازنشسته ای می دانند که از ما گذشته است و اگر گاهی بعد از ماهها و گاه سالها به احساسات خوابیده خود تکانی می دهند، غزلی می شود و یا مثنوی که گویا هویت ما شده است و گاه چنان کهنه و وامانده که مخاطبش را به دلشوریدگی مبتلا می سازد. سالهاست این وضع جریان یافته است و نیاز می رود تا نسل اول ما با جرأت اعلان دارد که بازنشسته شده است و میدان را به نسل سوم واگذارد تا بختش را در این هیاهو بیازماید. در این میان نسل دوم با عادت گزنده ای که از پدران به ارث مانده است نه می تواند پوست اندازد و جا عوض کند و نه می تواند همانند نسل اول با جرأت به غزل و مثنوی بپردازد، بلکه مانده اند تا میعادی شود و موعودی نجاتشان دهد.
نسل سوم که چون سایه در کنار نسل اول و دوم رشد کرده و بالیده است این جرأت را یافته است تا با درک تحولات و تغییرات اجتماعی همراه شود و با آن ببالد و تمایز یابد. اکنون که می رود تا نسل سوم با عنصر نوجوانی و نوگرایی که از خاصیت این دوران است گوی ادبی را از میدان به در برد و به این بازی رفتن و ماندن پایان دهد، یادآور می شود که با درک درست از زمان خود و شعر زمان خود به جامعه ادبی نوین بپیوندد و در آن خودی شود و نگذارد جریان کاذب آنها را به بیراهه کشاند و این جریان که دارد آرام شکل می گیرد به بحران دیگری دچار نشود. با نگاه آسیب شناسانه به گذشته ادبی و امروزی جریانی را به وجود می آورد که خط مشی ممتدی باشد برای آنانی که در راهند و می آیند تا با اندیشه های نوین شان که زاییده زمان خودشان خواهد بود، بر بالندگی ادبی بیفزایند. در غیر این صورت به جمع جریانهای گذشته و نسل عقب از خود می پیوندد که راه به ترکستان است و برگرداندن آن به صراط مستقیم ادبی، هزینه و انرژی دیگری می خواهد که به دست آوردن آن زمان درازی نیاز دارد. صاحبان اندیشه ادبی که جامعه ما از آن تهی است و همین طور پرداختن به نقد ادبی نوین راز دیگریست که شاعران نوگرا، باید خود را به آن مسلح نمایند تا بتواند با ایجاد جریان ادبی خودی در اوج بمانند و ماندگار شوند.
+ نوشته شده توسط حفيظ ا... شريعتي سحر در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
13:16 |